وقتی به بعضی چیزها فکر میکنم حالم بدجوری کیفور میشود. یکی از آن چیزها که اینقدر مرا سر حال میآورد ماجرای به دنیا آمدنم است. من خیلی خوشحالم که به دنیا آمدم. یعنی وقتی فکر میکنم ممکن بود به دنیا نیایم کلی غمگین میشوم. راستش را بخواهی من از آنهایی هستم که بدجوری با این دنیا دارند حال میکنند. به هیچ عنوان دوست نداشتم که به دنیا نمیآمدم. جا دارد همینجا و در حضور همه شما از خدا تشکر کنم که منرا در روز یک مهر 62 و دقیقا در روز عید سعید فطر به این دنیای زیبا و نشاط آور فرستاد تا با دوستان و عزیزانی آشنا شوم که همه لذتهای عالم و همه لذت دوست داشتن را نصیبم کنند!
فکر نکنم دیگه تا آخر عمر بتونم اینقدر از دنیا تعریف کنم!
تولدم مبارک!
عکس فوق روز اول به دنیا اومدن شقایقه. میبینید بچه وقتی بدنیا میاد واقعا متورمه!!
عکس فوق نیز روز بعد از به دنیا آمدن دخملم می باشد!! (انگار این دنیا اونجوری که فکر میکرده نیست. داره با حسرت به نقطه نامعلومی نیگاه میکنه!!)
و حالا شقایق یه پاره آتیشه! و منتظر یه نگاه آشنا تا قهقهه بزنه! همه عشقهای عالم رو فداش خواهم کرد!!
و حتما به خاطر خدمت به این فرشته کوچک خواهم مرد! این هدف زندگی منه!
لطفا فایل صوتی بالا را دانلود کرده و به صدای من گوش فرا دهید!
سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد آن قدر نیست که کمرمان را خردکند ، اما دقیقا آن اندازه است که ما را برای دعا به زانو در آورد.
مردم از اول صبح توی این سرما یکریز دارند دور حرم به سر سینه میزنند!
واقعا امام رضا چقدر ....
نمیشه درباره اش حرف زد..
موضوع مهم!!
امروز ميخوام دوباره درباره موضوع مهمي حرف بزنم. درواقع ميخوام درباره موضوع مهمي بنويسم. البته هميشه من موضوعهاي مهم رو بدجوري ضايع ميكنم و كلا آدمي هستم كه موضوع مهمي توي زندگيام نيست. درواقع دايره مسايلي كه براي من سكوريتي و محرمانه تلقي ميشه خيلي محدوده و اين بيشتر به خاطر اين مسأله است كه اكثر موضوعها برام مهم تلقي نميشه. اما اين موضوع از اون معدود موضوعهاي مهم زندگيام است كه ميخوام دربارهاش حرف بزنم. شايد اين حرف زدن اثري در رفع اين قضيه نداشتهباشه ولي حداقلاش اينه كه خودم خالي ميشوم. مثل همه مسايلي كه تا به حال اينجا و جاهاي ديگه نوشتم و تنها دليل اصلي نوشتن همه اونها خالي كردن خودم بوده. هميشه ميدونستم نويسنده درجه يكي نيستم ولي هميشه هم ميدونستم كه نويسندگي راه خوبي براي خالي كردن خودمه.
زندگي؛ چيزيه كه ميخوام ازش حرف بزنم. زندگي يك مسأله عميق و فلسفي است كه البته قبلا بهش اشاره كردهبودم. اما چند وقته كه به درستي نميتونم درست درك كنم كه چرا زندهام. حقيقتا تا به حال آدمهاي زيادي اومدن و بهم گفتن كه قصد خودكشي دارن حالا بگذريم از اينكه بيشترشون الكي ميگفتن اما من در همه موارد براي اونها از لذتهاي زندگي خودم گفتم و براشون لذتهاي زندگي رو به تصوير كشيدم. اما حالا... حالا كه به ظاهر همه چي داره خوب پيش ميره نميدونم چرا احساس ميكنم بايد بميرم. نميدونم! هميشه توي بچگي اينجور تصور ميكردم كه قراره توي جووني بميرم. به همين خاطر در هر شرايطي و به هر شكلي خودم رو از زندگي عقب نينداختم و از هر فرصتي براي تجربه لحظات ناب زندگي استفاده كردم. اما الآن فكر ميكنم كه بايد كم كم خودم رو براي مردن آماده كنم. مردن به شكلي كاملا شاعرانه. نميدونم چرا هر وقت زندگي برام خوبه وسختي ندارم دوست دارم كه بميرم. درواقع اينقدر مبارزه ميكنم كه مشكلات رفع بشه وقتي كه مشكلات رفع شد ديگه نميدونم بايد چيكار كنم. يعني من بدون مشكل و دغدغه نميتونم زندگي كنم؟؟!
