تبليغاتX
ورود آزاد

روزگاری در شهر ما یک جشنواره نشریات تجربی برگزار میشد. این یادداشت یکی از سرمقاله های یکی از ویژه نامه های آن جشنواره است!

امسال هم مثل سه سال گذشته جشواره نشريات تجربي برگزار شد. اين جشنواره در نوع خود بي نظير است. فقط در اين جشنواره است كه مي توان نتيجه فعاليت وتلاش يكساله جوانان با انگيزه اين خطه نويسنده پرور را مشاهده كرد. تجربه ثابت كرده است كه وقتي يك جريان بيرقيب بماند راكد و بي انگيزه مي شود. يعني جوري مي شود كه ديگر در حركت خودش به بي هدفي مي رسد. آرمان خاصي ندارد و فقط به حركت فكر مي كند. آيا اين بي رقيب بودن اين جشنواره چنين بلايي سرش در نياورده؟ اين سوالي است كه از همان ابتدا كه با مسولين اجرايي به گفتگو نشستم به ذهنم خطور كرد. با خودم گفتم يعني اينها مي دانند كه چه جريان حساسي را هدايت مي كنند يا نه. ولي اين چيزي نيست كه منرا وادار به نوشتن اين يادداشت كرده است.

چند وقتي است يك جريان شبه اپيدمي در ميان نشريات تجربي شايع شده است كه معلوم نيست سرانجامش چيست. مدتي است كه احساس مي شود نشريات تجربي به جلد رنگي داشتن يا به كيفيت تكثير در حد پرينت داشتن بيشتر از يك خبر خوب داشتن يا يك مصاحبه جنجالي داشتن فكر مي كنند.

درست است كه مي گوييم اين نشريات نشريات تجربي هستند اما نبايد فراموش كرد كه بالاخره اينها نشريه هستند و بايد يك شباهتي هر چند اندك به نشريه داشته باشند. در اين دنيا هرچيزي ادب وآدابي دارد حتي غذا خوردن كه غريزي ترين عمل انساني است داراي يكسري آداب مخصوص است. نمي خواهم كه فكر كني من آدم اصول گرائي ام ولي دوست دارم اينرا قبول كني كه نمي شود همينطور يكسري مطلب را روي كاغذ بياوريم و اسمش را بگذاريم نشريه تجربي.

چيزي كه هم در اين جشنواره وهم در جشنواره هاي قبل به چشم مي خورد همين نوع كاغذهاي پر از مطلب بود كه اسمش را نشريه تجربي گذاشته بودند. البته اينراهم انكار نمي كنم كه هر سال تعداد آنها كم و كمتر شده است.يكي از راههاي بهبود كيفيت اين گونه نشريات شركت در اينگونه جشنواره هاست و اين جشنواره به همين دليل موقعيت استثنائي دارد زيرا همانطور كه قبل تر آوردم تنها جايي است كه مي توانند خود را ارزيابي كنند.

البته اين معضل به راحتي با آموزش قابل رفع است. اما مشكل و معضل واقعي آنجاست كه نشريات تجربي در پيچ و خم حرفه اي ها گير ميكنند. يعني دوستان ما در اين نشريات كه بعضا به ارگان يا تشكلي نيز وابسطه هستند يا منبع درآمد خوبي دارند و يا از نعمت مدير مسئول لارج بهره مند هستند با سپردن نشريه به دست يك صفحه آرا حرفه اي يا طراح جلد سعي در حرفه اي شدن دارند كه البته بعضي از آنها آنقدر خرج مي كنند كه ديگر نشريه از حالت تجربي اش خارج شده و حرفه اي مي شود.

البته منظور من اين نيست كه نشريات تجربي نبايد حرفه اي بشوند. مي خواهم بگويم كه نشريه تجربي خودش يكسري اهداف دارد كه بايد سعي كند به آنها دست يابد به جاي آنكه تمام تلاش و هزينه اش را مصروف حرفه اي شدن نمايد.

ما تا اول خودمان را به رسميت نشناسيم هيچ كس براي ما تره هم خورد نمي كند چه برسد به تاثير گذاري در لايه هاي جوان جامعه يا چه مي دانم از همين شعار هاي اين جوري.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:8 توسط حميدرضا جعفري |

موضوع مهم!!

