
همينطور كه نشسته بودم و با دستهايم گلبرگهاي سرخ و سياه شقايق را پرپر ميكردم در آن دور دستها سايه ابري را كه روي دامنه كوه خاكستري رنگ افتاده بود و ليز ميخورد و جلو ميرفت را نگاه ميكردم.
كوهها پشت به پشت هم داده بودند و حريف ميطلبيدند. انگار كه نه انگار بهار شده و بايد برفهاي داخل دره ها آب شود و پايين بيايد. هروقت تكه ابري جلوي خورشيد را مي گرفت تمام بدنم مي لرزيد. فقط يك پيراهن شرابي روي يك ركابي سفيد تنم بود.
خدا بادبادکهای مرا می چید!
فرقي نمي كند كه از كجا حساب كني. يكي از بهار، يكي از تابستان و يكي از زمستان. اين زمستان هم می گذرد و اگر بخواهي تقويمت را بر اين اساس تنظيم كني مي گويي يكسال گذشت. يكسال از گذشته. از شروع فعاليتها، نو انديشيدنها. يكسال از آغازها. آغاز براي هر كسي متفاوت است. براي يكي سرازيري است و براي يكي سربالايي. يكي هم هميشه در جاده هموار قدم برمي دارد. چه مي گويم؟ مقصودم گفتن چيزهاي ديگري بود. هميشه همينطور بوده است. تا مي آيي سخن را به جايي برساني، سرنخش از دستت رها مي شود و مثل بادبادك، توي آسمان تا هر جا كه دلش خواست پرواز مي كند. راستي بچگي من با بادبادكها گذشت. شما هم بادبادك داشتيد؟ بادبادكهايتان چه رنگي بود؟ بادبادكهاي من همه اش خاكستري بود. به خاطر كاغذش كه از روزنامه درست شده بود. گاهي هم از كاغذهاي چركنويس دفتر مشقهايم. شكل خاصي هم نداشت. يك لوزي كه دو لوخ ضربدري پشتش چسبانده بوديم و حلقه هاي كاغذي در هم بافته شده اي كه به گوشه هايش آويزان مي كرديم. بادبادكهايمان با كاغذهاي رنگي سرخ و سفيد و زرد و آبي درست نشده بود. شكل يك دلقك كه نيشش تا بنا گوش باز باشد رويش نبود و حلقه هايش از شرشره و كاغذهاي طلايي درست نشده بود، مثل بادبادكهاي رنگارنگ بچه هاي امروزي كه توي جشنواره ها هوا مي دهند. ولي پرواز مي كرد. علي يادمان داده بود كه چطور پروازيشان كنيم. چند سال ازمان بزرگتر بود و گاهي ما را با خودش به كوه مي برد و هر چند وقتي هم مي رفت و غيبش مي زد. بادبادكمان آنقدر زور مي زد و بالا مي رفت تا بالاخره رها مي شد و مي رفت پشت كوهها پنهان مي شد و شب وقتي كه بز زنگوله پا روي پشت بام مي رفت و مي گفت منم بز زنگوله پا، ورميجيم دوپا دوپا، كي خورده شنگولمو، كي برده منگولمو، كي مي ياد به جنگ مو... و خاك توي كاسه آش گرگه مي ريخت، در مي آمد و براي خودش هر جا كه مي خواست مي رفت. ما هم عادت كرده بوديم. هر چند روزي يك بادبادك جديد مي ساختيم. توي حياط را پر از كاغذ بريده و سرشم مي كرديم و يك بادبادك ديگر به دنيا مي آمد. بعد مي برديمش پاي كوه و قرقره اش را باز مي كرديم. كاش يك نخ محكم داشتيم مثل نخهاي ماهي و طاووس حالا. و آن بادبادك بي چشم و بي دهن همينطور بالا مي رفت. ما شبها خواب بادبادكهامان را مي ديديم. فكر مي كرديم كه كجا روي زمين نشسته است. روي پشت بام چه كسي افتاده است و چه بلايي سرش مي آيد. آنقدرقضيه برايمان جدي بود كه گاهي بادبادكهاي رنگارنگ شكسته و پاره اي كه از آسمان مي افتاد توي حياطمان را با احترام خاصي مي گرفتيم و كلي باهاش درددل مي كرديم كه از كجا آمده و چه مي كرده. مثل مراسم تشييع جنازه يك سرهنگ عاليرتبه. تابستانها كارمان همين بود. گاهي هم هفت سنگ و الك دو لك. هميشه