عشق رو زمان تأیید نمیکنه. چیزی نیست که دوامش به یک روز و ده روز باشه. بعضی چیزها وقتی متولد میشن دیگه زوال ناپذیرند. هرچند ما اونها رو کوتاه حس کنیم یا فکر کنیم از بین رفتند. انسانها با بودن در کنار هم یا با اظهار عشق به هم فقط عاشق بودن را تمرین میکنند. یعنی ممکن است تو به یک نفر روزی هزار بار بگویی دوستت دارم و عاشقت هستم ولی واقعا این ابراز عشق به او نباشد به آن کس یا چیزی باشد که توی ذهنت از ان شخص ساخته ای. مثل زن و شوهری که تمام شب را به عشق بازی سپری میکنند و فردا صبح بعد از دوش گرفتن با هم به هم میزنند و کارشان به طلاق میکشد!
عشق یه لحظه کوچیک بین تو کسیه که دوسش داری. پیشنهاد من مرگ در همون لحظه است. و به این صورت فقط میتونی اون احساس رو به شکل فنا ناپذیری همراه خودت داشته باشی. به هر حال مردن تنها راه حفظ یه عشق جاویدانه.
من ندیدم داستانی که حکایتی از یک عشق جاوید و مادام العمر باشه. ما انسانها اینجوری خلق شدیم بخواهیم یا نخواهیم نمیتونیم عوضش کنیم. من به همه کسانی که می خواهند در نتیجه عشق ازدواج کنند این توصیه رو میکنم که شما احتمالا شکست خورده ترین ها هستید در ازدواج؛ چون به خاطر عشق از خیلی چیزها صرف نظر میکنید و بعد دقیقا همانها به شما غلبه پیدا خواهند کرد.
عشق اون داستانی نیست که پیرمرد ها و پیرزنها توی یک کلبه چوبی برای هم تعریف میکنند. عشق داستان پیرزنهای دلسوخته ای است، که همیشه تصویر یک جوان رشید قامت توی ذهنشان است. یا به ماجرای اندام فریبای یک زن در تخیلات یک پیرمرد 80 ساله عشق میگویند.
تعریف من یک حس زیبای جاودانه در یک لحظه محکوم به مرگ است. و حفظ آنب برای همیشه. ماجراهایی که برای یک زن و شوهر اتفاق میافتد قطعا و حقیقتا پتانسیل تبدیل شدن به ماجراهای عشق را ندارد!
من میگویم عشق یک آن و یک آن و بیشتر از یک آن نیست. همان نگاه جسورانه و تند و چابک دخترکی که روی صندلی آخر بخش خواهران نشسته میتواند بزرگترین ماجرای عشقی قرن باشد.
البته این حس میتونه برای زن آدم یا برای شوهر آدم هم وجود داشته باشه. من نمیگم که نمیشه با عشق زندگی کرد. من میگم اون یه ثانیه اول که عشق متولد میشه رو نمیشه انتظار داشت که همیشه مثل همون یه لحظه باشه. شاید هم در طول زندگی زناشویی 40 ساله هزار بار اون لحظه تکرار بشه اما این چیزی نیست که هر لحظه و مداوم و پیوسته باشه.
به هر حال داشتن و تجربه کردن این حس و تکرارش برای زنده موندن حیاتیه. حالا چه به ازدواج منجر بشه چه به خیانت!
و حرفهای زیادی در این زمینه دارم که شاید سر فرصت زدم!! چیزی که الان میخوام بگم اینه که تعریف ما از عشق یه تعریف مضحکه! ما منظورم ما ایرانی هاست!

یکی از کامنتهای پست قبلی من را یاد دوران دبیرستانم انداخت. نه به خاطر پستی که توی وبلاگ دوست خوبم بود. برای خاطرات زیبایی که من از آن دوران دارم. خواستم بیخیالش شوم و از کنارش مثل همه احساسهایی که در طول روز با سکوت از کنارشان میگذرم بگذرم. اما چیزهایی هست که مثل خوره به جان آدم میافتد و چیزهای بکری هم هست از قضا. مثل شیطنتهای دوران جوانی در دل جنگلهای سر به سر گذاشته علیآباد کتول. دوران دبیرستان من در سه شهر کاملا متفاوت سپری شد.
سال اول نیشابور، سال دوم مشهد و سال سوم علیآباد کتول(استان گلستان).
هر سه سال برایم سرشار از شگفتی بود. وقتی ترسهای بلوغ همه استخوانهایم را در هم میکشید، من به تجزیه و تحلیل ماجرای عشق و نحوه برخورد بشر با آن مشغول بودم. وقتی همه برای آزادیهای دوم خرداد خودشان را جر میدادند من داشتم لایه لایه از وجودم را جرواجر میکردم تا بفهمم عشق در کجای سینهام خانه کرده.
روزهایی که با تنبلیهای درسیام همراه بود. با عشقهای یک روزه. با کولی فالگیر دروغگو. با همه احساسهای عاشقانه سطحی. و با داستان بلند شقایق. (آره رمان سطحی و نچسب شقایق را همان روزها در آبشار کبودوال نوشتم!)