امروز مي‌خوام دوباره درباره موضوع مهمي حرف بزنم. درواقع مي‌خوام درباره موضوع مهمي بنويسم. البته هميشه من موضوع‌هاي مهم رو بدجوري ضايع مي‌كنم و كلا آدمي هستم كه موضوع مهمي توي زندگي‌ام نيست. درواقع دايره مسايلي كه براي من سكوريتي و محرمانه تلقي مي‌شه خيلي محدوده و اين بيشتر به خاطر اين مسأله است كه اكثر موضوع‌ها برام مهم تلقي نمي‌شه. اما اين موضوع از اون معدود موضوع‌هاي مهم زندگي‌ام است كه مي‌خوام درباره‌اش حرف بزنم. شايد اين حرف زدن اثري در رفع اين قضيه نداشته‌باشه ولي حداقل‌اش اينه كه خودم خالي مي‌شوم. مثل همه مسايلي كه تا به حال اينجا و جاهاي ديگه نوشتم و تنها دليل اصلي نوشتن همه اونها خالي كردن خودم بوده. هميشه مي‌دونستم نويسنده درجه يكي نيستم ولي هميشه هم مي‌دونستم كه نويسندگي راه خوبي براي خالي كردن خودمه.

زندگي؛ چيزيه كه مي‌خوام ازش حرف بزنم. زندگي يك مسأله عميق و فلسفي است كه البته قبلا بهش اشاره كرده‌بودم. اما چند وقته كه به درستي نمي‌تونم درست درك كنم كه چرا زنده‌ام. حقيقتا تا به حال آدمهاي زيادي اومدن و بهم گفتن كه قصد خودكشي دارن حالا بگذريم از اينكه بيشترشون الكي مي‌گفتن اما من در همه موارد براي اونها از لذتهاي زندگي خودم گفتم و براشون لذتهاي زندگي رو به تصوير كشيدم. اما حالا... حالا كه به ظاهر همه چي داره خوب پيش مي‌ره نمي‌دونم چرا احساس مي‌كنم بايد بميرم. نمي‌دونم! هميشه توي بچگي اينجور تصور مي‌كردم كه قراره توي جووني بميرم. به همين خاطر در هر شرايطي و به هر شكلي خودم رو از زندگي عقب نينداختم و از هر فرصتي براي تجربه لحظات ناب زندگي استفاده كردم. اما الآن فكر مي‌كنم كه بايد كم كم خودم رو براي مردن آماده كنم. مردن به شكلي كاملا شاعرانه. نمي‌دونم چرا هر وقت زندگي برام خوبه وسختي ندارم دوست دارم كه بميرم. درواقع اينقدر مبارزه مي‌كنم كه مشكلات رفع بشه وقتي كه مشكلات رفع شد ديگه نمي‌دونم بايد چيكار كنم. يعني من بدون مشكل و دغدغه نمي‌تونم زندگي كنم؟؟!

به هر حال بدجوري اين قضيه برام دغدغه شده و تقريبا تمام وقتهاي اضافه زندگي‌ام رو كه البته زياد هم نيستن به اين موضوع اختصاص مي‌دم.

ديشب فيلم اره چهار رو ديدم. درباره فيلم و شكل ساختاري‌اش و اينكه آيا ضعيف‌تر و يا قويتر بود حرفي ندارم اما نكاتي كه اين فيلم به آدم يادآوري مي‌كنه گاها خيلي مهمه توي زنگي مون.

ببخشيد كه طولاني شد!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:25 توسط حميدرضا جعفري |

چشمهايم كه بسته باشد بهتر ميتوانم تصورت كنم. چشمهايم كه بسته باشد تو بهترين تصویري هستي كه مرا در بر ميگرد. چشمهايم كه بسته باشد روياهاي زيادي مرا فرا ميگيرد. اما تو از ميان همه آنها بهتريني!

