امروز حرفهایی توی ریدرم خوندم که منو یاد اون جریان انداخت. جریانی که روزها شاید هم سالها نتونستم فراموشش کنم. البته چند سالی بود که به اقتضای کار دفتری و سر و کله زدن با آدمهای به اصطلاح فرهنگی یادم رفته بود که آدمها بخشی از بدنشون رو میتونن برای شکنجه جنس مخالف به کار ببرند.
آلت تناسلی مردها چه کاربردهایی که نداره! اون روز من از مرد بودنم که هنوز واقعا نمیدونستم چه معنی ای داره، شرمنده شدم!
مردی برای شکنجه دادن برادرش، زن برادرش را زیر پل معروف روستا مورد تجاوز قرار داده و کشته بود. این کار را آنقدر با خشونت انجام داده بود که بیشتر بدن زن دچار کبودی و پارگی بود. آن مرد را گرفتند و نمی دانم چکارش کردند. اما هیچ وقت یادم نرفت که وقتی کسی به کسی می گوید زنت را فلان می کنم یا حتی وقتی میگوید خودت را فلان کردم، واقعا طرف تصورش از فلان کردن همان کردنی باشد که می گوید.
خوب که فکر میکنم میبینم رفتاری که اصالتا برای تولید مثل در ذات بشر نهاده شده خیلی وقتها و خیلی جاها برای توهین و تحقیر طرف مقابل یا جنس مقابل انجام می شود. از این جور جنایتها در دنیا هر روز در حال رخ دادن است.
امیدوارم این جنایت هولناک که از قبیح ترین حرکات علیه بشریت نشأت گرفته در هیچ کجای دنیا تکرار نشود!!
برای آینده دخترم نگرانم!!
عکس فوق روز اول به دنیا اومدن شقایقه. میبینید بچه وقتی بدنیا میاد واقعا متورمه!!
عکس فوق نیز روز بعد از به دنیا آمدن دخملم می باشد!! (انگار این دنیا اونجوری که فکر میکرده نیست. داره با حسرت به نقطه نامعلومی نیگاه میکنه!!)
و حالا شقایق یه پاره آتیشه! و منتظر یه نگاه آشنا تا قهقهه بزنه! همه عشقهای عالم رو فداش خواهم کرد!!
و حتما به خاطر خدمت به این فرشته کوچک خواهم مرد! این هدف زندگی منه!
ما باید باشیم و خورشید را بهانه کنیم
هر چی نا خوانده است خوانده و ترانه کنیم
بر کنيم ریشه باییز را حمل شویم
این تن یخ زده را زنده و جوانه کنیم
د ست های دل مان را پر هما سازیم
هر چی مخروبه است باز آشیانه کنیم
شاید امروز دست ما به افق ها نرسد
باید از بنجره آن دور را نشانه کنیم
من تو از دل تاریخ فراموش شدیم
من تو با شب نیرنگ هم آغوش شدیم
ما باید هرچی سیاهیست روشنی بکنیم
من تو حامی این بهشت خاموش شدیم
من تو باید تاپشت افق ها برویم
من تو رنگ شقایق به دلها بزنیم
هرچی یاری نکند بای شکسته ما را
من تو عاشقیم و باید به فردا برسیم
مریم هاتف
من همه آدمهای این دنیا رو دوست دارم!!
همه آدمها ارزش عاشق شدن را دارند
حتی برای لحظه ای
حتی به اندازه عبور اتوبوس از کنار فقیرترین گدای شهر که دارد سر پنجراه گدایی میکند
بله من همه را دوست دارم
عاشق دختری هستم که هرزگی های دیشب اش را توی تاکسی برای دوستش تعریف می کند
و اصلن متوجه عبور از چهارراه بزرگمهر نیست
من دوست دارم پیرزنی را که سرچهارراه خیام ول میگردد
و همه آدمهای عالم را دوست دارم
من این طور خلق شده ام
خدا من را برای دوست داشتن خلق کرده
برای عشق ورزیدن
برای عاشق شدن
چقدر دوست داشتن لذت بخش است!!
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانم ات بنشین غمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه ! فقط یک لحظه خوب من بیندیش
- لبریزی از گفتن ولی در هیچ سوی ات محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
محمد علی بهمنی
چرا نمیشه همه رو دوست داشت؟