از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حالت را بگذران
و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ،
قشنگ این است که مهم باشی!
حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو
مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق..
كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاص تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران...
زلال كه باشى، آسمان در توست!
این متن را یکی از دوستان برایم ایمیل کرد. دیدم برای به روز شدن حرفی بهتر از این ندارم!!
ما باید باشیم و خورشید را بهانه کنیم
هر چی نا خوانده است خوانده و ترانه کنیم
بر کنيم ریشه باییز را حمل شویم
این تن یخ زده را زنده و جوانه کنیم
د ست های دل مان را پر هما سازیم
هر چی مخروبه است باز آشیانه کنیم
شاید امروز دست ما به افق ها نرسد
باید از بنجره آن دور را نشانه کنیم
من تو از دل تاریخ فراموش شدیم
من تو با شب نیرنگ هم آغوش شدیم
ما باید هرچی سیاهیست روشنی بکنیم
من تو حامی این بهشت خاموش شدیم
من تو باید تاپشت افق ها برویم
من تو رنگ شقایق به دلها بزنیم
هرچی یاری نکند بای شکسته ما را
من تو عاشقیم و باید به فردا برسیم
مریم هاتف
چرا نمیشه همه رو دوست داشت؟
يك نفر از ديار آينهها، سايهها را به كوچهها آورد
مهربان بود با گل و شبنم، عشق را همنشين دلها كرد
دسته دسته تمام غمها را، از نگاهم به آسمانها برد
مثل يك آشناي ديرينه، مثل يك دوست با دلم تا كرد
بغض و تنهايي و سكوتم را، عاشقانه او شكست يكروز
چشمهاي پر از نيازم را، چه صميمانه او تماشا كرد
يك نفر با نگاه باراني، شاعرانه به شهر ما آمد
در طلوع بهار عرفاني، غنچه عشق را شكوفا كرد
امشب از تو خواهم نوشت
با نگاهي نيلوفري
تا حوالي بيكسي
از تو خواهم سرود.
ترانهاي خواهم كاشت
و با گريه بارانم
تو سبز خواهي شد …
در بغض كويري شعرهايم
من فريادي خفته در سكوت مردابم
و شايد ساليان ديگر پيدا كني
چشماني كه
حك شده بر تخته سنگي
و تو آنروز
بر مزار چشمهايم
نيلوفري بكار
به ياد بي كسي مرداب …
و به ياد غروب غمگينم …
موج پرسشگر نگاهت
ساحل چشمان دلواپسم را خيس كرد
و فقط براي تو
درِ خرابهي دلم، به اندازهي عاشق شدن باز است
و نالههاي دلخراشش
كه صداي به هم ساييده شدن تختههاي قايقم را ماندستاره دريايي من
خواهم آمد و خواهم رقصاند قايقم را بر خليج نگاهت
هنوز اما
قايق صداي من
در مرداب سكوت به گِل نشسته است
اين روزها ميان جعبه آبرنگ هر آدمي
عاطفه بيرنگترين رنگهاست
دستهاي صداقت، كوتاهتر از كوتاه
و دوستيها رنگ پريدهتر از خاكستر
اين روزها همه تشنهاند و به سراب سيراب ميشوند
قلبها لبريز از احساسي گنگاند
كه صخرهها هم آن را درك نميكنند
شب هر كس به رنگي است
سياهي شب را مدفون كرده است
اين شبها، نه شهاب دارند و نه مهتاب
و نه ستاره …
اين روزها باز هم شقايق هست
و فقط شقايق
كه از شرم اين قبيله
سر به دامان دشتها گذاشته
و دور از اين هوا نفس ميكشند
افسوس …
اتفاق

بهاري شگفت
نسيمي وزيد
بر گونه بابونهاي
شبنمي چكيد
و عشق در هيأت گلبوتهاي
به گل نشست
باد و شكوفهي سبز و بنفش
□
سبز تو
بنفش من
کس به چشم در نمیآید که گویم مثل اوست
خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند
آبروی نیک نامان در خرابات آب جوست
جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع
اولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوست
به بندهام گو تاج خواهی بر سرم نه یا تبر هر چه پیش عاشقان آید ز معشوقان نکوست
عقل باری خسروی میکرد بر ملک وجود
باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست
عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنی
زیر هر مویی دلی بینی که سرگردان چو گوست
سعدیا چندان که خواهی گفت وصف روی یار حسن گل بیش از قیاس بلبل بسیارگوست
چشم هایم را که میبندم خواب تو را میبینم!
چشمهایم که بسته باشد
تایپ خیلی ...
سخت دوستت دارم!
