هميشه از زنده بودن خودم خجالت ميكشيدهام. هميشه كه ميگو
يم واقعا هميشه بودهاست. وقتي آدم واژه هميشه را بكار ميبرد باز از خودش شرمنده ميشود. بعضي وقتها من در حد يك بيمار اسكيزوفرني از خودم شرمنده ميشوم. نميدانم ريشهاش برميگردد به گذشتهام يا در آينده. زنده بودن انسان يك مفهومي عميق و معنوي است. يك مفهوم دقيق فلسفي و يك مفهوم كلي ذاتي است. واقعا اين همه لغت را براي زنده بودن انسان بكار بردم. من ميتوانم درباره زنده بودن و تمام مفاهيمش يك مقاله كاربردي بنويسم. اما آيا اين مقاله به درد كسي خواهد خورد؟ حتما به درد هيچكس نميخورد. الآن كه پشت مانيتور نشستهام و دارم اين خزعبلات را تحويل تو ميدهم يك غم عميق انساني تمام وجودم را فرا گرفته است. يك غم عميق انساني. امشب چقدر فيلسوفانه حرف ميزنم. توي جلسهاي كه چند دقيقه پيش داشتم هم همينطور عميق حرف زدم. بندههاي خدا بالاخره با خميازه حاليم كردند كه بابا چرت و پرت نگو ديگه. به هر حال اولين باري كه احساس ناخوشايندي نسبت به زنده بودن بهم دست، وقتي بود كه ميخواستم درباره موجودات فضايي كه به ايران حمله كردهاند داستان بنويسم. 12 ساله بودم يا شايد هم 13 ساله. كلاس اول راهنمايي بودم. اول راهنمايي. فكرش را بكنيد من يك زماني كلاس اول راهنمايي بودهام در مدرسه ابوسعيد ابوالخير نيشابور.
ميخواستم بنويسم موجودات فضايي به ايران حمله كردند و رزمندگان اسلام در برابر اين هجوم تا پاي جان ايستادند. من آنجا براي شروع يك رزمنده را انتخاب كرده بودم كه دارد به زنش نامه مينويسد. اما نتوانستم بيشتر از يك صفحه بنويسم. هم حوصله ام سر رفت از جنگ و جنگ بازي و هم نميتوانستم زنده نبودن را تصور كنم. نميتوانستم احساس يك آدمي كه ميداند تا چند لحظه ديگر خواهد مرد را درك كنم. من نميتوانستم بفهمم او به زنش چي مينويسد يا چي بايد بنويسد. در آن لحظه بود كه دوست داشتم بميرم يا مرده بودم يكبار يا چند بار.
به هر حال من آن داستان را ننوشتم و براي نمره انشاء، داستان پسري را نوشتم كه به سبك شنل قرمزي توي جنگل گم ميشود و همه ماجراي شنل قرمزي را به مسخره گرفتم. نمره انشام بيست شد هرچند كه من زياد راضي نبودم از داستاني كه نوشتم. به هر حال زنده بودن مسأله بغرنجي است كه به همين راحتي نميتوان دربارهاش مطلب نوشت. زندهبودن درست مثل مرده بودن است. زنده بودن خيلي سخت تر از مرده بودن است! بله زنده بودن يك مفهوم عميق و معنوي است.