بچه‌تر كه بودم هميشه عادت داشتم به همه نگاه كنم. همه را ورانداز ميكردم و همه جايشان را وارسي ميكردم. چيزهاي زيادي را اينجوري ديده‌ام. چيزهاي زيادي كه خيلي هاشان ناموسي بودند اما من بي‌توجه به همه اينها فقط نگاه ميكردم! نگاه ميكردم كه چطور زن همسايه براي دوست پسرش در را باز ميكرد و با او چه كار ميكرد. رابطه‌ دوستانم با دوست دخترهايشان را نگاه ميكردم. وقتي معلم رياضي‌مان انگشت سبابه‌اش را تا بند دوم توي دماغش ميكرد فقط من بودم كه نگاهش ميكردم!

وقتي مرد همسايه زنش را كتك ميزد من تنها كسي بودم كه اشكهاي زن را روي پشت بام مي‌شمردم و من تنها كسي بودم كه عشق بازي ستاره‌هاي را تا صبح نگاه مي‌كردم!

نگاه كردن را دوست دارم. نگاه كردن چيز خوبي است. نگاه كردن باعث مي‌شود آدم در وضعيت خوبي قرار داشته باشد. وضعيت بيرون از گود. توي نگاه كردن فقط اين بينايي نيست كه فعال است. بيشتر از بينايي احساس هاي ديگرند كه فعالند. من تجربه تلخي از نگاه كردن دارم و همچنين تجربه‌هاي شيريني و حتي تجربه‌هايي دارم كه شور هستند. مثلا يك روز ديدم كه مادربزرگم دارد روي سنگ نمک را لیس میزند. احساس شوری تمام وجودم را فرا گرفت!

هفته گذشته هم از آن روزهای پر نگاهخ بود. سال گذشته را من در کسل آورترین حالت ممکن(پرداختن به کارهای اداری محوله) پشت سر گذاشتم اما هفته گذشته با مردمی آشنا شم که مثل من نبودند. آنها مثل خودشان بودند. آنها زیر نگاه های پر از سوال من زندگی روزمره و تکراری شان را ادامه می دادند و نمیدانستند که برای من چقدر جالب هستند.

راستی شما میدانید که در گوشه ای از مملکت ما زنها اصلا مجبور نیستند روسری سرشان کنند؟ شما میدانستید که در گوشه ای از مملکت ما زنها توی خیابان دقیقا مثل مردها لباس میپوشند؟ حقیقت این است که خیلی از ما نمیدانیم!

اما زندگی آنها هم مثل زندگی ما رقت بار و کسل کننده بود!

ما انسانها محکوم به زجر کشیدنیم توی این دنیا!!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:23 توسط حميدرضا جعفري |

شقایق خورون

همينطور كه نشسته بودم و با دستهايم گلبرگهاي سرخ و سياه شقايق را پرپر ميكردم در آن دور دستها سايه ابري را كه روي دامنه كوه خاكستري رنگ افتاده بود و ليز ميخورد و جلو ميرفت را نگاه ميكردم.

كوهها پشت به پشت هم داده بودند و حريف ميطلبيدند. انگار كه نه انگار بهار شده و بايد برفهاي داخل دره ها آب شود و پايين بيايد. هروقت تكه ابري جلوي خورشيد را مي گرفت تمام بدنم مي لرزيد. فقط يك پيراهن شرابي روي يك ركابي سفيد تنم بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:9 توسط حميدرضا جعفري |

پیش پرده

بعضی وقتها صبح که از خواب بلند می شوی، حس می کنی که باید بروی حرم سیر زیارت کنی. یا شب که خسته از کار یا دانشگاه برمی گردی خانه و یک لیوان چای داغ می خوری. فکر می کنی که باید برنامه هایت را تنظیم کنی، یک هفته مرخصی بگیری و بروی مشهد یا قم یا حتی امامزاده شهرت. گاهی دلمان از این همه شلوغی، اطلاعات و اخبار می گیرد و فکر می کنیم که تا نرویم توی حرم و یک ساعت جلوی ضریح نشینیم و زیارت نامه نخواهیم، هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. چرا می رویم زیارت؟ مگر چقدر حاجت داریم؟ واقعاً حاجتهایمان است که برنامه ها را خودش جور می کند، بلیت را خودش رزرو می کندو ما را می کشاند به زیارت؟!

