تبليغاتX
ورود آزاد

دیشب حس دلواپسی شدیدی آمده بود سر دلم و بدجوری داشت اذیتم می‌کرد. اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. داشتم حس می‌کردم که دارم چیزی را از دست می دهم. چیزی که خیلی برایم عزیزه! اما واقعا چی بود؟ به مادرم زنگ زدم، حالش خوب بود. پدرم هم همینطور. برادر و خواهرم هم خوب بودند. پس چه چیزی بود که اینطور به دلم زده بود. دیشب حس کردم که اگر همین الآن جناب عزرائیل تشریف بیارند ترسی از روبرو شدن با ایشان ندارم. آرزویی توی دلم هم نبود. آماده مردن بودم. و از ته دل آرزو کردم خدایا اگر قرار است بلایی به سر دوستان و آشنایان من نازل شود آن بلا را سر من نازل کن!

و بعد با آرامش تمام خوابیدم!

هنوز هیچ بلایی سرم نیامده ولی از آن دلشوره عجیب هم خبری نیست. تا خدا چه بخواهد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:46 توسط حميدرضا جعفري |

امروز قلبم عميقا ياد روزهاي كودكي را برايم زنده كرد. قلب هم عضو عجيبي است. من هيچ وقت نتوانسته ام داشتن قلب را براي خودم هضم كنم. در واقع همين الآن اگر يكي ازم بپرسد كه آيا قلب داري؟ بدون هيچ ترديدي جواب خواهم داد: خير!

اما من هميشه به تصديق كساني كه با من زندگي كرده اند آدم احساساتي بوده ام. ولي نميدانم قلب كجاي كارم است.

امروز وقتي داشتم دوش ميگرفتم ياد زماني افتادم كه با صداي نقشه خواني مادرم از خواب بيدار ميشدم. صداي مادرم در صداي زير هايده محو شده بود و داشت براي خاله ام نقشه ميخواند. صبح ها خاله ام به جاي من تا قبل از اذان صبح پشت دار مي نشست. مادرم استاد نقشه خواني بود و من عاشق لالايي هايي كه از اين طريق مي ساخت. زير دوش دلم براي لالايي هايي كه پر از نقش و رنگ بود تنگ شده بود.

من روزگار شيرين ولي سختي داشتم كه همه اش در دانه هاي گرم و داغ آبي كه از بين موهاي سينه ام به پايين ميغلتد گم شده است. كاش ميتوانستم كاري كنم كه هميشه شاگرد باوفاي مادرم در كنج دار قالي تركي باف جهاد زمينه لاجوردي اش بمانم.

پسر دايي مادرم خواجه بود و تا آخر عمر مادرش، يار غارش يود و شاگرد نابش. يعني من هم بايد...

بعضي وقتها همينجوري يك هو احساس ديوانگي همه سلولهاي بدنم را غرق ميكند.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:2 توسط حميدرضا جعفري |