<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ورود آزاد</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Jul 2008 06:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>يه جمله زيبا با يه خط قشنگ!!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc9933&gt;اين خط زببا اسكن تابلوي زيبايي از دوست خوبم آقاي رنجبر است كه در دوران دانشجويي ازش گرفتم و الآن روي ديوار اتاقم جا خوش كرده است. بدينوسيله ازش متشكرم!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 523px; HEIGHT: 423px&quot; height=1016 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/5wzdix.jpg&quot; width=1330 align=baseline border=0&gt; </description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 06:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين يادداشت از اولين يادداشتها من در نشريات محلي است، چقدر دغدغه داشتم، يادش به خير!!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;براي تو كه اهل قلم هستي ...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فكري توي سرت نشسته و تو مثل هميشه تا جوابي برايش پيدا نكني همچنان حالت گرفته خواهد ماند. نمي داني چه بكني؟ اما احساس مسئوليت مثل پتك بر سرت مي كوبد كه اگر تو كاري نكني پس چه توقع نا بجايي است كه چشم به ديگران بدوزي. بايد از يك جا شروع كرد. حرف براي گفتن زياد است. براي شناخته شدن و براي شناختن بايد فراتر از پيله خويشتن بود. با خودت مي گويي كه اكنون كاري نكني پس كي بر آن مي شوي كه تكاني به خودت بدهي. فرصت خوبي است. همه هستند. همه آناني را كه هميشه دوست داشتي ببيني. كساني كه اهل قلم اند، با احساس اند، همه چيز را مي بينند، مي فهمند. گاه به زبان لطيف شعر و گاه به نيش ط&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 273px; HEIGHT: 143px&quot; height=379 alt=&quot;اهل قلم&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/25s1v92.jpg&quot; width=511 align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;نز يا با ... همه چيز را در اين دنياي مجازي مي‌بينند. يا حداقل آنچه را كه بايد، مي نويسند. تو هم حرفي براي گفتن داري. تو نماينده دوستانت هستي. بايد با صلابت بگويي كه ايران كشور من است. ما هم حرفهايي داريم كه شايد براي شما هم ولايتي‌ها و همه كساني كه مي نويسند و دوستدار قلم اند جالب باشد. هدفمان عرض اندام نيست. تنها دوست داريم دوستان جديدي پيدا كنيم و روح‌مان را با افكار ناب ديگران صيقل دهيم و اگر ما هم توانستيم براي ديگران تأثيرگذار باشيم. دوستاني كه شايد از لحاظ سني به مراتب كوچكتر باشند اما دردمان مشترك است. شوقمان مشترك است. همه عاشق نوشتن و آموختن هستيم. آه چقدر افكارت در سرت وزوز مي كند. به هم ولايتي‌هايت مي نگري. در چهره هر كدام دريايي سخن براي گفتن و نوشتن است. و تو كه هدفت بازگو كردن قطره‌اي از درياست، سخت در انديشه‌اي. وبلاگها زبان گوياي همه آناني است كه حرفها براي گفتن دارند و تنها به دست چين كردن يكي از هزار بسنده مي‌كنند. چقدر سخت است كه از سكوت نگاه‌ها هزاران حرف را شنيد. و تو مسؤولي، وظيفه‌ات اين است كه كشورت را، هر آنچه كه هست و نيست را بازگو كني براي كساني كه شايد ديگر فرصت با آنها بودن را نيابي. براي كساني كه اهل قلم اند. در فضايي كه جشن با هم بودن است. افكار مغشوش‌ات را در قلمت مي‌ريزي و پاي قلمت كج بر صفحه كاهي ات مي رقصد و پيش مي رود. چقدر حرف براي گفتن داري. دلت شور مي زند. پس نفس عميقي مي‌كشي و با خط درشت مي نويسي ((براي تو كه اهل قلم هستي )).