آرام مثل گنجشك!
اين روزها روزها خاصي در زندگي ام است. يعني دوست دارم كه روزهاي خاصي باشد. در واقع الآن كه دارم به 20 سال آينده فكر ميكنم دوست دارم اين روزها را به شيريني ياد كنم. بگويم عجب روزهايي بود در فلان جا كار ميكردم. اين كار را كردم آن كار را كردم. ماندگار شده و هنوز دارند كار مرا ادامه ميدهند.
وقتي به آينده فكر ميكنم ناخداگاه به ياد گذشته ميافتم. دوران كودكي. دوران زيباي كودكي. در يكي از همين روزها بود كه براي شكار گنجشك به كال معروف مرتضيآباد نيشابور رفتم. تجربهاي به ياد ماندني. به عنوان سوسول ترين و بيغترين عضو گروه شكار با همه دوستانم همراه شدم. سلاحم تير و كماني(پلخمون) بود كه روز قبلاش مهدي_ دوست صميميام_ برايم ساخته بود. مهدي حداقل 5 سال از من بزرگتر بود ولي به دلايلي با من همكلاس شده بود. من توي درس و مسائل ديگر خيلي بهش كمك ميكردم و او هم توي لات بازي به من كمك ميكرد. درواقع كمكهايش خلاصه ميشد به برگزاري يك دوره كامل لات بودن. و من دانشآموز خوبي بودم در همه موارد به جز شكار گنجشك. گنجشكها آرام و مطمئن از خوابي كه نميدانم كجا اتفاق افتاده بود، بيدار شدهبودند و نشستهبودند و منتظر روزي خداوند بودند كه ما آرام خودمان را زير درختها ميرسانديم. هركدام يكي از گنجشكها را انتخاب ميكرديم و نشانه ميرفتيم. اكثر دوستانم گنجشكان بدبخت را درست نشانهميرفتند و تيرشان كه قلوه سنگي زاويه دار بود به هدف ميخورد. اما من همان نقش سوسولترين را تا آخر شكار حفظ ميكردم. در پارهاي موارد همه را عصباني كردم. در مواردي باعث شدم ناخداگاه دوستانم فحشهايي به من بدهند و در نهايت باعث شدم كه هيچكدامشان از جمله مهدي ديگر هيچ تمايلي براي بردن من به شكار گنجشك نداشته باشند. آن روز يكي از بچهها گفت: اي خودش چقوكه! و اين شده بود يكي از القاب من در دوران دبستان!
حالا از خدا ميخواهم در اين روزها بشوم يكي از آن گنجشكها و آرام بنشينم به اميد روزي خداوند كه شايد پسركي بازيگوش مرا با يك تفنگ بادي گرانقيمت شكار كند. و بعد مرا ببرد و به سيخ بكشد و براي يك دهم ثانيه احساس قدرت و شايستگي بكند. در اين صورت ميتوانم از خودم راضي باشم چون براي لحظاتي قلب كوچكي را سرشار از زندگي كردهام و در همين لحظات اندك سراسر زندگي يك پسربچه سوسول را عوض كردهام.