 پرده اول

برای لحظاتی چشمانتان را ببندید و فرض کنید در یک بیابان وسیع که غیر از شن و ماسه هیچ چیز دیگری در آن به چشم نمی آید تنها نشسته اید. احساس تنهایی و وحشت می کنید. آنقدر که حتی به تکه سنگی که کنارتان افتاده خیره می شوید و سعی می کنید با این سنگ مثل خودتان تنها و دور افتاده در این بیغوله، حرف بزنید! چه برسد به اینکه یک گیاه که حیات هم دارد پیدا کنید. آرزو نمی کردید که کاش لااقل آدمی پیدا می شد که می توانستید با او حرف بزنید و او هم بشنود و با شما حرف بزند تا کمی از وحشت و تنهایی تان در آن بیابان برهوت کم شود؟

 پرده دوم

حقیقتاً تنهایی برای انسان وحشت آور است. انسان در جمع متولد می شود. در جمع زندگی می کند و در جمع می میرد. انسان به طور طبیعی برای بقاء خودش به جمع گرایش دارد. به همین دلیل هم بالاترین تنبیه برای مجرمین، جدا کردنشان از جامعه و زندانی کردنشان است. با گسترش وسایل ارتباط جمعی در شرایط کنونی وحشت و اضطراب انسان هم باید کمتر شده باشد و انسان احساس آرامش بیشتری پیدا کرده باشد. قرن بیست و یکم با این ویژگیهای شروع می شود: گسترش تکنولوژی انعطاف پذیر، انسجام سیستمها، عصری که میلیاردها صفحه اطلاعات بر روی اینترنت است و عمر انسان کفاف خواندن همه آنها را نمی کند، عصر گسترش امکانات رفاهی، عصر پیشرفتهای پزشکی و روان شناسی و خلاصه عصر گسترش همه چیز. اما در آستانه ورود به همین قرن، در سال2001، زمانی که بشر تا این حد پیشرفت کرده است، سازمان بهداشت جهانی شعار خود را به بهداشت روانی اختصاص داده است: «غفلت بس است، مراقبت کنیم» و یا «توقف در تبعیض، جرأت در مراقبت».

 پرده سوم

آمار خیلی بالاست. 500میلیون بیمار روانی و 200میلیون افسرده در جهان. در هر 40 ثانیه یک نفر در جهان خودکشی می کند و در همین مدت، 10نفر خودکشی ناموفق می کنند و 100 نفر فکر خودکشی را در ذهنشان می پرورانند. در کشور خودمان، تخمین زده می شود که حدود 13میلیون نفر دچار اختلالات روانی اند. کتابهای روانشناسی بیشتر از همه فروش می کنند و مصرف داروهای عصبی بیشتر از سایر داروهاست. علت چیست؟ آیا وجود انسان از لحاظ فیزیولوژیک به هم خورده است؟

 پرده چهارم

از نظر پزشکی می توان گفت که در بدن انسان دو نوع هورمون ترشح می شوند: هورمونهایی که سبب کاهش شادابی می شوند و هورمونهایی که موجب شوق و اشتیاق و فعالیت می شوند. مثلاً افرادی که تصمیم به خودکشی گرفته اند seeotonine در مایع نخاعی آنها بالاتر از حد معمول بوده است. ثابت شده است که عدم تعادل ناچیز بین ترشحات هورمونی و ترشحات انتهای رشته های عصبی سبب تغیر غیرمحسوس در خلق و خوی و عدم تعادل شدید موجب افسردگی و حتی خودکشی می شود. اما در جهانی که تبعیض در تار و پود اجتماع نفوذ کرده و عده ای از مردم در زیر ارابه های سنگین فقر و تهیدستی له می شوند، در جهانی که بی صداقتی و حق کشی رسم معمولی شده، چه انتظاری می توان از تعادل هورمونهای بدن انسان داشت؟

