امروز با اينكه احساس ميكنم از هميشه تنهاترم ولي عاشقانه زندگي رو دوست دارم! زندگي ارزش بودن رو داره!

راستش الآن توی یه کنفرانس به اصطلاح بین المللی هستم. چهارمین سمپوزیوم روابط عمومی! دوستان ما در این سمپوزیوم یکم شوخ تشریف دارن و هیچی رو جدی نگرفتن و هیچی سر وقت نیست. حتی سخنرانها هم زیاد جدی سخنرانی نمیکنن!
البته باید یه کم به خودم فرصت بدم تا تجزیه تحلیلش کنم. به هر حال این مأموریت اداریه و کاریش نمیشه کرد. ولی تا اینجا قسم میخورم که توی هیچ سمپوزیوم دیگه ای شرکت نکنم!
خدا بادبادکهای مرا می چید!
فرقي نمي كند كه از كجا حساب كني. يكي از بهار، يكي از تابستان و يكي از زمستان. اين زمستان هم می گذرد و اگر بخواهي تقويمت را بر اين اساس تنظيم كني مي گويي يكسال گذشت. يكسال از گذشته. از شروع فعاليتها، نو انديشيدنها. يكسال از آغازها. آغاز براي هر كسي متفاوت است. براي يكي سرازيري است و براي يكي سربالايي. يكي هم هميشه در جاده هموار قدم برمي دارد. چه مي گويم؟ مقصودم گفتن چيزهاي ديگري بود. هميشه همينطور بوده است. تا مي آيي سخن را به جايي برساني، سرنخش از دستت رها مي شود و مثل بادبادك، توي آسمان تا هر جا كه دلش خواست پرواز مي كند. راستي بچگي من با بادبادكها گذشت. شما هم بادبادك داشتيد؟ بادبادكهايتان چه رنگي بود؟ بادبادكهاي من همه اش خاكستري بود. به خاطر كاغذش كه از روزنامه درست شده بود. گاهي هم از كاغذهاي چركنويس دفتر مشقهايم. شكل خاصي هم نداشت. يك لوزي كه دو لوخ ضربدري پشتش چسبانده بوديم و حلقه هاي كاغذي در هم بافته شده اي كه به گوشه هايش آويزان مي كرديم. بادبادكهايمان با كاغذهاي رنگي سرخ و سفيد و زرد و آبي درست نشده بود. شكل يك دلقك كه نيشش تا بنا گوش باز باشد رويش نبود و حلقه هايش از شرشره و كاغذهاي طلايي درست نشده بود، مثل بادبادكهاي رنگارنگ بچه هاي امروزي كه توي جشنواره ها هوا مي دهند. ولي پرواز مي كرد. علي يادمان داده بود كه چطور پروازيشان كنيم. چند سال ازمان بزرگتر بود و گاهي ما را با خودش به كوه مي برد و هر چند وقتي هم مي رفت و غيبش مي زد. بادبادكمان آنقدر زور مي زد و بالا مي رفت تا بالاخره رها مي شد و مي رفت پشت كوهها پنهان مي شد و شب وقتي كه بز زنگوله پا روي پشت بام مي رفت و مي گفت منم بز زنگوله پا، ورميجيم دوپا دوپا، كي خورده شنگولمو، كي برده منگولمو، كي مي ياد به جنگ مو... و خاك توي كاسه آش گرگه مي ريخت، در مي آمد و براي خودش هر جا كه مي خواست مي رفت. ما هم عادت كرده بوديم. هر چند روزي يك بادبادك جديد مي ساختيم. توي حياط را پر از كاغذ بريده و سرشم مي كرديم و يك بادبادك ديگر به دنيا مي آمد. بعد مي برديمش پاي كوه و قرقره اش را باز مي كرديم. كاش يك نخ محكم داشتيم مثل نخهاي ماهي و طاووس حالا. و آن بادبادك بي چشم و بي دهن همينطور بالا مي رفت. ما شبها خواب بادبادكهامان را مي ديديم. فكر مي كرديم كه كجا روي زمين نشسته است. روي