تبليغاتX
ورود آزاد

رفت سر خيابان يك كارد خريد. آره درست است، تمام پولش را داد و يك كارد دسته چوبي شيك خريد مثل هميشه راست ايستاده بود و لب‌هايش را بيشتر از حد معمول كشيده‌بود. آنقدر كه لرزيدنش را حس مي‌كرد، آره زير چانه‌اش هم مي‌لرزيد. قلبش تند ميزد. انگار مي‌دانست كه مي‌خواهد چه بلايي سرش در آورد. فروشنده گفت: «چي مي‌خوني؟ »

هنوز نگفته بود علوم اجتماعي كه گفت:« توي اين بگير بگير درس خوندن باز چه صيغه‌ايه ديگه، نميترسي بگيرنت؟ » و بعد سرش را به كارش بند كرد و زير لب جوري كه فقط ريش‌هاي جوگندمي‌اش تكان خورد چيزهايي گفت كه حميد نفهميد فحش بود يا دعا. از مغازه كه بيرون آمد پشت ويترين ايستاد و يكبار ديگر چاقويي كه پولش بهش رسيده بود را نگاه كرد. نور سفيد لامپ تيغه تمام چاقوها را براق كرده بود غير از همان چاقويي كه او خريده بود. چاقو را از جيب بغل كتش درآورد و چند بار زير نور چرخاندش تا بالاخره نور روي تيغه‌اش توي چشم‌هايش افتاد.

آنشب نه چراغ‌هاي ماشين‌ها اذيتش كرد، نه ويترين مغازه‌ها و نه دخترك‌هايي كه شانه لخت و نرمشان را به دستش ميزدند. آنشب، شب خوبي بود و او مثل بيشتر وقت‌ها به فكر فرو رفته بود. آره شب خوبي بود. فكر گرم و لزج مرگ توي سرش وول مي خورد. مرگ....

هنوز به خوابگاه نرسيده بود كه هوس جگر كرد. شايد در آن لحظه با خودش گفته بود: بگذار اين آخرين جگر زندگي‌ام باشد. در هر حال جلو رفت و بدون زحمت يك جگر كامل نسيه كرد.»

حميد آرام رفت روي تخت، دهنش هنوز مزه جگر مي‌داد. آرام به شانه راست چرخيد جوري كه مهدي را كه طاق باز خوابيده بود و هوا را با فشار بيرون مي‌داد از خواب بيدار نكند. سرش را دور اتاق چرخاند. اتاق دو درسه خوابگاه با چهار تخت دونفره سربازي از دوطرف بسته شده بود. شيشه‌هاي پنجره مات بودند و پنجره پرده‌اي نداشت. رنگ تخت‌ها سبز بود وچيزي را توي ذهنش فعال نمي‌كرد. مثل هرشب خوابش نمي‌برد. دكتر دانشكده بهش گفته بود همه ناراحتي‌هايش از بي‌خوابي است.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 13:48 توسط حميدرضا جعفري |

معلوم نيست كي ديگر مي‌خواهم دست از سر اين قلم و كاغذ بردارم. با اينكه مي‌دانم اين چيزها برايم از سم هم بدتر است، بازهم نمي‌توانم ازشان جدا شوم. اين رنگ آبي كه روي خط كاغذ جريان پيدا مي‌كند، مي‌رود توي مغزم و همان كاري را مي‌كند كه يك پك سيگار وينستون. ولي اين خرجش برايم كمتر است. حال و حوصله حساب كردنش را ندارم ولي مي‌دانم كمتر از يك پك سيگار وينستون مي‌شود. چون يك نخ سيگار پنجاه تومان است و پنج پك درست و حسابي بيشتر نمي‌شود بهش زد، ولي اين ورق پاره‌ها برايم مجاني درآمده، اعظم برايم مي‌آورد.