وقتي سرم را بالا مي گرفتم و به پرواز بادبادكم توي آسمان كه تبديل به جسم كوچك سياهي شده بود نگاه مي كردم و مي دانستم كه با يك باد كوچك نخ بادبادك با فشاري از قرقره توي دستم كنده مي شود، دلم مي خواست كه يكبار ديگر بادبادكم را ببينم. دوست داشتم بادبادكهاي ديروز و پريروز و پس پريروز را دوباره ببينمشان. ولي بادبادكها هيچ كدامشان نيامدند. دليلي نداشتند كه برگردند. و من هميشه ماتمزده، از بازي بادبادك كه به خانه مي آمدم مادرم مي گفت:" مادر جان اينا مي رن پيش خدا، پيش شهيدا". آن موقع سالهاي جنگ بود. من نمي دانستم خدا يعني چه. اما مادرم مي گفت خدا خيلي بزرگ است. هميشه بزرگترين چيزي كه توي ذهنم مي آمد را خدا مي دانستم. يك چيز نامرئي را توي فكرم هي بلند مي كردم. بلند بلند. فكر مي كردم كه خدا بايد خيلي قدش بلند باشد. اما هر چه بود فقط بلد بود بادبادكهاي ما را ازمان بگيرد. بادبادكهايي كه آنهمه با ذوق و شوق بچگانه ساخته بوديم. گاهي با خودم مي گفتم چرا خدا مثلا چوب الك دولكمان را نمي گيرد يا چرا توپ هفت سنگمان را پاره نمي كند. فقط چسبيده است به اين بادبادكهاي كج و كوله و بي قواره كه تنه اش از دفتر مشقهاي پر شده درست شده بود.
يكروز مادرم ما را برد خانه علي شان كه باز يك مدتي پيدايش نبود. خانه شان خيلي شلوغ پلوغ بود. همه با لباسهاي سياه. مادرش توي اتاق نشسته بود و مي خنديد. مثل هميشه نبود. هر كس كه تازه مي آمد، مي رفت مي نشست پهلويش و مادر علی با كركر خنده اش براي تازه رسیده از علي تعريف مي كرد. مي گفت علي را خدا و پيغمبر دو روز پيش آورده و تحويلش داده اند. وقتي پلاستيك را از روي سرش كنار زده بوي گلاب مي آمده. علي داشته مي خنديده. چشمهاش را باز كرده و گفته مادر از من " راضي باش". بعد دوباره چشمهايش را بسته و همانطور كه مي خنديده خوابيده.
علي ما را با خودش به كوه نزديك خانه امان مي برد تا بادبادكهايمان را هوا كنيم. اولش خودش دستهايمان را مي گرفت و مواظب نخ بادبادك بود و بعد يواش يواش نخ را توي دست خودمان مي داد. مي گفت وقتي بادبادكها را مي خواهي بكشي پايين كنده مي شوند. مي گفت وقتي بادبادك را هوا كردي نبايد بياريش پايين. پرواز كه كرد بايد بذاري همانطوري توي آسمان بالا برود. نخت هم بايد بلند باشد. مي گفت وقتي آمدي بادبادك هوا كردن نبايد زود خسته بشي و گرنه زود بخواي بري و نخت را تو اوج وزش باد جمع كني معلوم است كه پاره مي شود. و خيره مي شد به بادبادك توي آسمان. جوري نگاه مي كرد كه انگار آن بالا خبري است.
ما بزرگ شديم. ديگر بادبادك بازي نمي كرديم. خانه مان را از پاي كوه برديم توي يك كوچه تنگ و باريك. توي خانه امان يكسره صداي ميكرو و سگاي برادر كوچكم مي آمد و علي پيدايش نشد. حالا كه حساب مي كنم مي بينم هر تابستان كه مي شود وقتي روي پشت بام مي روم كه درسهاي افتاده دانشگاهم را بخوانم، به چرخش كفترهاي همسايه توي آسمان كه نگاه مي كنم، هنوز هم دلم مي خواهد يكروز يك بادبادك از توي آسمان بيفتد روي پشت بام ما. مثل بچگي از شادي جيغ بكشم و بدوم طرفش و بگويم:" اِ... بچه ها يه بادبادك اومد..." علي هم دليلي نداشت كه برگردد. حتي وقتي كه مادرش هر جمعه با يك شيشه گلاب سوار اتوبوسهاي مجاني بهشت رضا مي شود و به مزار شهدا مي رود.