چیزهایی که بالاخره خاتمه مییافت! و من میدانستم. و من همه اینها را میدانستم و تلاش میکردم که یک لحظهاش را هم از دست ندهم و ندادم. معدلم به شدت سقوط کرد. لاغر شدم و پای چشمهایم گود افتاد. بینیام قد کشید و شدم دیلاقی که حالا هستم!
همه اینها در همان روزهای دبیرستان اتفاق افتاد.دیشب حس دلواپسی شدیدی آمده بود سر دلم و بدجوری داشت اذیتم میکرد. اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. داشتم حس میکردم که دارم چیزی را از دست می دهم. چیزی که خیلی برایم عزیزه! اما واقعا چی بود؟ به مادرم زنگ زدم، حالش خوب بود. پدرم هم همینطور. برادر و خواهرم هم خوب بودند. پس چه چیزی بود که اینطور به دلم زده بود. دیشب حس کردم که اگر همین الآن جناب عزرائیل تشریف بیارند ترسی از روبرو شدن با ایشان ندارم. آرزویی توی دلم هم نبود. آماده مردن بودم. و از ته دل آرزو کردم خدایا اگر قرار است بلایی به سر دوستان و آشنایان من نازل شود آن بلا را سر من نازل کن!
و بعد با آرامش تمام خوابیدم!
هنوز هیچ بلایی سرم نیامده ولی از آن دلشوره عجیب هم خبری نیست. تا خدا چه بخواهد!
امروز قلبم عميقا ياد روزهاي كودكي را برايم زنده كرد. قلب هم عضو عجيبي است. من هيچ وقت نتوانسته ام داشتن قلب را براي خودم هضم كنم. در واقع همين الآن اگر يكي ازم بپرسد كه آيا قلب داري؟ بدون هيچ ترديدي جواب خواهم داد: خير!
اما من هميشه به تصديق كساني كه با من زندگي كرده اند آدم احساساتي بوده ام. ولي نميدانم قلب كجاي كارم است.
امروز وقتي داشتم دوش ميگرفتم ياد زماني افتادم كه با صداي نقشه خواني مادرم از خواب بيدار ميشدم. صداي مادرم در صداي زير هايده محو شده بود و داشت براي خاله ام نقشه ميخواند. صبح ها خاله ام به جاي من تا قبل از اذان صبح پشت دار مي نشست. مادرم استاد نقشه خواني بود و من عاشق لالايي هايي كه از اين طريق مي ساخت. زير دوش دلم براي لالايي هايي كه پر از نقش و رنگ بود تنگ شده بود.
من روزگار شيرين ولي سختي داشتم كه همه اش در دانه هاي گرم و داغ آبي كه از بين موهاي سينه ام به پايين ميغلتد گم شده است. كاش ميتوانستم كاري كنم كه هميشه شاگرد باوفاي مادرم در كنج دار قالي تركي باف جهاد زمينه لاجوردي اش بمانم.
پسر دايي مادرم خواجه بود و تا آخر عمر مادرش، يار غارش يود و شاگرد نابش. يعني من هم بايد...
بعضي وقتها همينجوري يك هو احساس ديوانگي همه سلولهاي بدنم را غرق ميكند.
الآن او دارد در جز گرما – البته هوای نیشابور خیلی بهتر از هوای مشهد و تهران است- به سیگار زرش - یا بعضی وقتها به سیگار تیرش- پک محکمی میزند. و وقتی دود را با حرارت بیرون میدهد به این فکر میکند که زندگی اش برای چه بوده است. برای چه این همه سختی این همه شقاوت این همه نامردی. نمیدانم پدرم آن روزها توی زندانهای ساواک چه دیده است. ولی هیچ وقت در هیچ کدام از خاطراتش از شیشه نوشابه و باتوم حرفی به میان نیاورده بود. یادم می آید که میگفت بازجوم اصلا ایرانی نبوده است.
شاید دارد فکر میکند که خط امامی بوده یا کمونیست ملحد. و شاید هم به این فکر میکند که کاشکی مدرکی میداشتم که ثابت شود ملحد نبوده ام تا بتوانم از خدمات جانبازی ام این آخر عمر بهره ببرم. اما شاید هم مثل همیشه دارد به همه ما میخندد و ما فکر میکنیم که دوباره قرصهایش را نخورده است.
نمیدانم او به چیز میخندد یا وقتی دود سیگارش را توی ماه مبارک رمضان دنبال میکند به چیز می اندیشد. فقط میدانم تن نحیف و نازکش توان هیچ چیز جدیدی را ندارد. هیچ چیز نمی خواهد جز آرامش یه روز تابستانی زیر سایه بان باغ پدری اش در مسیر بوی سکر آور برگهای مو.
بله تصمیمت را گرفته ای و با خودت از قبل عهد بسته ای که نه این و نه آن. زندگی بین خنده های مکرر دخترت، شقایقت خلاصه شده است. و همین را بین همه لذایذ این دنیای دون ترجیح میدهی!
**
دیروز فیلم doubt دوباره تکونم داد. لعنت به ما!!
امروز حرفهایی توی ریدرم خوندم که منو یاد اون جریان انداخت. جریانی که روزها شاید هم سالها نتونستم فراموشش کنم. البته چند سالی بود که به اقتضای کار دفتری و سر و کله زدن با آدمهای به اصطلاح فرهنگی یادم رفته بود که آدمها بخشی از بدنشون رو میتونن برای شکنجه جنس مخالف به کار ببرند.