پشت بام چه كسي افتاده است و چه بلايي سرش مي آيد. آنقدرقضيه برايمان جدي بود كه گاهي بادبادكهاي رنگارنگ شكسته و پاره اي كه از آسمان مي افتاد توي حياطمان را با احترام خاصي مي گرفتيم و كلي باهاش درددل مي كرديم كه از كجا آمده و چه مي كرده. مثل مراسم تشييع جنازه يك سرهنگ عاليرتبه. تابستانها كارمان همين بود. گاهي هم هفت سنگ و الك دو لك. هميشه وقتي سرم را بالا مي گرفتم و به پرواز بادبادكم توي آسمان كه تبديل به جسم كوچك سياهي شده بود نگاه مي كردم و مي دانستم كه با يك باد كوچك نخ بادبادك با فشاري از قرقره توي دستم كنده مي شود، دلم مي خواست كه يكبار ديگر بادبادكم را ببينم. دوست داشتم بادبادكهاي ديروز و پريروز و پس پريروز را دوباره ببينمشان. ولي بادبادكها هيچ كدامشان نيامدند. دليلي نداشتند كه برگردند. و من هميشه ماتمزده، از بازي بادبادك كه به خانه مي آمدم مادرم مي گفت:" مادر جان اينا مي رن پيش خدا، پيش شهيدا". آن موقع سالهاي جنگ بود. من نمي دانستم خدا يعني چه. اما مادرم مي گفت خدا خيلي بزرگ است. هميشه بزرگترين چيزي كه توي ذهنم مي آمد را خدا مي دانستم. يك چيز نامرئي را توي فكرم هي بلند مي كردم. بلند بلند. فكر مي كردم كه خدا بايد خيلي قدش بلند باشد. اما هر چه بود فقط بلد بود بادبادكهاي ما را ازمان بگيرد. بادبادكهايي كه آنهمه با ذوق و شوق بچگانه ساخته بوديم. گاهي با خودم مي گفتم چرا خدا مثلا چوب الك دولكمان را نمي گيرد يا چرا توپ هفت سنگمان را پاره نمي كند. فقط چسبيده است به اين بادبادكهاي كج و كوله و بي قواره كه تنه اش از دفتر مشقهاي پر شده درست شده بود.
يكروز مادرم ما را برد خانه علي شان كه باز يك مدتي پيدايش نبود. خانه شان خيلي شلوغ پلوغ بود. همه با لباسهاي سياه. مادرش توي اتاق نشسته بود و مي خنديد. مثل هميشه نبود. هر كس كه تازه مي آمد، مي رفت مي نشست پهلويش و مادر علی با كركر خنده اش براي تازه رسیده از علي تعريف مي كرد. مي گفت علي را خدا و پيغمبر دو روز پيش آورده و تحويلش داده اند. وقتي پلاستيك را از روي سرش كنار زده بوي گلاب مي آمده. علي داشته مي خنديده. چشمهاش را باز كرده و گفته مادر از من " راضي باش". بعد دوباره چشمهايش را بسته و همانطور كه مي خنديده خوابيده.
علي ما را با خودش به كوه نزديك خانه امان مي برد تا بادبادكهايمان را هوا كنيم. اولش خودش دستهايمان را مي گرفت و مواظب نخ بادبادك بود و بعد يواش يواش نخ را توي دست خودمان مي داد. مي گفت وقتي بادبادكها را مي خواهي بكشي پايين كنده مي شوند. مي گفت وقتي بادبادك را هوا كردي نبايد بياريش پايين. پرواز كه كرد بايد بذاري همانطوري توي آسمان بالا برود. نخت هم بايد بلند باشد. مي گفت وقتي آمدي بادبادك هوا كردن نبايد زود خسته بشي و گرنه زود بخواي بري و نخت را تو اوج وزش باد جمع كني معلوم است كه پاره مي شود. و خيره مي شد به بادبادك توي آسمان. جوري نگاه مي كرد كه انگار آن بالا خبري است.