به هر حال بدجوري اين قضيه برام دغدغه شده و تقريبا تمام وقتهاي اضافه زندگيام رو كه البته زياد هم نيستن به اين موضوع اختصاص ميدم.
ديشب فيلم اره چهار رو ديدم. درباره فيلم و شكل ساختارياش و اينكه آيا ضعيفتر و يا قويتر بود حرفي ندارم اما نكاتي كه اين فيلم به آدم يادآوري ميكنه گاها خيلي مهمه توي زنگي مون.
ببخشيد كه طولاني شد!!

داخل دانشگاه، توي ايستگاه، منتظر اتوبوس ايستاده بودم كه چشمم به پرده روبرو مي افتد. "روز دانشجو گرامي باد." اِه، مگر امروز چندم است؟ با خودم فكر مي كنم 3-4 سال است كه دانشجوييم و، از آخر هم نفهميديم براي چي امروز گرامي باد؟ حسابي بِهم برخورده، اين سال آخري ديگه بايد اين مسئله را كشف كنم. سرايستگاه هم حسابي شلوغ شده كلاسم هم دارد دير مي شود. پس چرا اين اتوبوس نيامد؟ بچه ها يكي يكي يا چندتاچندتا (آن هايي كه دانشكده هايشان نزديك است) عطاي اتوبوس را به لقايش مي بخشند و غرولند كنان ازايستگاه دور مي شوند. من هم مي خواهم راه بيفتم كه ناگهان سرو كله اش پيدا مي شود. هنوز همه سواره ها پياده نشده اند كه هر كسي به نحوي مي خواهد زودتر سوار شود. اتوبوس حسابي پر شده است. از شيشه اتوبوس دوباره پرده را مي بينم. گوش تيز مي كنم ببينم كسي چيزي در اين باره مي داند يا نه؟ بغل دستي ام خميازه اي مي كشد و به دوستش مي گويد: ديشب حساب ها به مشكل برخورده بود مجبور شدم تا ديروقت بمانم شركت، و راست و ريستشان كنم. يك حقوق حسابي هم نمي دهد كه آدم دلش خوش باشد..
– برو خدا را شكر كن! فارغ التحصيلاش بيكارند اونوقت تو هنوز دانشجويي و كار پيدا كردي... .
روبه رويي ام از ماجراي ازدواج و وام كذايي اش مي گويد و پشت سري ها كلاس رفع اشكال فيزيك برگزار كرده اند. اتوبوس به ايستگاه مي رسد.
با گردن كج، و سريع روي اولين صندلي مي نشينم. ظاهراً استاد تازه رسيده و داخل كيفش به دنبال چيزي مي گردد... . همه مثل كلاس اوليها در سكوت كامل جزوه اي را كه استاد ديكته مي كند مي نويسند كه صداي كفشهايي كه از سالن مي گذرد و وارد كلاس مي شود، سر آنهايي را كه تندتر مي نويسند بلند مي كند. صدا با آرامش تمام و در حالي كه تنها يك كتاب را در دست لوله كرده و هيچ چيز ديگري به همراه ندارد بعد از چند دقيقه به ته كلاس مي رسد. ساعت را نگاه مي كنم. 45 دقيقه از شروع كلاس مي گذرد. واقعا كه چقدر بعضي ها... اگر من جاي استاد بودم... .
توي سالن به فكر حل معماي سر صبحي هستم كه اين جمله ي دكتر شريعتي را روي يكي از بردها مي بينم: اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابردانشگاه آتش مي زدم. همان جايي كه بيست و دو سال پيش، "آذر"مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي "نيكسون" قرباني كردند! اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوزاز تحصيلشان فراغت نيافته اند، نخواستند – همچون ديگران _ كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي آيد، بياموزند و هر كه را مي رود سفارش كنند. آنها هرگز نمي روند، هميشه خواهند ماند. آنها "شهيد" شدند. اين " سه قطره خون" كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي توانستم اين سهي آذر اهورايي را با تن خاكستر شده ام بپوشانم تا دراين سموم نفسرند، اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه ام نگه دارم."