آلت تناسلی مردها چه کاربردهایی که نداره! اون روز من از مرد بودنم که هنوز واقعا نمیدونستم چه معنی ای داره، شرمنده شدم!
مردی برای شکنجه دادن برادرش، زن برادرش را زیر پل معروف روستا مورد تجاوز قرار داده و کشته بود. این کار را آنقدر با خشونت انجام داده بود که بیشتر بدن زن دچار کبودی و پارگی بود. آن مرد را گرفتند و نمی دانم چکارش کردند. اما هیچ وقت یادم نرفت که وقتی کسی به کسی می گوید زنت را فلان می کنم یا حتی وقتی میگوید خودت را فلان کردم، واقعا طرف تصورش از فلان کردن همان کردنی باشد که می گوید.
خوب که فکر میکنم میبینم رفتاری که اصالتا برای تولید مثل در ذات بشر نهاده شده خیلی وقتها و خیلی جاها برای توهین و تحقیر طرف مقابل یا جنس مقابل انجام می شود. از این جور جنایتها در دنیا هر روز در حال رخ دادن است.
امیدوارم این جنایت هولناک که از قبیح ترین حرکات علیه بشریت نشأت گرفته در هیچ کجای دنیا تکرار نشود!!
برای آینده دخترم نگرانم!!
لطفا برای شنیدن صدای من که کلی چرت و پرت درباره یادگیری زبان انگلیسی بافتم روی لینک بالا کلیک کنید!!
زندگی همین چیزهاش دلچسبه. آه راستی براتون توضیح ندادم که چه اتفاق بزرگی برام افتاده. این روزها دارم تقریبا یک سالگی وبلاگم رو تماشا میکنم. البته من وبلاگ نویسی توی این وبلاگ رو از قبل تر شروع کردم ولی اتفاقاتی افتاد که فهمیدم من وبلاگ نویسی نمی کردم.. به هر حال نوشتن توی این وبلاگ صرفا برای این وبلاگ رو یک ساله که شروع کردم از خود اربیهشت 87.
توی این یک سال اتفاقات بزرگ و کوچکی برام افتاد. موفقیتها و شکستهای زیادی رو تجربه کردم. مهم نیست که کدوم هاش به این وبلاگ راه پیدا کردند و تو خواننده محترم از کدومهاش مطلع شدی. مهم اینه که تونستم دوام بیارم توی دنیای مجازی. خیلی از دوستان که نویسنده های خیلی بهتری از من هم هستند نتوانستند فضای غبار آلود و خاک گرفته و ساکن این فضای جدید رو تحمل کنند. خیلی وقتها که سری به وبم می زدم و دوباره به نوشته های قبلی بر می گشتم از خودم شرمنده میشدم.
دییشب داشتم توی جملات نیچه دنبال دلیلی برای زندگی میگشتم. من رو نیچه اینقدر مغرور کرد. حرفهای گندهتر از دهنش میزند. البته به نظر من نیچه هم آدم بزدلی بیشتر نبوده و فقط حرفهای که به مغزش خطور میکرده را مینوشته.
در این یکسال به بیشتر آنچه که استحقاقش را داشتم رسیدم. بله هرچه فکر میکنم میبینم آرزوی جدیدی ندارم!
آره آرزوی جدیدم این است که بمیرم!
مرگ در آغوش معشوقهای
یا روی نیمکتی
یا روی پشت بام خانهای
مرگ در شاعرانهترین حالت ممکن
در حال جمع کردن گل شقایق برای معشوقهام
برای رنگ کردن موهای مشکیاش
برای سرخ کردن لبهای هوسآلودش
برای سرخابی کردن گونههای بالا آمدهاش
آره مرگ در شاعرانهترین حالت ممکناش
این آخرین آرزوی این یکسالام است!!

سال نو مبارک باد![]()
![]()
راستش نمیدانم چرا ما مسلمانان هیچ وقت نمیخواهیم به اصل خودمان برسیم و آن شور و شعور زمان پیامبر را تجربه کنیم!
من شیعه هستم این درست اما مهمتر از این ماجرا این است که من مسلمان هستم!
چرا به مسلمان بودن هم لااقل احترام نمیگذاریم!!؟؟
روزگاری در شهر ما یک جشنواره نشریات تجربی برگزار میشد. این یادداشت یکی از سرمقاله های یکی از ویژه نامه های آن جشنواره است!
امسال هم مثل سه سال گذشته جشواره نشريات تجربي برگزار شد. اين جشنواره در نوع خود بي نظير است. فقط در اين جشنواره است كه مي توان نتيجه فعاليت وتلاش يكساله جوانان با انگيزه اين خطه نويسنده پرور را مشاهده كرد. تجربه ثابت كرده است كه وقتي يك جريان بيرقيب بماند راكد و بي انگيزه مي شود. يعني جوري مي شود كه ديگر در حركت خودش به بي هدفي مي رسد. آرمان خاصي ندارد و فقط به حركت فكر مي كند. آيا اين بي رقيب بودن اين جشنواره چنين بلايي سرش در نياورده؟ اين سوالي است كه از همان ابتدا كه با مسولين اجرايي به گفتگو نشستم به ذهنم خطور كرد. با خودم گفتم يعني اينها مي دانند كه چه جريان حساسي را هدايت مي كنند يا نه. ولي اين چيزي نيست كه منرا وادار به نوشتن اين يادداشت كرده است.