ما بزرگ شديم. ديگر بادبادك بازي نمي كرديم. خانه مان را از پاي كوه برديم توي يك كوچه تنگ و باريك. توي خانه امان يكسره صداي ميكرو و سگاي برادر كوچكم مي آمد و علي پيدايش نشد. حالا كه حساب مي كنم مي بينم هر تابستان كه مي شود وقتي روي پشت بام مي روم كه درسهاي افتاده دانشگاهم را بخوانم، به چرخش كفترهاي همسايه توي آسمان كه نگاه مي كنم، هنوز هم دلم مي خواهد يكروز يك بادبادك از توي آسمان بيفتد روي پشت بام ما. مثل بچگي از شادي جيغ بكشم و بدوم طرفش و بگويم:" اِ... بچه ها يه بادبادك اومد..." علي هم دليلي نداشت كه برگردد. حتي وقتي كه مادرش هر جمعه با يك شيشه گلاب سوار اتوبوسهاي مجاني بهشت رضا مي شود و به مزار شهدا مي رود.

هجده ساله بودم. از اول محرم با صداي شنيدن اذان مغرب به مسجد محله مي رفتم. آخر شيخ هادي روضه ميخواند. شيخ هادي مثل شيخ هاي ديگر نبود. عبوس و لاغر و جوان بود. ريش بلندي هم نداشت، با تعريفهايي كه از قيافه شمر از خودش شنيدم، بهش مي آمد كه شمر باشد.
آنسال هم مثل سالهاي قبل شهر لباس سياه عزا به تن كرد. ولي من باز هم نتوانستم همرنگ جماعت شوم. يعني مادرم نمي گذاشت. مادرم مي گفت: «فقط وقتي مي تواني لباس عزا تنت كني كه من مرده باشم!»پدرم تحصيل كرده سال پنجاه و هفت است. بابا بزرگم درباره او مي گويد:« فقط يك كافر توده اي لامصب روز سوم عزاي مادرش چپه تراش مي كند!» آنسال پيراهن يشمي كه مخصوصا براي عزاداري خريده بودم، پوشيدم.
صبح روز تاسوعا بود. صداي طبل بيدارم كرد. نمازم قضا شده بود. پدرم ريشش را مي زد. مادرم ملافه هاي سفيد را مي شست. همينكه متوجه من شد گفت:« اگر مي خواي به هيئت برسي بايد همين الان راه بيفتي »قضاي نماز را گذاشتم براي بعد و سريع رفتم. همه زنجير به دست آماده بودند ولي نظم خاصي ديده نميشد. دير رسيده بودم و زنجيري براي من باقي نماده بود.
بسيجي ها آرايش خاصي به خود گرفته بودند، عده اي از آنها طبل زن شده بودند، عده اي با آمپلي فاير ور مي رفتند تا آنرا آماده كنند و چند تايي هم در اطراف علم و پرچم هاي ديگر مستقر شده بودند. بلند گو روشن شد:« يك...دو.......آزمايش مي شود ...» و شروع شد. اول سوره حمد و بعد هم اخلاص و مداحي اهل بيت. فشار قابل توجهي را روي پرده گوشم حس مي كردم. همه صداها در صداي مداح گم شده بود. صداي او هم درست و واضح شنيده نمي شد. فكر كردم بروم و كنار علم بايستم و در فرصت مناسب از عباس آقا، پدر علي، كه مرد درشت هيكلي بود، خواهش كنم:« تو رو خدا بگذاريد علم را بلند كنم! » ولي وقتي جوابي را كه او به من خواهد داد، تصور كردم، منصرف شدم و خواستم به خانه برگردم و درس بخوانم.
وقتي مداح به عزاداران گفت:« لطفا صفها را تشكيل دهيد» همه در صفهاي منظم و منسجم پشت سر شيخ هادي به طرف مركز شهر راه افتادند. هنوز صداي مداح توي گوشم بود كه دستي روي شانه ام آمد:« تو نوه ي كربلايي غلام نيستي؟» حسن آقا بود. ريشي و خوش رو. چشمهايش آبي بود. دماغ كشيده اي داشت و يك جفت ابروي كم پشت كه چهره اش را ساده و معصوم مي كرد.