&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 05:58:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این یادداشت مرا به دوران کودکی ام برد، چه روزهای خوبی بود!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;بادبادكهاي من&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فرقي نمي كند كه از كجا حساب كني. يكي از بهار، يكي ا زتابستان و يكي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;از زمستان. اين تابستان هم می گذرد و اگر بخواهي تقويمت را بر اين اساس تنظيم كني مي گويي يكسال گذشت. يكسال از گذشته. از شروع فعاليتها، نو انديشيدنها. يكسال از آغازها. آغاز براي هر كسي متفاوت است. براي يكي سرازيري است و براي يكي سربالايي. يكي هم هميشه در جاده هموار قدم برمي دارد. چه مي گويم؟ مقصودم گفتن چيزهاي ديگري بود. هميشه همينطور بوده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;است. تا مي آيي سخن را به جايي برساني، سرنخش از دستت رها مي شود و مثل بادبادك، توي آسمان تا هر جا كه دلش خواست پرواز مي كند. راستي بچگي من با بادبادكها گذشت. شما هم بادبادك داشتيد؟ بادبادكهايتان چه رنگي بود؟ بادبادكهاي من همه اش خاكستري بود. به خاطر كاغذش كه از روزنامه درست شده بود. گاهي هم از كاغذهاي چركنويس دفتر مشقهايم. شكل خاصي هم نداشت. يك لوزي كه دو لوخ ضربدري پشتش چسبانده بوديم و حلقه هاي كاغذي در هم بافته شده اي كه به گوشه هايش آويزان مي كرديم. بادبادكهايمان با كاغذهاي رنگي سرخ و سفيد و زرد و آبي درست نشده بود. شكل يك دلقك كه نيشش تا بنا گوش باز باشد رويش نبود و حلقه هايش از شرشره و كاغذهاي طلايي درست نشده بود، مثل بادبادكهاي رنگارنگ بچه هاي امروزي كه توي جشنوارها هوا مي دهند. ولي پرواز مي كرد. علي يادمان داده بود كه چطور پروازيشان كنيم. چند سال ازمان بزرگتر بود و گاهي ما را با خودش به كوه مي برد و هر چند وقتي هم مي رفت و غيبش مي زد. بادبادكمان آنقدر زور مي زد و بالا مي رفت تا بالاخره رها مي شد و مي رفت پشت كوهها پنهان مي شد و شب وقتي كه بز زنگوله پا روي پشت بام مي رفت و مي گفت منم بز زنگوله پا، ورميجيم دوپا دوپا، كي خورده شنگولمو، كي برده منگولمو، كي مي ياد به جنگ مو... و خاك توي كاسه آش گرگه مي ريخت، در مي آمد و براي خودش هر جا كه مي خواست مي رفت. ما هم عادت كرده بوديم. هر چند روزي يك بادبادك جديد مي ساختيم. توي حياط را پر از كاغذ بريده و سرشم مي كرديم و يك بادبادك ديگر به دنيا مي آمد. بعد مي برديمش پاي كوه و قرقره اش را باز مي كرديم. كاش يك نخ محكم داشتيم مثل نخهاي ماهي و طاووس حالا.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و آن بادبادك بي چشم و بي دهن همينطور بالا مي رفت. ما شبها خواب بادبادكهامان را مي ديديم. فكر مي كرديم كه كجا روي زمين نشسته است. روي پشت بام چه كسي افتاده است و چه بلايي سرش مي آيد. آنقدرقضيه برايمان جدي بود كه گاهي بادبادكهاي رنگارنگ شكسته و پاره اي كه از آسمان مي افتاد توي حياطمان را با احترام خاصي مي گرفتيم و كلي باهاش درددل مي كرديم كه از كجا آمده و چه مي كرده. مثل مراسم تشييع جنازه يك سرهنگ عاليرتبه. تابستانها كارمان همين بود. گاهي هم هفت سنگ و الك دو لك. هميشه وقتي سرم را بالا مي گرفتم و به پرواز بادبادكم توي آسمان كه تبديل به جسم كوچك سياهي شده بود نگاه مي كردم و مي دانستم كه با يك باد كوچك نخ بادبادك با فشاري