امیدوارم این را باور داشته باشی
هرچند خوابهای کودکانهام در هراسآورترین لحظههای دوست داشتن...
گریه
چکه چکه تا بودن
اه به این کی بورد گند خورده ماتم زده مشکی
حالا نمیشد بعدا زهر را بنوشی
زهر مگر چه رسمیتی دارد
شأن یک پیاله زهر مگر چقدر زیاد است؟
کثافت همه سیستم را برداشته
وقتی تو نباشی
سایتهای زرد قرمز میشوند و چشمهای ابدی من شیشه
حالا دوست داشتن خیلی خیلی زرد شده
حالا زندگی همه آهو ها در خطر است
درست يادم نيست
اولين بار كه مردم، چند سالم بود
حالا هر شب جنازهاي بر دوش
از كنار اين قيافههاي عبوس و لجوج
از مرگ هراسيده
آرام ميگذرم
حالا هر شب جنازهاي بر دوش
تمام جادههاي زمين را دور ميزنم
بر ميگردم
سر بر شانههاي بي كسي
زيستنم را گريه ميكنم
خيالتان را راحت كنم
من سالهاست مردهام
تنها كسي در هيأت من مانده است
تا لباسهايم را كهنهتر كند
* * *
باور كنيد آنقدر تنهايم كه گاهي احساس ميكنم
سايهام را باد برده است
سردار رويايي من بيا
و پرچمت را
برفراز نگاهها
آنجا كه عشق معني جنون ميدهد
برافراز
تا دمي براي زخمهايت
گريه كنم .
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم
من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم
من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
عزیز من! غزل من! سپید من! گل من!
به هم زمین و زمان را بیا که ماه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم
برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم
امید نقوی/ شهریار/ آذر 86
گل نياور و راحتم بگذار!
زندگي را مچاله كن و مرا بين دستان خوني ات بفشار
گريه لبخند نا اميد من است! خنده ام را به خاطرت بسپار
دل به يك تكه سنگ خسته نبند، بوسه ات را حرام مرده نكن
فكرهاي قشنگ كن مثلا: عيد، اميد، عشق، بهار!!
بر نمي گردم از سفر چندي است، بادها از جنوب برگشتند
انتظار از غروب دلكنده است، ابرهاي سياه را بشمار
من فقط وهم خيس يك زن را در سرآشيب خوابت آشفتم
روي لبهايم عطرتان سرخورد، طعم دلچسب لذت و انكار!
بين ما هرچه بود با خود برد، سرنوشت اين لجاجت بي رحم
من در اين گور سرد آرامم! گل نياور و راحتم بگذار!
عاطفه رنگ آميز طوسي
کمال تشکر را دارم:
- از مادرم که با بلند کردن کیسههای برنج سعیکرد نگذارد پا به این دنیای کثافت بگذارم.
- از پدرم که با ترک کردن من و مادرم خواست به وسیله گرسنگی ما را از دست این دنیای لعنتی نجات دهد.
- و از خود زندگی که با همه آن همه گند زدنهایش، حالا اینجا که بر لبه بام ایستادهام، دارد یادم میدهد چطور شرش را از سرم کم کنم.
زینب صابرپور
ما به هم نمی رسیم
عشق بین ما گسست ما به هم نمی رسیم
عهد بین ما شکست ما به هم نمی رسیم
آسمان به دست تو عشق را به روی من
تا همیشه باز بست ما به هم نمی رسیم
ما دو تا ستاره ایم از دو کهکشان دور
طالعی که نحس هست ما به هم نمی رسیم
چون دو ماهی غریب از دو رودخانه ایم
موج بین ما نشست ما به هم نمی رسیم
از دو کیش مختلف از دو مذهب غریب
کافری و بت پرست ما به هم نمی رسیم
گر چه لحظه لحظه ام با حضور چشم تو
بوده از ترانه مست ما به هم نمی رسیم
بعد از آن غروب تلخ با جدایی ای عزیز
داده ای دوباره دست ما به هم نمی رسیم
عشق ما حرام بود گفته اند بارها
چون خدا نخواسته است ما به هم نمی رسیم
غلامرضا رزمی
وحيد عيدگاه
وخواست با تو بماند سفر اجازه نداد
قضا کـــنار میآمــد قدر اجــازه نداد
پرنده خواست اجاره نشين شود تا شوق
عيال وار بماند ســــــفر اجازه نداد
به قلهء تو دوگز راه داشت کوه نورد
رسيد بهمن از آن بيشتر اجازه نداد
تو ماه بودی و او حوض شب نشين حياط
دلش تپيد وضوی سحر اجازه نداد
و خواستدوستبداردتو را بهشکلگلی
نيازهای حقير بشــر اجازه نداد.