زير اين جمله به خط خوش نوشته اند : به ياد سه دانشجوي شهيد دانشكده فني تهران " مصطفي بزرگ نيا، احمد قندچي وآذر شريعت رضوي" كه در 16 آذر سال 32 مظلومانه شهيد راه آزادي و استكبارستيزي شدند. يادشان گرامي و راهشان پر ره رو باد. جنبش دانشجويي منتظر حضور پر رنگ ترو آگاهانه تر تو دوست عزيزدرعرصه هاي علمي، سياسي واجتماعي ميهن عزيزمان است.
راهشان پر ره رو.... حضور پر رنگ تر... حضور....جنبش... راه.... شهيد.. اين كلمات درسرم دور ميزنند. واقعا من در كجاي اين راه ايستاده ام؟ "دانشجو" بودن صرفا وسيله اي براي گرفتن يك ژست روشنفكري ويا پيدا كردن يك شغل مناسب است؟ پس خون اين سه شهيد، شهيد علم الهدي و ساير شهداي دانشجو چه مي شود؟
روزها لعنتي من!
احساس سكرآور خسته كننده! حالم از همه شما به هم ميخورد. احساسهاي گندزده شده. در وجود من جايي براي غليان شما نيست. شمايي كه تمام حواس انسان را به خدمت خويش گرفتهايد. شما كه همه لذت اين روزهاي آدمها شدهايد. من شما را ميبينم كه چطور روي گونههاي گرم همكارم نشستهايد وقتي دارد با دوست دخترش تلفني حرف ميزند. توي چشمهاي راننده تاكسي وقتي كه دست دخترك را لمس ميكند و به دويست توماني كه توي دستش مچاله شده فكر نميكند. توي دستهاي دوستم وقتي با زنش توي پارك قدم ميزند.
هر جا ميروم تو را ميبينم. زني كه كنار جواني خوش اندام توي تاكسي نشسته، پيرزني كه توي صف نانوايي، نانوا را برانداز ميكند و همه موجوداتي كه تو را بهترين لذت روزمرهشان ميدانند.
من تو را ميشناسم. تو احمقتر از آني كه بتواني خودت را پشت صورت مردمكان بيچارهاي پنهان كني كه بيشترين جرمشان بوسيدن دست دختر بچههايي است كه دوستشان دارند. بيشترين جرمشان راه رفتن با معشوقههاي نرسيدهشان توي راه مدرسه است. مردماني كه بيشترين جرمشان خوابيدن با لكاتههايي است كه از راه تو ارتزاق ميكنند. بيشترين جرمشان لذت بردن از ظهور و بروز توست!
من در روزگاري زندگي ميكنم كه مردمانش اينقدر بيچارهاند! من در هوايي دارم تنفس ميكنم كه اينقدر به لجن كشيده شده است. مردمان اين روزها نمونه كوچك شده انسان هستند و خيلي حقيرتر از اين واژه بزرگ دارند زندگي ميكنند.
ناراحت كنندهترين بخش اين ماجرا اينجاست كه اين مردمان آرزوي بيشتري هم ندارند. يعني همانقدر كه تو را احساس ميكنند، همانقدر كه ته دلشان مست ميشود. همانقدر كه ديگر بيخيال عشق ميشوند و بيخيال همه احساسهاي خوبي كه پس از تو وجود دارد و آنها حوصله حتي رسيدن و كشف كردن آن را ندارند.
چيزي كه اعصاب لعنتي مرا به هم ميريزد اين است كه اين روزها مردم اينقدر كم حوصلهاند كه مستقيم ميروند سر اصل مطلب. آنها اصلاً قصد كشف چيزي را ندارند.
راننده تاكسي تنها به لمس دست نرم و داغ دختركاني فكر ميكند كه توي راه مدرسه سوار تاكسياش ميشوند. فقط همين! اصلاً دنبال اينكه دختر بچهاي دلش را ببرد و باعث شود او به زنش خيانت كند نيست. او بايد زندگي كسالتبارش را در همخوابيهاي هر شبه با زن چاق و بدبويش ادامه دهد. او اين را ميداند و جايي براي احساسهاي تازه باز نخواهد كرد.
اين چيزي است كه مردمان مرا، مردمان اين روزهاي زندگي مرا دارد ميكشد. دارد به اضمحلال جنسي ميكشاند. دارد خفه ميكند. دارد...
بيشتر از اينها دلم به حال زني ميسوزد كه مردش فقط...
نميخوام وبلاگم فيلتر بشه. بنابراين ادامه نميدم. بعضي وقتها ننوشتنم براي اينه كه اگه بنويسم جلوي چاك دهنمو نميتونم بگيرم!
ولي ميخوام بنويسم.