-« هستم! »
صورتش را برگرداند و در حالي كه با چند نفر پشت سرش به اشاره صحبت مي كرد، پرسيد:« چرا ايستاده اي؟ »
برگشتم و به دور شدن هيئت چشم دوختم و زيرلب گفتم:« داماد كربلايي غلام نه بسيجي است، نه گردن كلفت! » بي اعتنا به كلماتي كه نشخوار كرده بودم پيشنهاد كرد با او به آشپزخانه بروم و به آنها در پختن حليم كمك كنم.
متن بالا بخشي از داستان علم است! اين داستان شامل خاطرات واقعي ام به اضافه تخيلات دوران نوجواني ام است! چون طولاني بود توي وب نذاشتمش!
الآن دسته هاي عزاداري با صداي طبل و نواي مداح و شيس زنجيرهايي كه به پشت سياه شده جوانان مي خورد به سمت حرم مطهر امام رضا (ع) در حركتند.
كاش من هم مي توانستم مثل بچگي هايم بروم نيشابور و ميان آن همه عزادار گم شوم. كاش من هم دوباره بتوانم بچه شوم و براي زنجير زدن از لات بي سر و پاي محل زنجير گدايي كنم. كاش همه چيز برگردد به روزهاي قبل. به روزهاي خوب كودكي! اما نمي شود من اينجا مسئوليتي دارم و بايد باشم و هزارتا بايد احمقانه ديگر.
امام حسين من چكار كرده ام كه مستحق اين عذابم!؟

دانشجویان داروسازی نگران آینده شغلی
یک خبر که شاید برای دانشجویان تازه وارد داروسازی به درد بخور باشد این است که متاسفانه اکثر فارغ التحصیلان این رشته امیدی به آینده شغلیشان ندارند. ما نمی خواهیم توی ذوق کسی بزنیم. بهرحال آدم کاری که بیکار نمی ماند. ولی خب این چیزی است که یک کارشناس امور دارویی به فارس گفته. محسن اسكندر گفته سالانه 500 نفر فارغالتحصيل رشته داروسازي از تمام دانشكدههاي داروسازي سراسر كشور وجود دارد كه 90 درصد آنها به سراغ تاسيس داروخانه ميروند اما چون هيچگونه اولويت و تسهيلاتي براي اين افراد متخصص براي تاسيس داروخانه وجود ندارد و همچنان قانون سال 1334 براي تاسيس داروخانه مورد استفاده قرار ميگيرد و تمام افراد حقيقي و حقوقي اختيار تاسيس داروخانه دارند، عملا اين افراد از تاسيس داروخانه و اشتغال در حرفه تخصصيشان باز ميمانند. به گفته این کارشناس در حال حاضر در كشور حدود 12 هزار نفر داروساز در داروخانهها چه به صورت موسس و چه به صورت مسئول فني مشغول كار هستند، 500 نفر داروساز در صنعت داروسازي و صنعت پخش دارو اشتغال دارند و 200 نفر هم جذب مشاغل دولتي مرتبط با تخصصشان شدهاند كه اين آمار نشان دهنده اين است كه بيشترين تمايل فارغالتحصيلان داروسازي براي جذب در داروخانهها و تاسيس آنهاست، اما با توجه به اينكه هر سرمايهداري در حال حاضر سر هر كوچه و برزني در شهرهاي بزرگ داروخانه تاسيس كرده است ، امكان تاسيس داروخانه هم مورد به عنوان يك امتياز از دست فارغالتحصيلان رشته داروسازي خارج شده است.