از قرقره توي دستم كنده مي شود، دلم مي خواست كه يكبار ديگر بادبادكم را ببينم. دوست داشتم بادبادكهاي ديروز و پريروز و پس پريروز را دوباره ببينمشان. ولي بادبادكها هيچ كدامشان نيامدند. دليلي نداشتند كه برگردند. و من هميشه ماتمزده، از بازي بادبادك كه به خانه مي آمدم مادرم مي گفت:&quot; مادر جان اينا مي رن پيش خدا، پيش شهيدا&quot;. آن موقع سالهاي جنگ بود. من نمي دانستم خدا يعني چه. اما مادرم مي گفت خدا خيلي بزرگ است. هميشه بزرگترين چيزي كه توي ذهنم مي آمد را خدا مي دانستم. يك چيز نامرئي را توي فكرم هي بلند مي كردم. بلند بلند. فكر مي كردم كه خدا بايد خيلي قدش بلند باشد. اما هر چه بود فقط بلد بود بادبادكهاي ما را ازمان بگيرد. بادبادكهايي كه آنهمه با ذوق و شوق بچگانه ساخته بوديم. گاهي با خودم مي گفتم چرا خدا مثلا چوب الك دولكمان را نمي گيرد يا چرا توپ هفت سنگمان را پاره نمي كند. فقط چسبيده است به اين بادبادكهاي كج و كوله و بي قواره كه تنه اش از دفتر مشقهاي پر شده درست شده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;يكروز مادرم ما را برد خانه علي شان كه باز يك مدتي پيدايش نبود. خانه شان خيلي شلوغ پلوغ بود. همه با لباسهاي سياه. مادرش توي اتاق نشسته بود و مي خنديد. مثل هميشه نبود. هر كس كه تازه مي آمد، مي رفت مي نشست پهلويش و با كركر خنده اش برايش از علي تعريف مي كرد. مي گفت علي را خدا و پيغمبر دو روز پيش آورده و تحويلش داده اند. وقتي پلاستيك را از روي سرش كنار زده بوي گلاب مي آمده. علي داشته مي خنديده. چشمهاش را باز كرده و گفته مادر از من &quot; راضي باش&quot;. بعد دوباره چشمهايش را بسته و همانطور كه مي خنديده خوابيده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;علي ما را با خودش به كوه نزديك خانه امان مي برد تا بادبادكهايمان را هوا كنيم. اولش خودش دستهايمان را مي گرفت و مواظب نخ بادبادك بود و بعد يواش يواش نخ را توي دست خودمان مي داد. مي گفت وقتي بادبادكها را مي خواهي بكشي پايين كنده مي شوند. مي گفت وقتي بادبادك را هوا كردي نبايد بياريش پايين. پرواز كه كرد بايد بذاري همانطوري توي آسمان بالا برود. نخت هم بايد بلند باشد. مي گفت وقتي آمدي بادبادك هوا كردن نبايد زود خسته بشي و گرنه زود بخواي بري و نخت را تو اوج وزش باد جمع كني معلوم است كه پاره مي شود. و خيره مي شد به بادبادك توي آسمان. جوري نگاه مي كرد كه انگار آن بالا خبري هست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ما بزرگ شديم. ديگر بادبادك بازي نمي كرديم. خانه مان را از پاي كوه برديم توي يك كوچه تنگ و باريك. توي خانه امان يكسره صداي ميكرو و سگاي برادر كوچكم مي آمد و علي پيدايش نشد. حالا كه حساب مي كنم مي بينم هر تابستان كه مي شود وقتي روي پشت بام مي روم كه درسهاي افتاده دانشگاهم را بخوانم، به چرخش كفترهاي پسر همسايه توي آسمان كه نگاه مي كنم، هنوز هم دلم مي خواهد يكروز يك بادبادك از توي آسمان بيفتد روي پشت بام ما. مثل بچگي از شادي جيغ بكشم و بدوم طرفش و بگويم:&quot; اِ... بچه ها يه بادبادك اومد...&quot; علي هم دليلي نداشت كه برگردد. حتي وقتي كه مادرش هر جمعه با يك شيشه گلاب سوار اتوبوسهاي مجاني بهشت رضا مي شود و به مزار شهدا مي رود.