چه خوب كرديد كه آمديد!
براي هيچ پسري فراق پدر آسان نيست چه برسد به اينكه آن پدر، پدري چون ابوالحسن(ع) باشد. نمي دانم چه حالي داشتيد وقتي كه پدر همه خانواده را جمع كرد براي خداحافظي. از آن خداحافظي هايي كه دلت گواهي بد مي دهد. يعني بر دل آقاي هفت ساله ام چه گذشت آن روز كه شما را در ميان مردم جانشين خود خواندند و امر به اطاعت از شما كردند؟ "موفق" مي گفت وقتي كه شما را همراه خود به مكه برده بودند آنچنان وداع پدر با كعبه و خانه خدا برشما سخت آمد كه هر چه كرده بود نتوانسته بود از حجر اسماعيل كه مدتي طولاني در آنجا با حزن و اندوه به دعا مشغول بوديد جدايتان كند، تا آنجا كه دست به دامان خود امام شده بود. مي توانم چشمان مهربان و اشكهاي روي گونه هايتان را تصور كنم آنگاه كه در جواب پدر فرموده بوديد: چگونه برخيزم و مي دانم كه خانه خدا را وداعي كردي كه ديگر به سوي آن باز نخواهي گشت.
آقا ببخشيد كه شما را نشناختم. آن روز كه مولايم از مجلس مامون با آن حال باز گشتند و مرا امر كردند كه با ايشان سخن نگويم و درها را ببندم، چنان حالم دگرگون بود و يا شايد پرده هاي غفلت جلوي چشمانم را گرفته بود كه وقتي شما را با آن بوي خوش و شباهت فراوان به پدرتان در خانه يافتم به ذهنم خطور نكرد كه همان كودك خردسال آقايم باشيد. مرا ببخشيد كه آن طور جاهلانه از شما پرسيدم كه چگونه از درهاي بسته وارد شده ايد. و حتي جواب شما كه " آن قادري كه مرا از مدينه به يك لحظه به طوس آورد از درهاي بسته هم مرا وارد مي كند" من را از اين سئوال باز نداشت كه شما كيستيد؟
چه خوب كرديد كه آمديد. آقايم با آن حال خراب كه سم اثرش را كم كم بر بدن مباركشان مي گذاشت چقدر با ديدن شما خوشحال شد. آنچنان شما را در آغوش كشيد و به سينه مي فشرد كه انگار يوسف به دامان يعقوب بازگشته است. حيف كه اين ديدار آنقدر كوتاه بود. ولي چه خوب شد كه آمديد! اباصلت بدون شما چه بايد مي كرد.