هجده ساله بودم. از اول محرم با صداي شنيدن اذان مغرب به مسجد محله مي رفتم. آخر شيخ هادي روضه ميخواند. شيخ هادي مثل شيخ هاي ديگر نبود. عبوس و لاغر و جوان بود. ريش بلندي هم نداشت، با تعريفهايي كه از قيافه شمر از خودش شنيدم، بهش مي آمد كه شمر باشد.
آنسال هم مثل سالهاي قبل شهر لباس سياه عزا به تن كرد. ولي من باز هم نتوانستم همرنگ جماعت شوم. يعني مادرم نمي گذاشت. مادرم مي گفت: «فقط وقتي مي تواني لباس عزا تنت كني كه من مرده باشم!»پدرم تحصيل كرده سال پنجاه و هفت است. بابا بزرگم درباره او مي گويد:« فقط يك كافر توده اي لامصب روز سوم عزاي مادرش چپه تراش مي كند!» آنسال پيراهن يشمي كه مخصوصا براي عزاداري خريده بودم، پوشيدم.
صبح روز تاسوعا بود. صداي طبل بيدارم كرد. نمازم قضا شده بود. پدرم ريشش را مي زد. مادرم ملافه هاي سفيد را مي شست. همينكه متوجه من شد گفت:« اگر مي خواي به هيئت برسي بايد همين الان راه بيفتي »قضاي نماز را گذاشتم براي بعد و سريع رفتم. همه زنجير به دست آماده بودند ولي نظم خاصي ديده نميشد. دير رسيده بودم و زنجيري براي من باقي نماده بود.
بسيجي ها آرايش خاصي به خود گرفته بودند، عده اي از آنها طبل زن شده بودند، عده اي با آمپلي فاير ور مي رفتند تا آنرا آماده كنند و چند تايي هم در اطراف علم و پرچم هاي ديگر مستقر شده بودند. بلند گو روشن شد:« يك...دو.......آزمايش مي شود ...» و شروع شد. اول سوره حمد و بعد هم اخلاص و مداحي اهل بيت. فشار قابل توجهي را روي پرده گوشم حس مي كردم. همه صداها در صداي مداح گم شده بود. صداي او هم درست و واضح شنيده نمي شد. فكر كردم بروم و كنار علم بايستم و در فرصت مناسب از عباس آقا، پدر علي، كه مرد درشت هيكلي بود، خواهش كنم:« تو رو خدا بگذاريد علم را بلند كنم! » ولي وقتي جوابي را كه او به من خواهد داد، تصور كردم، منصرف شدم و خواستم به خانه برگردم و درس بخوانم.
وقتي مداح به عزاداران گفت:« لطفا صفها را تشكيل دهيد» همه در صفهاي منظم و منسجم پشت سر شيخ هادي به طرف مركز شهر راه افتادند. هنوز صداي مداح توي گوشم بود كه دستي روي شانه ام آمد:« تو نوه ي كربلايي غلام نيستي؟» حسن آقا بود. ريشي و خوش رو. چشمهايش آبي بود. دماغ كشيده اي داشت و يك جفت ابروي كم پشت كه چهره اش را ساده و معصوم مي كرد.
-« هستم! »
صورتش را برگرداند و در حالي كه با چند نفر پشت سرش به اشاره صحبت مي كرد، پرسيد:« چرا ايستاده اي؟ »
برگشتم و به دور شدن هيئت چشم دوختم و زيرلب گفتم:« داماد كربلايي غلام نه بسيجي است، نه گردن كلفت! » بي اعتنا به كلماتي كه نشخوار كرده بودم پيشنهاد كرد با او به آشپزخانه بروم و به آنها در پختن حليم كمك كنم.
متن بالا بخشي از داستان علم است! اين داستان شامل خاطرات واقعي ام به اضافه تخيلات دوران نوجواني ام است! چون طولاني بود توي وب نذاشتمش!
ما توي اين سمپوزيوم توي تيم خبري بوديم. اين مربوط ميشه به همون روزهاي افسردگي من. به همين خاطر نتونستم زياد به دوستهام كمك كنم.
بدين وسيله ازشون عذر ميخوام!
اگه گفتين كدوم يكي منم!