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 20:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضي وقتها آدم شروع مي‌كند به نوشتن و فقط مي‌نويسد و به سرانجامش فكر نمي‌كند! </title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc9900&gt;شغل شريف خبرنگاري2&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حالا بعد از چند روز ننوشتن، حقيقتن نوشتن خيلي سخت شده. راستش هميشه از نوشتن درباره شغل شريف خبرنگاري مي‌ترسيدم چرا كه تعداد زيادي از دوستان گل و خوبم خبرنگار هستند و از اين راه دارند ارتزاق مي‌نمايند. البته من هيچ وقت خودم را خبرنگار نمي‌دانستم و هيچ وقت هم به جامعه خبري اين جنايت را روا نمي‌دارم كه اسم خودم را بگذارم خبرنگار. اما خبرنگارها رو دوست دارم بدون شك!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پست قبلي رو به خاطر برخورد يك نفر ب&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 273px; HEIGHT: 148px&quot; height=177 alt=خبرنگاري hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/30nk8z9.jpg&quot; width=438 align=left border=0&gt;ا يكي از خبرنگارهايي كه دوست من است نوشتم. آنقدر ناراحت شده بودم كه در نوشته اوليه‌ام هرچه بد و بيراه بلد بودم به قلم آورده‌بودم كه البته شما حتمن تا به حال فهميده‌ايد كه من بد وبيراه‌هاي زيادي بلدم و كلن آدم بد وبيراه داني محسوب مي‌شوم. به هر حال چند روزي را اينجوري سپري كردم تا همه بد و بيراه‌هاي ذهنم خوابيد و من الآن مي‌توانم منطقي و حسابي در مورد جريان اتفاق افتاده حرف بزنم كه البته حالا بعد از چند روز كلن ماجرا ماست مالي شده و ديگر ارزشش را ندارد كه من وقت خودم را و وقت شما را در اين دنياي گران(ساعتي 400 تومان) بگيرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از دوست عزيزم به خاطر صبري كه از خود بروز داد تشكر مي‌كنم و از او مي‌خواهم كه همه چي را فراموش كند و به شغل شريفش بيشتر فكر كند. به هر حال يكي از دلايلي كه هيچ وقت نخواستم كه اين شغل شريف را داشته باشم همين برخوردهاي بعضي آدمها‌ست كه شرافت اين شغل را درك نمي‌كنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به همه خبرنگارها قبل از آمدن روز خبرنگار، زندگي با بركتشان را بهشان تبريك مي‌گويم و ازشان خواهش مي‌كنم تا آخر عمر خبرنگار باقي بمانند و هيچ وقت دلال نشوند و هيچ وقت راپورتچي نشوند و هيچ‌وقت خودشان و رسانه‌شان را به 700 يا 800 هزار تومان نفروشند و خيلي توصيه‌هاي ديگر كه خيلي هم بي‌فايده است. به هر حال در اين دنياي جنگل گونه، براي بقا بايد جنگيد و البته نمي‌توان به كساني كه در اين حرفه حالا براي خودشان پلنگ شده‌اند خرده گرفت. تنها به دوست عزيز و نازنينم توصيه مي‌كنم براي بقا فكر ديگري براي خود بكند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;البته من كار خوبي مي‌كرده‌ام كه تا به حال درباره شغل شريف خبرنگاري چيزي ننوشته‌ام. البته اين خيلي خوب بوده!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از فردا هر روز با يك يادداشت خوب در خدمت بزرگواران هستم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 15:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضي وقتها بعضي شغلها سختي هاي خاص خود را دارند و شغل خبرنگاري از آن دسته است!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;شغل شريف خبرنگاري!!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اول از همه بگم كه از اين علامتهاي تعجب كه كنار هم ميذارم خيلي خوشم مياد. بهم گير نديد كه چرا دوتا علامت كنار هم ميذاري. مي‌دونم كه دو علامت كنار هم تعجب بيشتري رو نشون نميده و ميدونم كه اين علامت اصلا معنيه تعجب هم نميده. اسمش از قضاي روزگار علامت تعجبه. بيچاره هيچ تقصيري نداره.