به عقیده او در واقع با ارائه مجوز تاسيس داروخانه به هر فرد غيركارشناس شاهد نوعي سوداگري در بازار دارو خواهيم بود كه ديگر به نوعي تجارت تبديل ميشود كه در حقيقت مقصود اين دسته از افراد سرمايهدار در دست گرفتن نظام توزيع و عرضه دارو در كشور است. و اضافه کرده: بسياري از فارغالتحصيلان رشته داروسازي به علت اينكه ميداني به آنها براي تاسيس داروخانه داده نميشود مجوزهايشان باطل ميشود و در مقابل افراد سرمايهداري كه براي فرزند فاقد تخصصشان به دنبال شغل ميگردند داروخانهاي تاسيس ميكنند كه دارو را مثل كالاي يك مغازه خواروبار فروشي بفروشد.
پايان عشق وحال، شروع درس خواندن
شايد ديگر كم كم به اين نتيجه رسيده باشي كه تنبلي بس است، چشم به هم زدي آخر ترم شد و تو هنوز مي خواهي برنامه ريزي كني كه بشيني درسهايت را بخواني. يك چشم ديگر هم كه به هم بزني شب امتحان مي رسد و تو مي ماني با هفت هشت كتاب پانصد صفحه اي تا نخورده. اگر جز آندسته از دانش آموزان يا دانشجوياني هستي كه همه درسهارا براي آخر ترم تلنبار مي كنند و آخر ترم هم از فرط اضطراب هيچ كاري نمي توانند بكنند، نگران نباش، چون خيلي هاي ديگر هم به مدد سيستم كارآمد آموزشي شرايط تو را دارند؛ فعلا مطلب زير را بخوان.
1.مي تواني از همين اول يك چماق برداري و هي بكوبي توي سرت كه براي چي درسها را روي هم گذاشتي و نخواندي. اين هم يك روش است، ولي پيشنهاد ما اين است كه تنبيه خودت و مراسم چماق زنون را بگذاري براي بعد چون فعلا به طور كاملا اورژانسي مخت را لازم داري. پس سعي كن به هيچ چيز حاشيه اي فكر نكني.
2.فكر مي كنم تا حالا عمق فاجعه را درك كرده باشي. ولي خب هول برت ندارد، چون هنوز راههاي زيادي هست كه مي شود بهشان فكر كرد. اين كار به دقت و برنامه ريزي احتياج دارد. البته نه از آن برنامه ريزي هايي كه اول ترم براي خودت مي ريزي و هيچ روز هم به آن عمل نمي كني. قبل از هر چيز بايد شرايط خودت را ترسيم كني. يعني اينكه بشيني با خودت حساب كني كه چند تا واحد برداشته اي( اگر يادت مانده باشد!) سر كدام كلاسها رفته اي، چند روز وقت داري و بالاخره اينكه گرفتن آن تصميم كبري چند روز برايت طول مي كشد!
3. اين واقعا خيلي سخت است، مي دانم. ولي جان شما راه ديگري نيست؛ بايد تلويزيون عزيز را تا اطلاع ثانوي بگذاري كنار، حتي برره! هر وقت مخ مخه ات شد كه بروي سراغ تلويزيون به اين فكر كن كه ده تا ( حالا مثلا ده تا) كتاب گنده را بايد در عرض يك شب بخواني و چون ديگر از ريختشان هم حالت به هم مي خورد دلت نمي خواهد كه مجبور شوي ترم بعد هم دوباره بخوانيشان. سر جمع همه اش شايد يكماه طول بكشد. يعني چهار تا سريال براي هر شبكه كه مي شود 16 سريال و سي تا برره و چهار تا برنامه نود. باور كن خيلي نيست؛ زياد به نظر مي آيد!
4. يك قانون نانوشته بين فعالان دانشجويي هست كه مي گويد: از اول ترم بي خيال درس، زنده باد فعاليت دانشجويي. بر طبق يك قانون نانوشته ديگر هم دو سه هفته قبل از امتحانات همه فعاليتهاي دانشجويي تعطيل مي شود و هيچ فعالي را نمي تواني در دانشگاه پيدا كني. تو هم بهتر است از اين قانون پيروي كني؛ لااقل همين يك بار را در عمرت قاونمند بشو. البته زياد فكر نمي كنم كه ايراني جماعت تن به قانون بدهد.( واي خاك وچوك سياسي شد!)
