تبليغاتX
ورود آزاد
 

وقتی به بعضی چیزها فکر میکنم حالم بدجوری کیفور میشود. یکی از آن چیزها که اینقدر مرا سر حال می‌آورد ماجرای به دنیا آمدنم است. من خیلی خوشحالم که به دنیا آمدم. یعنی وقتی فکر می‌کنم ممکن بود به دنیا نیایم کلی غمگین می‌شوم. راستش را بخواهی من از آنهایی هستم که بدجوری با این دنیا دارند حال می‌کنند. به هیچ عنوان دوست نداشتم که به دنیا نمی‌آمدم. جا دارد همینجا و در حضور همه شما از خدا تشکر کنم که منرا در روز یک مهر 62 و دقیقا در روز عید سعید فطر به این دنیای زیبا و نشاط آور فرستاد تا با دوستان و عزیزانی آشنا شوم که همه لذتهای عالم و همه لذت دوست داشتن را نصیبم کنند!

فکر نکنم دیگه تا آخر عمر بتونم اینقدر از دنیا تعریف کنم!

تولدم مبارک!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 8:32 توسط حميدرضا جعفري |


از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ،

قشنگ این است که مهم باشی!

حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو

مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق..

كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد

نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران...

زلال كه باشى، آسمان در توست!

این متن را یکی از دوستان برایم ایمیل کرد. دیدم برای به روز شدن حرفی بهتر از این ندارم!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 9:42 توسط حميدرضا جعفري |

دوباره که می خواهی بنویسی با خودت عهد میکنی که مسایل شخصی ات را بپوشانی در هاله ای. با خودت عهد میکنی که به هیچ کدام از اراجیفی که در این روزها از دهان هر کسی بیرون می آید توجه نداشته باشی. با خودت عهد بسته ای که کار نداشته باشی که بیگانگان به هم نسلانت تجاوز کرده اند یا نسل قبلی بدن نسل جدید را آماده و تر و تازه برای تجاوز دیده است. به هر حال تصمیم خودت را گرفته ای. هرچند که ممکن است آدمهایی که برایت کامنت بگذارند و تو را به دلیل بی بخار بودن تقبیح کنند. ولی تو تصمیمت را گرفته ای. منشا این تصمیم خیلی دور نیست. 105 کیلومتر از مشهد فاصله دارد. فقط چهل و پنج دقیقه.

الآن او دارد در جز گرما البته هوای نیشابور خیلی بهتر از هوای مشهد و تهران است- به سیگار زرش - یا بعضی وقتها به سیگار تیرش- پک محکمی میزند. و وقتی دود را با حرارت بیرون میدهد به این فکر میکند که زندگی اش برای چه بوده است. برای چه این همه سختی این همه شقاوت این همه نامردی. نمیدانم پدرم آن روزها توی زندانهای ساواک چه دیده است. ولی هیچ وقت در هیچ کدام از خاطراتش از شیشه نوشابه و باتوم حرفی به میان نیاورده بود. یادم می آید که میگفت بازجوم اصلا ایرانی نبوده است.

شاید دارد فکر میکند که خط امامی بوده یا کمونیست ملحد. و شاید هم به این فکر میکند که کاشکی مدرکی میداشتم که ثابت شود ملحد نبوده ام تا بتوانم از خدمات جانبازی ام این آخر عمر بهره ببرم. اما شاید هم مثل همیشه دارد به همه ما میخندد و ما فکر میکنیم که دوباره قرصهایش را نخورده است.

نمیدانم او به چیز میخندد یا وقتی دود سیگارش را توی ماه مبارک رمضان دنبال میکند به چیز می اندیشد. فقط میدانم تن نحیف و نازکش توان هیچ چیز جدیدی را ندارد. هیچ چیز نمی خواهد جز آرامش یه روز تابستانی زیر سایه بان باغ پدری اش در مسیر بوی سکر آور برگهای مو.

بله تصمیمت را گرفته ای و با خودت از قبل عهد بسته ای که نه این و نه آن. زندگی بین خنده های مکرر دخترت، شقایقت خلاصه شده است. و همین را بین همه لذایذ این دنیای دون ترجیح میدهی!

**

دیروز فیلم doubt دوباره تکونم داد. لعنت به ما!!

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:45 توسط حميدرضا جعفري |