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;شغل شريف خبرنگاري!&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/zlzzuc.jpg&quot; align=left border=1&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خبرنگار،.......يه كم فكر كن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; .&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;يه كم بيشتر فكر كن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;. &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; .&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بيشتر از اينها بايد فكركني!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; .&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خيلي بيشتر!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;تا فردا بهت مهلت ميدم كه درباره اين شغل شريف فكر كني. حرفهاي زيادي در اينباره ميخوام بهت بزنم، پس خوب فكركن، باشه؟!!!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 17:26:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم لحظات خوب و بد بسياري را در زندگي تجربه مي‌كند، نكته مهم اين‌است كه در نهايت خواهد مرد!!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 236px; HEIGHT: 397px&quot; height=729 alt=&quot;موضوع مهم!&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/bec3lu.jpg&quot; width=243 align=left border=0&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc33cc&gt;موضوع مهم!!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امروز مي‌خوام دوباره درباره موضوع مهمي حرف بزنم. درواقع مي‌خوام درباره موضوع مهمي بنويسم. البته هميشه من موضوع‌هاي مهم رو بدجوري ضايع مي‌كنم و كلا آدمي هستم كه موضوع مهمي توي زندگي‌ام نيست. درواقع دايره مسايلي كه براي من سكوريتي و محرمانه تلقي مي‌شه خيلي محدوده و اين بيشتر به خاطر اين مسأله است كه اكثر موضوع‌ها برام مهم تلقي نمي‌شه. اما اين موضوع از اون معدود موضوع‌هاي مهم زندگي‌ام است كه مي‌خوام درباره‌اش حرف بزنم. شايد اين حرف زدن اثري در رفع اين قضيه نداشته‌باشه ولي حداقل‌اش اينه كه خودم خالي مي‌شوم. مثل همه مسايلي كه تا به حال اينجا و جاهاي ديگه نوشتم و تنها دليل اصلي نوشتن همه اونها خالي كردن خودم بوده. هميشه مي‌دونستم نويسنده درجه يكي نيستم ولي هميشه هم مي‌دونستم كه نويسندگي راه خوبي براي خالي كردن خودمه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;زندگي؛ چيزيه كه مي‌خوام ازش حرف بزنم. زندگي يك مسأله عميق و فلسفي است كه البته قبلا بهش اشاره كرده‌بودم. اما چند وقته كه به درستي نمي‌تونم درست درك كنم كه چرا زنده‌ام. حقيقتا تا به حال آدمهاي زيادي اومدن و بهم گفتن كه قصد خودكشي دارن حالا بگذريم از اينكه بيشترشون الكي مي‌گفتن اما من در همه موارد براي اونها از لذتهاي زندگي خودم گفتم و براشون لذتهاي زندگي رو به تصوير كشيدم. اما حالا... حالا كه به ظاهر همه چي داره خوب پيش مي‌ره نمي‌دونم چرا احساس مي‌كنم بايد بميرم. نمي‌دونم! هميشه توي بچگي اينجور تصور مي‌كردم كه قراره توي جووني بميرم. به همين خاطر در هر شرايطي و به هر شكلي خودم رو از زندگي عقب نينداختم و از هر فرصتي براي تجربه لحظات ناب زندگي استفاده كردم. اما الآن فكر مي‌كنم كه بايد كم كم خودم رو براي مردن آماده كنم. مردن به شكلي كاملا شاعرانه. نمي‌دونم چرا هر وقت زندگي برام خوبه وسختي ندارم دوست دارم كه بميرم. درواقع اينقدر مبارزه مي‌كنم كه مشكلات رفع بشه وقتي كه مشكلات رفع شد ديگه نمي‌دونم بايد چيكار كنم. يعني من بدون مشكل و دغدغه نمي‌تونم زندگي كنم؟؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به هر حال بدجوري اين قضيه برام دغدغه شده و تقريبا تمام وقتهاي اضافه زندگي‌ام رو كه البته زياد هم نيستن به اين موضوع اختصاص مي‌دم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ديشب فيلم اره چهار رو ديدم. درباره فيلم و شكل ساختاري‌اش و اينكه آيا ضعيف‌تر و يا قويتر بود حرفي ندارم اما نكاتي كه اين فيلم به آدم يادآوري مي‌كنه گاها خيلي مهمه توي زنگي مون.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ببخشيد كه طولاني شد!!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 17:09:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يه شعر از يه شاعر خوب، به ياد روزهاي خوب چهارشنبه و جلسات شعر!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 168px; HEIGHT: 236px&quot; height=615 alt=&quot;تكرار بس كليشه تان را عوض كنيد!&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/5lowmt.jpg&quot; width=333 align=left border=0&gt;تكرار بس، كليشه تان را عوض كنيد&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اين رسم تا هميشه تان را عوض كنيد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ديگر كسي ميان شما شير زاده نيست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هرچند اسم بيشه تان را عوض كنيد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اين كوه خود به خود كه شكسته نمي شود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فرهادها تيشه تان را عوض كنيد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;□□□&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ما هِي دوباره سنگ زديم آه ... و شما&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بايد دوباره شيشه تان را عوض كنيد&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مهدي رجبي&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 15:06:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضي وقتها آدم بيشتر از اندازه لازم انرژي دارد، اين نوشته شرح حال من در اين مواقع است!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3399&gt;از خودم مي‌ترسم!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گاهي وقتها ازخودم مي‌ترسم. گاهي وقتها كه به سرم مي‌زند، از خودم مي‌ترسم. شايد اين ترس از خود يك نوع بيماري رواني باشد. راستش از اين هم مي‌ترسم. شايد اين ترس، از بيماريهاي ناشناخته روحي رواني باشد كه آدمهاي ديوانه قبل از ديوانگي كامل&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 258px; HEIGHT: 158px&quot; height=456 alt=&quot;از خودم مي ترسم!&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/ab2u50.jpg&quot; width=499 align=left border=1&gt; بهش دچار مي‌شوند. راستش اين ترس گاهي وقتها به سراغم مي‌آيد. هميشه با من نيست. يعني زير پتو، زير دوش آب گرم، زير بارش شديد باران، زير آفتاب سوزان و زير نگاه ملتمس دوستم همراه من نيست. همراه من نيست كه نه، من احساسش نمي‌كنم. شايد پيشم باشد. شايد توي پوستم يا توي خونم يا توي گوشتم باشد. من نمي‌دانم. من از جزييات اين مرض اطلاع دقيقي ندارم. اين مرض زياد هم بد نيست. يعني اينكه آدم از خودش بترسد زياد بد نيست. بعضي وقتها به نظر من اصلا لازم است كه آدمها از خودشان بترسند. يعني اگر از خودشان ترسي نداشته باشند مي‌زنند و همه دنيا را به هم مي‌ريزند. چطوري؟ خب هرجور كه بتوانند. مثلا خود من؛ دوست دارم دنيا را عوض كنم. دوست دارم دنيا را آنجوري كه مي‌خواهم و فكر مي‌كنم بهتر است بسازم. نمي‌توانم آن چيزهايي كه با فكر و عقيده من ناساز هستند تحمل كنم. احساس مي‌كنم من براي رسيدن به خواسته‌هايم حق دارم هر كس و هرچيزي كه جلوي تحقق آن ايستاده است را از بين ببرم. باور مي‌كنيد همين مني كه وقت تايپ اين خزعبلات را ندارم اگر از دستم برآيد تمام دنيا را آنجور كه مي‌خواهم تغيير مي‌دهم. راستش اصلا براي همين زندگي مي‌كنم. تمام هدفم اين است كه دنيايي بسازم مطابق خواسته‌هايم. باوركنيد اگر فرداي روزي كه دنياي موردعلاقه‌ام را ساختم ازم سؤال كنند؛ حالا كه چي؟ جوابي نخواهم داشت. مي‌خواهم دنيايي بسازم كه دنيايي ساخته باشم. نمي‌دانم چرا ولي اين مرض وجودم را اشباع كرده‌است. شما راه درمان مرا نمي‌شناسيد؟ شما اصلا تا اينجاي متن دوام آورده‌ايد؟ اصلا شما كي هستيد؟ اصلا شما هستيد؟ ....&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 17:15:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب هم از آن شب هاي گندي است كه بايد تا صبح به خودم بپيچيم!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;شبهاي روشن!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تقريبن سالهاي آخر دانشگاه بود كه كتاب شبهاي روشن داستايوفسكي را خواندم. داستان آنقدر ساده و زيبا بود كه تحيرم را بر انگيخت. داستانهاي اين بنده خدا به شكل ديوانه كننده‌‌اي ساده و زيبا هستند. اين داستان از جهتي كه رابطه يك زن و مرد تنها را در شب سرد و طولاني سن‌پترزبورگ روايت مي‌كند برايم جالب بود. الآن چند سال از خواندنش م&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 345px; HEIGHT: 260px&quot; height=458 alt=&quot;شبهاي روشن!&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/2qkt3m0.jpg&quot; width=441 align=left border=1&gt;ي‌گذرد كه يكهو ياد آن افتادم. اين روزها حالم اصلن خوب نيست. فكر كنم مريض شده‌ام. مريضي تابلويي نيست كه بفهمم و سريع برايش درماني پيدا كنم. شبها خوابم نمي‌برد و همش به قضاياي زندگي‌ام فكر مي‌كنم. رابطه‌هايي كه با آدمهاي مختلف دارم. وظايفي كه در قبال تك تك آنها روي دوشم سنگيني مي‌كند. همه اينها دلايل خوبي هستند كه ساعتها بنشينم و فكر كنم. فكر كنم به حقيقت هستي به زنه بودن و به همه خزعبلات ديگري كه مي‌تواند به ذهن يك جوان تقريبن 25 ساله خطو كند. بله كم كم دارم مي‌پذيرم كه من هم دارم 25 ساله مي‌شوم. من هم پا به اين سن مقدس گذاشته‌ام. البته تا آن روزي كه به شكل رسمي وارد اين سن بشوم زمان زيادي مانده درواقع به شكل دقيق مي‌شود گفت كه دقيقن حدود سه ماهه ديگر مانده تا من به شكل رسمي وارد اين سن رند شوم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حالا كه خوب فكر مي‌كنم مي‌بينم كه جزئيات داستان شبهاي روشن از خاطرم رفته و من فقط كلياتش را آن هم به شكل كاملن مبهمي در خاطر دارم. ولي بعدها يك فيلم سينمايي با همين نام كه برداشت آزادي بود توسط يكي از نويسنده‌ها و كارگردانهاي داخلي را ديدم و جزئيات آن فيلم توي ذهنم باقي مانده است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شبهاي اين روزهاي زندگي من بدجوري روشن شده‌است. هميشه هم شبهاي روشن خوب نيست، بعضي وقتها