ادامه دارد.....

عريضه نويسي!
الآن هم ميخواهم براي خالي نبودن عريضه چيزي بنويسم. چرا اصلا من بايد عريضه را خالي نگذارم. بابام بيست سال عريضه نويسي كرد و فكر ميكرد فرزند ارشدش كه از همه بچه هاش بيشتر دوسش مي داشت قراره كه شغل بابا رو ادامه بده، به همين خاطر ايامي كه مدرسه نميرفتم منو با خودش ميبرد سر كارش. يعني جلوي دادگستري و فوت و فن هاي عريضه نويسي رو بهم ياد ميداد.
از همون بچگي ميدونستم يعني بابام بهم گفته بود بايد عريضه رو جوري بنويسم كه قاضي خوشش بياد. يعني بايد مساله رو جوري بپيچونم كه جناب قاضي احساس كنه اون همه كاره است و اونه كه بايد حق رو از ناحق تشخيص بده. آره از همون بچگي بلد بودم عريضه بنويسم. بعضي وقتها كه بابام حال نداشت من براش مينوشتم ولي مشتريهاش زياد خوششون نمي اومد كه يه بچه براشون عريضه بنويسه.
البته من زياد از شغل عريضه نويسي خوشم نيومد. الآن هم دوسش ندارم ولي بابام نميدونه. اون فكر ميكنه توي روزنامه نوشتن با عريضه نويسي هيچ فرقي نداره. بابام آدم خيلي خوبيه كه اينقدر ساده به دنيا نگاه ميكنه. من خيلي دوسش دارم با اينكه الآن چهارماه هست كه نديدمش. اون هم منو خيلي دوست داره چون شكل جووني هاي خودشم.
آره شايد به همين خاطر باشه كه من زياد دوست ندارم عريضه خالي بمونه. هميشه دوست دارم براي خالي نبودن عريضه يكسري خزعبلات بنويسم. اما مهم اينه كه من عريضه رو خالي نذارم تا قاضي بتونه قضاوت كنه و رأيي از خودش صادر بكنه.
عريضه هيچ آدمي نبايد خالي باشه. عريضه هيچ آدمي.
استادكه ميگويد ميتوانيد برويد، باران هم ميزند توي شيشه.از كلاس ميزنم بيرون. توي راهروها ولوله است. همه براي رفتن عجله دارند اما تا ميرسند نزديك در پا سست ميكنند. باران بدجوري تندمی بارد. ميخواهم بروم كه علی ميزند پشتم حالا كجا با اين همه عجله، مگه كلاس نداري؟ ميگويم كار مهمي دارم بايد بروم تا دانشكده الهيات. ميپرسد: هنوز نتوانستهاي پيدايش كني؟ ميخواهد كاپشنش رابدهد به من قبول نميكنم. دستهايم را فرو ميكنم توي جيب هايم و از در ميگذرم. خيس شدهام. مثل باران، تكليفم معلوم نيست.. از پرسه زدن در كتابهایي كه هر كدام سازي براي خودشان ميزنند، خستهام. مثل اين خيابان تيره كه دارد ميرود از شدت باران رودخانه شود، مثل روزكه عجله دارد براي زودتر شب شدن، گرفته و تيرهام. از سرويس دانشگاه خبري نيست. اگر امروز هم پيدايش نكنم چه؟ می رسم جلو در دانشکده از موهايم آب ميچكد. نگهباني را رد ميكنم و ميروم سمت اتاقش. كسي نيست. در راهروها به اميد اينكه پيدايش كنم گشتي ميزنم اما نيست. همه رفتهاند. من اما ماندهام و باران. تكيه دادهام به ستون نزديك پلهها و زل زدهام به در شيشهاي. براي لحظهاي شبيهاش را آنطرف در ميبينم. از در ميگذرد آنقدر به يادش بودم كه خيال كردم هنوز هم دنباله فكرهايم است. اما خودش بود. با يكي از دانشجوهايش تند ميآمدند و ميخنديد. يك نگاه گذرا مياندازد و روبرميگرداند. دانشجويش مدام از او سئوال ميپرسد. ميبينم كه ذوق دارد براي جواب دادن. باران نميگذارد صدايشان را خوب بشنوم صحبتياست درباره آفرينش به گمانم. حسابي گرم پاسخ دادن است.» عدم ميارزد يا وجود؟ حالا آن نازنين كه يگانه وجود معتبر هستي است، به تو وجود دادهاست تو ميپرسي چرا؟! چرا را به نگاهي بگو كه دوست دارد به نابودي برسد و رنگها را برايت سياه كردهاست. ببين چه چيزي حجاب نگاه روشنت شدهاست مشكل تو اينجاست، نه خطاي خلقت، نه اشكال آفرينش« دم پلهها لحظهاي درنگ ميكند. نگاهش به من ميافتد. مثل اين است كه بگويد چه عجب! سلام ميكنيم و ميآييم سمت هم. دستش را براي دست دادن جلو ميآورد، كمي هول شدهام. ميگويد چه خيس شدهاي. پيشش احساس ميكنم دوباره پسر بچه شدهام. چيزي نميگويم. حتما خودش فهميده همه امروز رادنبالش بودهام. با دستش شانهي دانشجويش را ميفشارد، چيزي شبيه خداحافظي. رو به من ميگويد بيا برويم. فقط ميتوانم بگويم چشم. تاكسي گرفتهاست. از آدرسي كه به راننده ميدهد تعجب ميكنم. مال آن پايينهاست. ميگويد نپرسيدي سئوالت را؟ تازهآمدهام. نميخواهم به اين زوديها تمام شود.
رسيدهايم جلوي در خانه استاد، مرد ميانسالي كه آنجا ايستاده تا ما را ميبيند جلو ميآيد. او قدمهايش را به سمت مرد تندتر ميكند. مرد تا ميآيد حرفي بزنداو مقداريپول ميگذارد توي جيبش. مرد سراپا شكر شده است. حسابي شرمنده به نظر ميرسد او سر شرمنده مرد را بالا ميگيرد و پيشانيش را ميبوسد. آمدهايم توي خانه. از سادگي آنجا حيرت كردهام. او آنقدر صميمي است كه فرصت نميدهد خجالت بكشي. چايي آورده و نشسته مقابل من، حالا ميفهمم چرا بچههاي دانشگاه اينقدر ميخواهندش و مرا توي اين گيجي و خستگي از سئوالها فرستادهاند سراغش. لبخند ميزند. ميپرسد: سئوالت چه بود؟ تنها يك كلمه ميتوانم بگويم. "ماوراء!" حالش جور ديگري مي شود، مي گويد: توي اين خاك و خل ما و ماوراء؟! چرا آدرس را عوضي آمدهاي؟ ساكت ميشوم. ادامه ميدهد. به اطرافت نگاه كن، ماوراء در جستجوي توست، تو در جستجوي خودت باش! همين باران را ببين، دارد برايت مدام از ماوراء ميبارد. در حالي كه بغض كرده است، ميپرسد: تو بلدي در باران به فكر پاهاي برهنه باشي؟ نانوایی را ميشناسم که پای تنورش نان را با بسم الله می پزد و هیچ نان سوخته و خمیری راکنار بسم الله اش راه نمی دهد. همين الان يك بنایی هست كه دارد سقف خانه چند يتيم را كاهگل ميكند. دعاکن باران کارش را تباه نكند. عينكش را بالا ميزند و قطره اشكي كه به گونهاش سرازير شدهاست را با پشت انگشت اشاره پاك ميكند و ميگويد: به خودت نگاه كن به همين اصراري كه تو را تا اينجا كشاندهاست. ما از ماوراء سرشاريم. همه جستجوهايمان يكجور تعقيب ماوراءست. ماوراءكار هميشه ماست تو تازه آمدهاي بپرسي چيست؟! ما بي ماوراء شهودهاي بياعتباريم كه زود تمام ميشوند و به آخر ميرسند. ماوراء است كه انسان را تا فرداهاي ناپيدايش ميبرد. تو براي يك ناپيدايي در دو قدم آنطرفتر بيتابي ميكني، مگر ميشود از ماوراء روي بپوشاني! تازه ناپيداهاي اينجا به جستجوي كوتاهي آخرشان رو ميشود، با ماورائي كه اوست و در نزد اوست چه خواهي كرد و گريه امانش را ميبرد. اولين قطرات اشك را پس از مدتها سردرگمي و پريشاني در گوشهي چشمم احساس ميكنم. ديگر چيزهايي برايم شيرين است كه يك سرش ماورائي باشد. در نگاهم دنيا آنقدر كوچك شده است كه تنگيش دلم را ميفشارد. محو تماشاي اوييم. انگار شفافتر از آن است كه تا الان ديده بودمش!
