يك نفر از ديار آينهها، سايهها را به كوچهها آورد
مهربان بود با گل و شبنم، عشق را همنشين دلها كرد
دسته دسته تمام غمها را، از نگاهم به آسمانها برد
مثل يك آشناي ديرينه، مثل يك دوست با دلم تا كرد
بغض و تنهايي و سكوتم را، عاشقانه او شكست يكروز
چشمهاي پر از نيازم را، چه صميمانه او تماشا كرد
يك نفر با نگاه باراني، شاعرانه به شهر ما آمد
در طلوع بهار عرفاني، غنچه عشق را شكوفا كرد