چند وقتي است يك جريان شبه اپيدمي در ميان نشريات تجربي شايع شده است كه معلوم نيست سرانجامش چيست. مدتي است كه احساس مي شود نشريات تجربي به جلد رنگي داشتن يا به كيفيت تكثير در حد پرينت داشتن بيشتر از يك خبر خوب داشتن يا يك مصاحبه جنجالي داشتن فكر مي كنند.
درست است كه مي گوييم اين نشريات نشريات تجربي هستند اما نبايد فراموش كرد كه بالاخره اينها نشريه هستند و بايد يك شباهتي هر چند اندك به نشريه داشته باشند. در اين دنيا هرچيزي ادب وآدابي دارد حتي غذا خوردن كه غريزي ترين عمل انساني است داراي يكسري آداب مخصوص است. نمي خواهم كه فكر كني من آدم اصول گرائي ام ولي دوست دارم اينرا قبول كني كه نمي شود همينطور يكسري مطلب را روي كاغذ بياوريم و اسمش را بگذاريم نشريه تجربي.
چيزي كه هم در اين جشنواره وهم در جشنواره هاي قبل به چشم مي خورد همين نوع كاغذهاي پر از مطلب بود كه اسمش را نشريه تجربي گذاشته بودند. البته اينراهم انكار نمي كنم كه هر سال تعداد آنها كم و كمتر شده است.يكي از راههاي بهبود كيفيت اين گونه نشريات شركت در اينگونه جشنواره هاست و اين جشنواره به همين دليل موقعيت استثنائي دارد زيرا همانطور كه قبل تر آوردم تنها جايي است كه مي توانند خود را ارزيابي كنند.
البته اين معضل به راحتي با آموزش قابل رفع است. اما مشكل و معضل واقعي آنجاست كه نشريات تجربي در پيچ و خم حرفه اي ها گير ميكنند. يعني دوستان ما در اين نشريات كه بعضا به ارگان يا تشكلي نيز وابسطه هستند يا منبع درآمد خوبي دارند و يا از نعمت مدير مسئول لارج بهره مند هستند با سپردن نشريه به دست يك صفحه آرا حرفه اي يا طراح جلد سعي در حرفه اي شدن دارند كه البته بعضي از آنها آنقدر خرج مي كنند كه ديگر نشريه از حالت تجربي اش خارج شده و حرفه اي مي شود.
البته منظور من اين نيست كه نشريات تجربي نبايد حرفه اي بشوند. مي خواهم بگويم كه نشريه تجربي خودش يكسري اهداف دارد كه بايد سعي كند به آنها دست يابد به جاي آنكه تمام تلاش و هزينه اش را مصروف حرفه اي شدن نمايد.
ما تا اول خودمان را به رسميت نشناسيم هيچ كس براي ما تره هم خورد نمي كند چه برسد به تاثير گذاري در لايه هاي جوان جامعه يا چه مي دانم از همين شعار هاي اين جوري.
پیش پرده
بعضی وقتها صبح که از خواب بلند می شوی، حس می کنی که باید بروی حرم سیر زیارت کنی. یا شب که خسته از کار یا دانشگاه برمی گردی خانه و یک لیوان چای داغ می خوری. فکر می کنی که باید برنامه هایت را تنظیم کنی، یک هفته مرخصی بگیری و بروی مشهد یا قم یا حتی امامزاده شهرت. گاهی دلمان از این همه شلوغی، اطلاعات و اخبار می گیرد و فکر می کنیم که تا نرویم توی حرم و یک ساعت جلوی ضریح نشینیم و زیارت نامه نخواهیم، هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. چرا می رویم زیارت؟ مگر چقدر حاجت داریم؟ واقعاً حاجتهایمان است که برنامه ها را خودش جور می کند، بلیت را خودش رزرو می کندو ما را می کشاند به زیارت؟!
پرده اول
برای لحظاتی چشمانتان را ببندید و فرض کنید در یک بیابان وسیع که غیر از شن و ماسه هیچ چیز دیگری در آن به چشم نمی آید تنها نشسته اید. احساس تنهایی و وحشت می کنید. آنقدر که حتی به تکه سنگی که کنارتان افتاده خیره می شوید و سعی می کنید با این سنگ مثل خودتان تنها و دور افتاده در این بیغوله، حرف بزنید! چه برسد به اینکه یک گیاه که حیات هم دارد پیدا کنید. آرزو نمی کردید که کاش لااقل آدمی پیدا می شد که می توانستید با او حرف بزنید و او هم بشنود و با شما حرف بزند تا کمی از وحشت و تنهایی تان در آن بیابان برهوت کم شود؟
پرده دوم
حقیقتاً تنهایی برای انسان وحشت آور است. انسان در جمع متولد می شود. در جمع زندگی می کند و در جمع می میرد. انسان به طور طبیعی برای بقاء خودش به جمع گرایش دارد. به همین دلیل هم بالاترین تنبیه برای مجرمین، جدا کردنشان از جامعه و زندانی کردنشان است. با گسترش وسایل ارتباط جمعی در شرایط کنونی وحشت و اضطراب انسان هم باید کمتر شده باشد و انسان احساس آرامش بیشتری پیدا کرده باشد. قرن بیست و یکم با این ویژگیهای شروع می شود: گسترش تکنولوژی انعطاف پذیر، انسجام سیستمها، عصری که میلیاردها صفحه اطلاعات بر روی اینترنت است و عمر انسان کفاف خواندن همه آنها را نمی کند، عصر گسترش امکانات رفاهی، عصر پیشرفتهای پزشکی و روان شناسی و خلاصه عصر گسترش همه چیز. اما در آستانه ورود به همین قرن، در سال2001، زمانی که بشر تا این حد پیشرفت کرده است، سازمان بهداشت جهانی شعار خود را به بهداشت روانی اختصاص داده است: «غفلت بس است، مراقبت کنیم» و یا «توقف در تبعیض، جرأت در مراقبت».