شبها بايد به شكل مخوفي تاريك باشد. به شكل كاملن بي‌رحمانه‌اي. يادم مي‌آيد بچه‌تر كه بودم. يعني 10 يا 9 ساله كه بودم. پدرم شبها رأس يك ساعت خاصي لامپ‌هاي خانه را خاموش مي‌كرد و همه مجبور بوديم بخوابيم. من يواشكي از بين توري پنجره اتاق پذيرايي خودم را به بهار خواب مي‌رساندم و از آنجا از درخت به مي‌گرفتم و خودم را به بالاي پشت بام مي‌انداختم. آنجا مي‌نشستم و ستاره‌هاي شبهاي شهر مادري‌ام را مي‌شمردم. ستاره‌هايي كه هر كدام دنياي خاص خودشان را داشتند. شبهاي شهر مادري من ستاره‌ باران بود!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 17:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كلا آدم ساكتي نيستم و نمي توانم ساكت باشم، اما آدمهاي ساكت را دوست دارم!!</title>
<link>http://voroudazad.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;گاهي اوقات بايد سكوت كرد!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خيلي وقتها خيلي جاها آدم بايد فرياد بزند. بايد همه چي را به همه چي بدوزد تا بتواند حق‌اش را بگيرد. خيلي وقتها خيلي جاها فقط فرياد است كه به داد آدم مي‌رسد. تا به حا&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 292px; HEIGHT: 432px&quot; height=551 alt=سكوت! hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/w8qbrq.jpg&quot; width=349 align=left border=1&gt;ل فريادهاي زيادي كشيده‌ام. تا به حال سر آدمهاي زيادي فرياد كشيده‌ام. تا به حال صدايم را خيلي بلند كرده‌ام. حرف زده‌ام، ضجه زده‌ام، ناله كرده‌ام. تا به حال صداهاي عجيب و غريبي از خودم در آورده‌ام. اما در همه موارد به اين هم فكر كرده‌ام كه اگر سكوت مي‌كردم چي‌ مي‌شد؟ اگر حرفي نمي‌زدم چه اتفاقي مي‌افتاد؟ در همه موارد به اين نتيجه رسيده‌ام كه در فرياد چيزهايي هست كه در سكت نيست. در فرياد چيزهاي خوب زيادي هست. و تو بهتر و زودتر مي‌تواني به حق‌ خودت برسي. اما هميشه به سكوت فكر كرده‌ام. هميشه ساكت بودن را دوست داشته‌ام. هميشه براي آدمهاي ساكت احترام خاصي قايل بوده‌ام. و آنها را از اين باب كه اجازه‌ داده‌اند كسي حق‌شان را بخورد با وجود اينكه مي‌توانستند فرياد بزنند تحسين كرده‌ام. من آدمي اينجوري نبوده‌ام. بعضي وقتها در بعضي جاها سعي كردم اين شكلي رفتار كنم اما نشد. نشد كه سكوت كنم. نشد كه اجازه بدهم حق‌ام را زير پا بگذارند. از خودم در اين زمينه راضي هستم اما هميشه دوست داشتم سكوت را _به اين معني كه گفتم_ تجربه مي‌كردم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حضرت علي(ع) صبر زيادي داشته كه اينجوري سكوت كرده. حضرت علي(ع) با خاري در چشم و استخواني در گلو سكوت كرده. اين معنايش براي من خيلي عميق است. كاملا مي‌فهمم حضرت علي(ع) چه روزهاي سختي را سپري كرده. او را از جهت سكوتي كه كرده درك مي‌كنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خدا كند بتوانم در اين ايام جواني اين شكل سكوت كردن را تجربه كنم. خدا كند بتوانم به آن حد از توانايي برسم كه در برابر كساني كه به عدالت رفتار نمي‌كنند سكوت كنم و كار آنها را به خدا واگذار كنم. خدا كند كه بتوانم ساكت باشم. خدا كند كه بتوانم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 11:57:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voroudazad&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>voroudazad</dc:creator>
<guid>http://voroudazad.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