ما توي اين سمپوزيوم توي تيم خبري بوديم. اين مربوط ميشه به همون روزهاي افسردگي من. به همين خاطر نتونستم زياد به دوستهام كمك كنم.
بدين وسيله ازشون عذر ميخوام!
اگه گفتين كدوم يكي منم!

رفت سر خيابان يك كارد خريد. آره درست است، تمام پولش را داد و يك كارد دسته چوبي شيك خريد مثل هميشه راست ايستاده بود و لبهايش را بيشتر از حد معمول كشيدهبود. آنقدر كه لرزيدنش را حس ميكرد، آره زير چانهاش هم ميلرزيد. قلبش تند ميزد. انگار ميدانست كه ميخواهد چه بلايي سرش در آورد. فروشنده گفت: «چي ميخوني؟ »
هنوز نگفته بود علوم اجتماعي كه گفت:« توي اين بگير بگير درس خوندن باز چه صيغهايه ديگه، نميترسي بگيرنت؟ » و بعد سرش را به كارش بند كرد و زير لب جوري كه فقط ريشهاي جوگندمياش تكان خورد چيزهايي گفت كه حميد نفهميد فحش بود يا دعا. از مغازه كه بيرون آمد پشت ويترين ايستاد و يكبار ديگر چاقويي كه پولش بهش رسيده بود را نگاه كرد. نور سفيد لامپ تيغه تمام چاقوها را براق كرده بود غير از همان چاقويي كه او خريده بود. چاقو را از جيب بغل كتش درآورد و چند بار زير نور چرخاندش تا بالاخره نور روي تيغهاش توي چشمهايش افتاد.
آنشب نه چراغهاي ماشينها اذيتش كرد، نه ويترين مغازهها و نه دختركهايي كه شانه لخت و نرمشان را به دستش ميزدند. آنشب، شب خوبي بود و او مثل بيشتر وقتها به فكر فرو رفته بود. آره شب خوبي بود. فكر گرم و لزج مرگ توي سرش وول مي خورد. مرگ....
هنوز به خوابگاه نرسيده بود كه هوس جگر كرد. شايد در آن لحظه با خودش گفته بود: بگذار اين آخرين جگر زندگيام باشد. در هر حال جلو رفت و بدون زحمت يك جگر كامل نسيه كرد.»
حميد آرام رفت روي تخت، دهنش هنوز مزه جگر ميداد. آرام به شانه راست چرخيد جوري كه مهدي را كه طاق باز خوابيده بود و هوا را با فشار بيرون ميداد از خواب بيدار نكند. سرش را دور اتاق چرخاند. اتاق دو درسه خوابگاه با چهار تخت دونفره سربازي از دوطرف بسته شده بود. شيشههاي پنجره مات بودند و پنجره پردهاي نداشت. رنگ تختها سبز بود وچيزي را توي ذهنش فعال نميكرد. مثل هرشب خوابش نميبرد. دكتر دانشكده بهش گفته بود همه ناراحتيهايش از بيخوابي است.