پرده سوم
آمار خیلی بالاست. 500میلیون بیمار روانی و 200میلیون افسرده در جهان. در هر 40 ثانیه یک نفر در جهان خودکشی می کند و در همین مدت، 10نفر خودکشی ناموفق می کنند و 100 نفر فکر خودکشی را در ذهنشان می پرورانند. در کشور خودمان، تخمین زده می شود که حدود 13میلیون نفر دچار اختلالات روانی اند. کتابهای روانشناسی بیشتر از همه فروش می کنند و مصرف داروهای عصبی بیشتر از سایر داروهاست. علت چیست؟ آیا وجود انسان از لحاظ فیزیولوژیک به هم خورده است؟
پرده چهارم
از نظر پزشکی می توان گفت که در بدن انسان دو نوع هورمون ترشح می شوند: هورمونهایی که سبب کاهش شادابی می شوند و هورمونهایی که موجب شوق و اشتیاق و فعالیت می شوند. مثلاً افرادی که تصمیم به خودکشی گرفته اند seeotonine در مایع نخاعی آنها بالاتر از حد معمول بوده است. ثابت شده است که عدم تعادل ناچیز بین ترشحات هورمونی و ترشحات انتهای رشته های عصبی سبب تغیر غیرمحسوس در خلق و خوی و عدم تعادل شدید موجب افسردگی و حتی خودکشی می شود. اما در جهانی که تبعیض در تار و پود اجتماع نفوذ کرده و عده ای از مردم در زیر ارابه های سنگین فقر و تهیدستی له می شوند، در جهانی که بی صداقتی و حق کشی رسم معمولی شده، چه انتظاری می توان از تعادل هورمونهای بدن انسان داشت؟
پرده پنجم
دلایل فشارهای روانی بر انسان را باید در محیط ساخته دست خود او جستجو کرد. درست است که بشر امروز بیش از هر چیز به وسایل ارتباطی دست پیدا کرده، اما اصل ارتباط مخدوش شده است. آیا فرایند ارتباط بین انسانها آنقدر نهادینه شده که عوامل مختلف قادر به مخدوش کردن آن نباشد؟ آیا انسانی که وارد دور باطل «تولید بیشتر، برای مصرف بیشتر» شده می تواند شاداب باشد؟ آیا انسانیکه زندگی می کند تا پول در بیاورد بجای اینکه پول درآورد تا زندگی کند، می تواند ارتباط سالمی با دیگران داشته باشد؟ آیا انسان بر ماشین مسلط است یا ماشین بر انسان؟ مگر نه این است که وقتی انسان خود را شناخت، هم عاشق خودش می شود، هم خلاق و پویا و هم به دیگران عشق می ورزد؟ چگونه می توان انسان را به شناخت خود و واقف ساختن او به اینکه اشرف مخلوفات است، واداشت؟
پرده ششم
نیاز به باورهای دینی سرچشمه گرفته اند از افق وحی که مطابق با فطرت انسان است در زمان کنونی ما بیش از هر چیزی احساس می شود. چه چیزی جز یاد او محبت و خودسازی را در وجودمان بیدار می کند؟ «فاذکرونی اذکرکم»، و در این میان دعا و نیایش زبان خاصی است که ابعاد ناشناخته ای از وجود انسان را پدیدار می کند. امام خمینی(ره) در دعای خود می گوید: «[خدایا] خرمن خودپرستی ما را به نور نار مشقت بسوزان تا جز تو نبینیم و جز سر کوی تو بار قلوب را نیندازیم. محبوبا! اکنون که از تو دورم و از جمال جمیلت مهجور، مگر آنکه دست کریمانه ات نصرتی کند و حجابهای ضخیم را از میان بردارد تا در بقیه ی عمر جبران ماسبق گردد.»
جز با دعا چگونه می توان این حجابهای ضخیم را برداشت؟ دعا یعنی به یاری طلبیدن.
«آنقدر در می زنم این خانه را / تا ببینم روی صاحبخانه را»
پرده آخر
زیارت هم نوعی دعاست که با واسطه قراردادن ائمه اطهار(ع) انجام می شود چرا که آنان در محبت خدا به کمال رسیده اند. چون در مورد آنان گفته می شود «التأمین فی محبة ا...». زیارت قلمرو دل و وادی محبت و شوق است. دیدار و سخن گفتن با کسانی است که امانتهای خدا را بر زمین دارند. «السلام علیک یا امین ا... فی ارضه و حجة علی عباده».
