
شاید باورش سخت باشد. شاید هم غیر قابل باور باشد که چقدر سرم گرم شده است. سرم داغ داغ است در یک روز سرد پاییزی! چقدر راحت سر ما آدمها گرم میشود. چقدر راحت گول این دنیا را میخوریم. چقدر راحت دلمان به این دنیا خوش میشود. واقعا سرم داغ شده است. واقعا سرم گرم است! نمیدانم! یا شاید هم نمیخواهم که بدانم! دانستن چیز خوبی نیست! خیلی وقتها دانستن چیز بدی میشود! بهش فکر نمیکنم و ازش عبور میکنم درست مثل وقتی که از کنار دخترک کبریت فروشی که نگاه عاشقانهاش ویرانم کرد به راحتی عبور کردم. یا از کنار نیمکت سنگی دوشنبههای گرم دانشگاه. یا از طعم گس یک چکه خون! و داغی یک سیلی محکم. آره از کنار خیلی چیزها به همین راحتی عبور کردهام. چون سرم گرم این دنیا بودهاست. چون چشمهایم دنیایی بودهاند.
امروز چیزهایی شنیدم از آدمهایی که یک لحظه هم بهشان فکر نکردهبودم. چیزهایی که سرم دارد سوت میکشد. داستانهایی از حرفهای من، از رفتار من و از حیثیت من؛ زندگی آدمهایی که برایم مهم نبودند را پر کرده بودهاست! دارم به دقایقی که اسم مرا بعد از حرفهایشان یا قبل از داستانهایشان میآوردهاند، فکر میکنم. به گلههایی که از رفتارهایم داشتهاند. به دلشکستگیهایی که من باعثش بودهام. چرا؟ چون فکر میکردم من آخر کار حرفهای هستم؟!! من تعهد دارم؟! کار از همه چیز مهمتر است؟
خدایا منو ببخش!!
هیچ چیز به اندازه یک نگاه مهربان ارزش ندارد!
دنیا یک همچین هدیهای دارد.
من همه آدمهای این دنیا رو دوست دارم!!
همه آدمها ارزش عاشق شدن را دارند
حتی برای لحظه ای
حتی به اندازه عبور اتوبوس از کنار فقیرترین گدای شهر که دارد سر پنجراه گدایی میکند
بله من همه را دوست دارم
عاشق دختری هستم که هرزگی های دیشب اش را توی تاکسی برای دوستش تعریف می کند
و اصلن متوجه عبور از چهارراه بزرگمهر نیست
من دوست دارم پیرزنی را که سرچهارراه خیام ول میگردد
و همه آدمهای عالم را دوست دارم
من این طور خلق شده ام
خدا من را برای دوست داشتن خلق کرده
برای عشق ورزیدن
برای عاشق شدن
چقدر دوست داشتن لذت بخش است!!
راستش الآن توی یه کنفرانس به اصطلاح بین المللی هستم. چهارمین سمپوزیوم روابط عمومی! دوستان ما در این سمپوزیوم یکم شوخ تشریف دارن و هیچی رو جدی نگرفتن و هیچی سر وقت نیست. حتی سخنرانها هم زیاد جدی سخنرانی نمیکنن!
البته باید یه کم به خودم فرصت بدم تا تجزیه تحلیلش کنم. به هر حال این مأموریت اداریه و کاریش نمیشه کرد. ولی تا اینجا قسم میخورم که توی هیچ سمپوزیوم دیگه ای شرکت نکنم!
الآن دسته هاي عزاداري با صداي طبل و نواي مداح و شيس زنجيرهايي كه به پشت سياه شده جوانان مي خورد به سمت حرم مطهر امام رضا (ع) در حركتند.
كاش من هم مي توانستم مثل بچگي هايم بروم نيشابور و ميان آن همه عزادار گم شوم. كاش من هم دوباره بتوانم بچه شوم و براي زنجير زدن از لات بي سر و پاي محل زنجير گدايي كنم. كاش همه چيز برگردد به روزهاي قبل. به روزهاي خوب كودكي! اما نمي شود من اينجا مسئوليتي دارم و بايد باشم و هزارتا بايد احمقانه ديگر.
امام حسين من چكار كرده ام كه مستحق اين عذابم!؟