 پرده پنجم

دلایل فشارهای روانی بر انسان را باید در محیط ساخته دست خود او جستجو کرد. درست است که بشر امروز بیش از هر چیز به وسایل ارتباطی دست پیدا کرده، اما اصل ارتباط مخدوش شده است. آیا فرایند ارتباط بین انسانها آنقدر نهادینه شده که عوامل مختلف قادر به مخدوش کردن آن نباشد؟ آیا انسانی که وارد دور باطل «تولید بیشتر، برای مصرف بیشتر» شده می تواند شاداب باشد؟ آیا انسانیکه زندگی می کند تا پول در بیاورد بجای اینکه پول درآورد تا زندگی کند، می تواند ارتباط سالمی با دیگران داشته باشد؟ آیا انسان بر ماشین مسلط است یا ماشین بر انسان؟ مگر نه این است که وقتی انسان خود را شناخت، هم عاشق خودش می شود، هم خلاق و پویا و هم به دیگران عشق می ورزد؟ چگونه می توان انسان را به شناخت خود و واقف ساختن او به اینکه اشرف مخلوفات است، واداشت؟

 پرده ششم

نیاز به باورهای دینی سرچشمه گرفته اند از افق وحی که مطابق با فطرت انسان است در زمان کنونی ما بیش از هر چیزی احساس می شود. چه چیزی جز یاد او محبت و خودسازی را در وجودمان بیدار می کند؟ «فاذکرونی اذکرکم»، و در این میان دعا و نیایش زبان خاصی است که ابعاد ناشناخته ای از وجود انسان را پدیدار می کند. امام خمینی(ره) در دعای خود می گوید: «[خدایا] خرمن خودپرستی ما را به نور نار مشقت بسوزان تا جز تو نبینیم و جز سر کوی تو بار قلوب را نیندازیم. محبوبا! اکنون که از تو دورم و از جمال جمیلت مهجور، مگر آنکه دست کریمانه ات نصرتی کند و حجابهای ضخیم را از میان بردارد تا در بقیه ی عمر جبران ماسبق گردد.»

جز با دعا چگونه می توان این حجابهای ضخیم را برداشت؟ دعا یعنی به یاری طلبیدن.

«آنقدر در می زنم این خانه را / تا ببینم روی صاحبخانه را»

 پرده آخر

زیارت هم نوعی دعاست که با واسطه قراردادن ائمه اطهار(ع) انجام می شود چرا که آنان در محبت خدا به کمال رسیده اند. چون در مورد آنان گفته می شود «التأمین فی محبة ا...». زیارت قلمرو دل و وادی محبت و شوق است. دیدار و سخن گفتن با کسانی است که امانتهای خدا را بر زمین دارند. «السلام علیک یا امین ا... فی ارضه و حجة علی عباده».

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 8:2 توسط حميدرضا جعفري |

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

 بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم

 من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است

عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم

 تمام دفترمان را غزل غزل با عشق

کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم

 من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم

که روشن است  اگر توی سینه آه کنیم

 عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم

اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم

 عزیز من! غزل من! سپید من! گل من!

به هم  زمین و زمان را بیا که ماه کنیم

 بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا

بساط یک غزل تازه  روبه راه کنیم

 برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

 امید نقوی/ شهریار/ آذر 86

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:13 توسط حميدرضا جعفري |

گل نياور و راحتم بگذار!

گل برام نيار!زندگي را مچاله كن و مرا بين دستان خوني ات بفشار

گريه لبخند نا اميد من است! خنده ام را به خاطرت بسپار

دل به يك تكه سنگ خسته نبند، بوسه ات را حرام مرده نكن

فكرهاي قشنگ كن مثلا: عيد، اميد، عشق، بهار!!

بر نمي گردم از سفر چندي است، بادها از جنوب برگشتند

انتظار از غروب دلكنده است، ابرهاي سياه را بشمار

من فقط وهم خيس يك زن را در سرآشيب خوابت آشفتم

روي لبهايم عطرتان سرخورد، طعم دلچسب لذت و انكار!

بين ما هرچه بود با خود برد، سرنوشت اين لجاجت بي رحم

من در اين گور سرد آرامم! گل نياور و راحتم بگذار!

عاطفه رنگ آميز طوسي

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:12 توسط حميدرضا جعفري |