امروز با اينكه احساس ميكنم از هميشه تنهاترم ولي عاشقانه زندگي رو دوست دارم! زندگي ارزش بودن رو داره!

دانشجویان داروسازی نگران آینده شغلی
یک خبر که شاید برای دانشجویان تازه وارد داروسازی به درد بخور باشد این است که متاسفانه اکثر فارغ التحصیلان این رشته امیدی به آینده شغلیشان ندارند. ما نمی خواهیم توی ذوق کسی بزنیم. بهرحال آدم کاری که بیکار نمی ماند. ولی خب این چیزی است که یک کارشناس امور دارویی به فارس گفته. محسن اسكندر گفته سالانه 500 نفر فارغالتحصيل رشته داروسازي از تمام دانشكدههاي داروسازي سراسر كشور وجود دارد كه 90 درصد آنها به سراغ تاسيس داروخانه ميروند اما چون هيچگونه اولويت و تسهيلاتي براي اين افراد متخصص براي تاسيس داروخانه وجود ندارد و همچنان قانون سال 1334 براي تاسيس داروخانه مورد استفاده قرار ميگيرد و تمام افراد حقيقي و حقوقي اختيار تاسيس داروخانه دارند، عملا اين افراد از تاسيس داروخانه و اشتغال در حرفه تخصصيشان باز ميمانند. به گفته این کارشناس در حال حاضر در كشور حدود 12 هزار نفر داروساز در داروخانهها چه به صورت موسس و چه به صورت مسئول فني مشغول كار هستند، 500 نفر داروساز در صنعت داروسازي و صنعت پخش دارو اشتغال دارند و 200 نفر هم جذب مشاغل دولتي مرتبط با تخصصشان شدهاند كه اين آمار نشان دهنده اين است كه بيشترين تمايل فارغالتحصيلان داروسازي براي جذب در داروخانهها و تاسيس آنهاست، اما با توجه به اينكه هر سرمايهداري در حال حاضر سر هر كوچه و برزني در شهرهاي بزرگ داروخانه تاسيس كرده است ، امكان تاسيس داروخانه هم مورد به عنوان يك امتياز از دست فارغالتحصيلان رشته داروسازي خارج شده است.
به عقیده او در واقع با ارائه مجوز تاسيس داروخانه به هر فرد غيركارشناس شاهد نوعي سوداگري در بازار دارو خواهيم بود كه ديگر به نوعي تجارت تبديل ميشود كه در حقيقت مقصود اين دسته از افراد سرمايهدار در دست گرفتن نظام توزيع و عرضه دارو در كشور است. و اضافه کرده: بسياري از فارغالتحصيلان رشته داروسازي به علت اينكه ميداني به آنها براي تاسيس داروخانه داده نميشود مجوزهايشان باطل ميشود و در مقابل افراد سرمايهداري كه براي فرزند فاقد تخصصشان به دنبال شغل ميگردند داروخانهاي تاسيس ميكنند كه دارو را مثل كالاي يك مغازه خواروبار فروشي بفروشد.
پايان عشق وحال، شروع درس خواندن
شايد ديگر كم كم به اين نتيجه رسيده باشي كه تنبلي بس است، چشم به هم زدي آخر ترم شد و تو هنوز مي خواهي برنامه ريزي كني كه بشيني درسهايت را بخواني. يك چشم ديگر هم كه به هم بزني شب امتحان مي رسد و تو مي ماني با هفت هشت كتاب پانصد صفحه اي تا نخورده. اگر جز آندسته از دانش آموزان يا دانشجوياني هستي كه همه درسهارا براي آخر ترم تلنبار مي كنند و آخر ترم هم از فرط اضطراب هيچ كاري نمي توانند بكنند، نگران نباش، چون خيلي هاي ديگر هم به مدد سيستم كارآمد آموزشي شرايط تو را دارند؛ فعلا مطلب زير را بخوان.
1.مي تواني از همين اول يك چماق برداري و هي بكوبي توي سرت كه براي چي درسها را روي هم گذاشتي و نخواندي. اين هم يك روش است، ولي پيشنهاد ما اين است كه تنبيه خودت و مراسم چماق زنون را بگذاري براي بعد چون فعلا به طور كاملا اورژانسي مخت را لازم داري. پس سعي كن به هيچ چيز حاشيه اي فكر نكني.
2.فكر مي كنم تا حالا عمق فاجعه را درك كرده باشي. ولي خب هول برت ندارد، چون هنوز راههاي زيادي هست كه مي شود بهشان فكر كرد. اين كار به دقت و برنامه ريزي احتياج دارد. البته نه از آن برنامه ريزي هايي كه اول ترم براي خودت مي ريزي و هيچ روز هم به آن عمل نمي كني. قبل از هر چيز بايد شرايط خودت را ترسيم كني. يعني اينكه بشيني با خودت حساب كني كه چند تا واحد برداشته اي( اگر يادت مانده باشد!) سر كدام كلاسها رفته اي، چند روز وقت داري و بالاخره اينكه گرفتن آن تصميم كبري چند روز برايت طول مي كشد!