باز شروع كردم به چرت نوشتن، آخر چيز ديگري ندارم كه بنويسم. من غير از يك ماجراي مضحك عوضي هيچ چيز ديگري ندارم كه تعريف كنم. نمي‌دانم تا به حال شايد ده بار شده كه آنرا نوشته‌ام. روي همين كاغذها. اعظم تنها كسي است كه از مخفي گاه من اطلاع دارد. او برايم كاغذ و سيگار مي‌آورد. انگار مسئول آرامش من شده‌است. آرامش، بايد بنويسم.

پريشب بود، كه اعظم باز برايم كاغذ آورد و لب‌هاي سرخ شده‌اش را گذاشت روي دستم و گفت؛.... اَه، اصلا مهم نيست كه چي گفت و با من چه كاركرد و من با او چه كاركردم. يعني اعظم مي‌گويد كه مهم نيست. وقتي رفت ضعف كرده‌بودم. سيگاري آتش زدم و روي پشت بام رفتم. هواي سرد پائيزي تنم را مي‌لرزاند. شهر پر بود از چراغ‌هاي رنگ و وارنگ. زرد، سفيد، قرمز چشمك زن، آبي، آبي. آبي رنگ مورد علاقه من است. اعظم هم مي‌داند. براي همين است كه مدام برايم پيراهن آبي، خودكار آبي، اودكلون آبي مي‌آورد. شب نفسم آزادتر مي‌شود. دوست دارم پرواز كنم. فكر مي‌كنم اين مخصوص من نيست هركس كه نصف شب روي پشت بام زانوهايش را بغل بزند و دود آبي رنگ سيگارش را دنبال كند به فكر پرواز مي‌افتد. اعظم فكر مي‌كند كه دارم اين كاغذها را هدر مي‌كنم به همين خاطر هر بار كاغذ كمتري مي‌آورد و من مجبور مي‌شوم هر بار داستانم را خلاصه‌تركنم. اين ماجرا آنقدر پيچيده و گنگ است كه در هر بار نوشتن‌اش چيز جديدي كشف مي‌كنم. هر چند اعظم مي‌گويد كه من خيلي به خودم سخت مي‌گيرم ولي من در اين چند ماه كه توي اين اتاق نشسته‌ام و به كل ماجرا فكر مي‌كنم به اين نتيجه رسيده‌ام كه برخي جزئيات مهم‌تر از اصل مطلب هستند.

وقتي تمام جزئيات آن شب را احساس مي‌كنم، تمام بدنم سوزن سوزن مي‌شود. انگار خود من بوده‌ام كه ديگر از زندگي روي اين كره لعنتي توي آن دانشگاه كثافت متنفر شده بودم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:49 توسط حميدرضا جعفري |

نويسنده دراين داستان مرده است!

ارث پدري

در اين لحظه تو وارد داستان مي‌شوي و قرار است من در همين لحظه بميرم. اين يك چيز غير طبيعي نيست، جزئي از طبيعت است. مرگ، اين راز آلودترين مسكن انسان‌ها فقط مي‌تواند اين درد عميق را التيام دهد. بله تو الآن داستاني را رقم خواهي زد كه ترس‌آلود و وحشتناك است. تو در تمام جزئيات اين تراژدي با من شريك هستي چه بسا كه نقش تو پررنگ‌تر از من است، آخر اين روزها مد شده‌است كه نويسنده‌ها بميرند تا توي خواننده وارد معركه شوي، تا تو هم در اين بدبختي هولناك سهيم باشي. پس يادت باشد كه من از همين الآن مرده محسوب مي‌شوم و هيچ كدام از اتفاق‌هاي تلخ داستان ربطي به من ندارد.

بله اين بزدلي‌ام هم به داستان ربطي عميق دارد. از الآن من كار شخصيت پردازي را شروع كرده‌ام. از همين الان مي‌خواهم تو را درگير داستان كنم تا داستان تاثير خودش را بر تمام ذرات وجودت بگذارد و تو اگر حواست جمع نباشد از من رودست خواهي خورد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:56 توسط حميدرضا جعفري |