3. اين واقعا خيلي سخت است، مي دانم. ولي جان شما راه ديگري نيست؛ بايد تلويزيون عزيز را تا اطلاع ثانوي بگذاري كنار، حتي برره! هر وقت مخ مخه ات شد كه بروي سراغ تلويزيون به اين فكر كن كه ده تا ( حالا مثلا ده تا) كتاب گنده را بايد در عرض يك شب بخواني و چون ديگر از ريختشان هم حالت به هم مي خورد دلت نمي خواهد كه مجبور شوي ترم بعد هم دوباره بخوانيشان. سر جمع همه اش شايد يكماه طول بكشد. يعني چهار تا سريال براي هر شبكه كه مي شود 16 سريال و سي تا برره و چهار تا برنامه نود. باور كن خيلي نيست؛ زياد به نظر مي آيد!
4. يك قانون نانوشته بين فعالان دانشجويي هست كه مي گويد: از اول ترم بي خيال درس، زنده باد فعاليت دانشجويي. بر طبق يك قانون نانوشته ديگر هم دو سه هفته قبل از امتحانات همه فعاليتهاي دانشجويي تعطيل مي شود و هيچ فعالي را نمي تواني در دانشگاه پيدا كني. تو هم بهتر است از اين قانون پيروي كني؛ لااقل همين يك بار را در عمرت قاونمند بشو. البته زياد فكر نمي كنم كه ايراني جماعت تن به قانون بدهد.( واي خاك وچوك سياسي شد!)
ادامه دارد.....
عريضه نويسي!
الآن هم ميخواهم براي خالي نبودن عريضه چيزي بنويسم. چرا اصلا من بايد عريضه را خالي نگذارم. بابام بيست سال عريضه نويسي كرد و فكر ميكرد فرزند ارشدش كه از همه بچه هاش بيشتر دوسش مي داشت قراره كه شغل بابا رو ادامه بده، به همين خاطر ايامي كه مدرسه نميرفتم منو با خودش ميبرد سر كارش. يعني جلوي دادگستري و فوت و فن هاي عريضه نويسي رو بهم ياد ميداد.
از همون بچگي ميدونستم يعني بابام بهم گفته بود بايد عريضه رو جوري بنويسم كه قاضي خوشش بياد. يعني بايد مساله رو جوري بپيچونم كه جناب قاضي احساس كنه اون همه كاره است و اونه كه بايد حق رو از ناحق تشخيص بده. آره از همون بچگي بلد بودم عريضه بنويسم. بعضي وقتها كه بابام حال نداشت من براش مينوشتم ولي مشتريهاش زياد خوششون نمي اومد كه يه بچه براشون عريضه بنويسه.
البته من زياد از شغل عريضه نويسي خوشم نيومد. الآن هم دوسش ندارم ولي بابام نميدونه. اون فكر ميكنه توي روزنامه نوشتن با عريضه نويسي هيچ فرقي نداره. بابام آدم خيلي خوبيه كه اينقدر ساده به دنيا نگاه ميكنه. من خيلي دوسش دارم با اينكه الآن چهارماه هست كه نديدمش. اون هم منو خيلي دوست داره چون شكل جووني هاي خودشم.
آره شايد به همين خاطر باشه كه من زياد دوست ندارم عريضه خالي بمونه. هميشه دوست دارم براي خالي نبودن عريضه يكسري خزعبلات بنويسم. اما مهم اينه كه من عريضه رو خالي نذارم تا قاضي بتونه قضاوت كنه و رأيي از خودش صادر بكنه.
عريضه هيچ آدمي نبايد خالي باشه. عريضه هيچ آدمي.
استادكه ميگويد ميتوانيد برويد، باران هم ميزند توي شيشه.از كلاس ميزنم بيرون. توي راهروها ولوله است. همه براي رفتن عجله دارند اما تا ميرسند نزديك در پا سست ميكنند. باران بدجوري تندمی بارد. ميخواهم بروم كه علی ميزند پشتم حالا كجا با اين همه عجله، مگه كلاس نداري؟ ميگويم كار مهمي دارم بايد بروم تا دانشكده الهيات. ميپرسد: هنوز نتوانستهاي پيدايش كني؟ ميخواهد كاپشنش رابدهد به من قبول نميكنم. دستهايم را فرو ميكنم توي جيب هايم و از در ميگذرم. خيس شدهام. مثل باران، تكليفم معلوم نيست.. از پرسه زدن در كتابهایي كه هر كدام سازي براي خودشان ميزنند، خستهام. مثل اين خيابان تيره كه دارد ميرود از شدت باران رودخانه شود، مثل روزكه عجله دارد براي زودتر شب شدن، گرفته و تيرهام. از سرويس دانشگاه خبري نيست. اگر امروز هم پيدايش نكنم چه؟ می رسم جلو در دانشکده از موهايم آب ميچكد. نگهباني را رد ميكنم و ميروم سمت اتاقش. كسي نيست. در راهروها به اميد اينكه پيدايش كنم گشتي ميزنم اما نيست. همه رفتهاند. من اما ماندهام و باران. تكيه دادهام به ستون نزديك پلهها و زل زدهام به در شيشهاي. براي لحظهاي شبيهاش را آنطرف در ميبينم. از در ميگذرد آنقدر به يادش بودم كه خيال كردم هنوز هم دنباله فكرهايم است. اما خودش بود. با يكي از دانشجوهايش تند ميآمدند و ميخنديد. يك نگاه گذرا مياندازد و روبرميگرداند. دانشجويش مدام از او سئوال ميپرسد. ميبينم كه ذوق دارد براي جواب دادن. باران نميگذارد صدايشان را خوب بشنوم صحبتياست درباره آفرينش به گمانم. حسابي گرم پاسخ دادن است.» عدم ميارزد يا وجود؟ حالا آن نازنين كه يگانه وجود معتبر هستي است، به تو وجود دادهاست تو ميپرسي چرا؟! چرا را به نگاهي بگو كه دوست دارد به نابودي برسد و رنگها را برايت سياه كردهاست. ببين چه چيزي حجاب نگاه روشنت شدهاست مشكل تو اينجاست، نه خطاي خلقت، نه اشكال آفرينش« دم پلهها لحظهاي درنگ ميكند. نگاهش به من ميافتد. مثل اين است كه بگويد چه عجب! سلام ميكنيم و ميآييم سمت هم. دستش را براي دست دادن جلو ميآورد، كمي هول شدهام. ميگويد چه خيس شدهاي. پيشش احساس ميكنم دوباره پسر بچه شدهام. چيزي نميگويم. حتما خودش فهميده همه امروز رادنبالش بودهام. با دستش شانهي دانشجويش را ميفشارد، چيزي شبيه خداحافظي. رو به من ميگويد بيا برويم. فقط ميتوانم بگويم چشم. تاكسي گرفتهاست. از آدرسي كه به راننده ميدهد تعجب ميكنم. مال آن پايينهاست. ميگويد نپرسيدي سئوالت را؟ تازهآمدهام. نميخواهم به اين زوديها تمام شود.
رسيدهايم جلوي در خانه استاد، مرد ميانسالي كه آنجا ايستاده تا ما را ميبيند جلو ميآيد. او قدمهايش را به سمت مرد تندتر ميكند. مرد تا ميآيد حرفي بزنداو مقداريپول ميگذارد توي جيبش. مرد سراپا شكر شده است. حسابي شرمنده به نظر ميرسد او سر شرمنده مرد را بالا ميگيرد و پيشانيش را ميبوسد. آمدهايم توي خانه. از سادگي آنجا حيرت كردهام. او آنقدر صميمي است كه فرصت نميدهد خجالت بكشي. چايي آورده و نشسته مقابل من، حالا ميفهمم چرا بچههاي دانشگاه اينقدر ميخواهندش و مرا توي اين گيجي و خستگي از سئوالها فرستادهاند سراغش. لبخند ميزند. ميپرسد: سئوالت چه بود؟ تنها يك كلمه ميتوانم بگويم. "ماوراء!" حالش جور ديگري مي شود، مي گويد: توي اين خاك و خل ما و ماوراء؟! چرا آدرس را عوضي آمدهاي؟ ساكت ميشوم. ادامه ميدهد. به اطرافت نگاه كن، ماوراء در جستجوي توست، تو در جستجوي خودت باش! همين باران را ببين، دارد برايت مدام از ماوراء ميبارد. در حالي كه بغض كرده است، ميپرسد: تو بلدي در باران به فكر پاهاي برهنه باشي؟ نانوایی را ميشناسم که پای تنورش نان را با بسم الله می پزد و هیچ نان سوخته و خمیری راکنار بسم الله اش راه نمی دهد. همين الان يك بنایی هست كه دارد سقف خانه چند يتيم را كاهگل ميكند. دعاکن باران کارش را تباه نكند. عينكش را بالا ميزند و قطره اشكي كه به گونهاش سرازير شدهاست را با پشت انگشت اشاره پاك ميكند و ميگويد: به خودت نگاه كن به همين اصراري كه تو را تا اينجا كشاندهاست. ما از ماوراء سرشاريم. همه جستجوهايمان يكجور تعقيب ماوراءست. ماوراءكار هميشه ماست تو تازه آمدهاي بپرسي چيست؟! ما بي ماوراء شهودهاي بياعتباريم كه زود تمام ميشوند و به آخر ميرسند. ماوراء است كه انسان را تا فرداهاي ناپيدايش ميبرد. تو براي يك ناپيدايي در دو قدم آنطرفتر بيتابي ميكني، مگر ميشود از ماوراء روي بپوشاني! تازه ناپيداهاي اينجا به جستجوي كوتاهي آخرشان رو ميشود، با ماورائي كه اوست و در نزد اوست چه خواهي كرد و گريه امانش را ميبرد. اولين قطرات اشك را پس از مدتها سردرگمي و پريشاني در گوشهي چشمم احساس ميكنم. ديگر چيزهايي برايم شيرين است كه يك سرش ماورائي باشد. در نگاهم دنيا آنقدر كوچك شده است كه تنگيش دلم را ميفشارد. محو تماشاي اوييم. انگار شفافتر از آن است كه تا الان ديده بودمش!
دارم به افسرده بودنم فکر میکنم.
چیزی که قبلا سابقه نداشته!!
بنابراين تا دوهفته ديگه نميتونم بيام.