معلوم نيست كي ديگر ميخواهم دست از سر اين قلم و كاغذ بردارم. با اينكه ميدانم اين چيزها برايم از سم هم بدتر است، بازهم نميتوانم ازشان جدا شوم. اين رنگ آبي كه روي خط كاغذ جريان پيدا ميكند، ميرود توي مغزم و همان كاري را ميكند كه يك پك سيگار وينستون. ولي اين خرجش برايم كمتر است. حال و حوصله حساب كردنش را ندارم ولي ميدانم كمتر از يك پك سيگار وينستون ميشود. چون يك نخ سيگار پنجاه تومان است و پنج پك درست و حسابي بيشتر نميشود بهش زد، ولي اين ورق پارهها برايم مجاني درآمده، اعظم برايم ميآورد.
باز شروع كردم به چرت نوشتن، آخر چيز ديگري ندارم كه بنويسم. من غير از يك ماجراي مضحك عوضي هيچ چيز ديگري ندارم كه تعريف كنم. نميدانم تا به حال شايد ده بار شده كه آنرا نوشتهام. روي همين كاغذها. اعظم تنها كسي است كه از مخفي گاه من اطلاع دارد. او برايم كاغذ و سيگار ميآورد. انگار مسئول آرامش من شدهاست. آرامش، بايد بنويسم.
پريشب بود، كه اعظم باز برايم كاغذ آورد و لبهاي سرخ شدهاش را گذاشت روي دستم و گفت؛.... اَه، اصلا مهم نيست كه چي گفت و با من چه كاركرد و من با او چه كاركردم. يعني اعظم ميگويد كه مهم نيست. وقتي رفت ضعف كردهبودم. سيگاري آتش زدم و روي پشت بام رفتم. هواي سرد پائيزي تنم را ميلرزاند. شهر پر بود از چراغهاي رنگ و وارنگ. زرد، سفيد، قرمز چشمك زن، آبي، آبي. آبي رنگ مورد علاقه من است. اعظم هم ميداند. براي همين است كه مدام برايم پيراهن آبي، خودكار آبي، اودكلون آبي ميآورد. شب نفسم آزادتر ميشود. دوست دارم پرواز كنم. فكر ميكنم اين مخصوص من نيست هركس كه نصف شب روي پشت بام زانوهايش را بغل بزند و دود آبي رنگ سيگارش را دنبال كند به فكر پرواز ميافتد. اعظم فكر ميكند كه دارم اين كاغذها را هدر ميكنم به همين خاطر هر بار كاغذ كمتري ميآورد و من مجبور ميشوم هر بار داستانم را خلاصهتركنم. اين ماجرا آنقدر پيچيده و گنگ است كه در هر بار نوشتناش چيز جديدي كشف ميكنم. هر چند اعظم ميگويد كه من خيلي به خودم سخت ميگيرم ولي من در اين چند ماه كه توي اين اتاق نشستهام و به كل ماجرا فكر ميكنم به اين نتيجه رسيدهام كه برخي جزئيات مهمتر از اصل مطلب هستند.
وقتي تمام جزئيات آن شب را احساس ميكنم، تمام بدنم سوزن سوزن ميشود. انگار خود من بودهام كه ديگر از زندگي روي اين كره لعنتي توي آن دانشگاه كثافت متنفر شده بودم.
ارث پدري
در اين لحظه تو وارد داستان ميشوي و قرار است من در همين لحظه بميرم. اين يك چيز غير طبيعي نيست، جزئي از طبيعت است. مرگ، اين راز آلودترين مسكن انسانها فقط ميتواند اين درد عميق را التيام دهد. بله تو الآن داستاني را رقم خواهي زد كه ترسآلود و وحشتناك است. تو در تمام جزئيات اين تراژدي با من شريك هستي چه بسا كه نقش تو پررنگتر از من است، آخر اين روزها مد شدهاست كه نويسندهها بميرند تا توي خواننده وارد معركه شوي، تا تو هم در اين بدبختي هولناك سهيم باشي. پس يادت باشد كه من از همين الآن مرده محسوب ميشوم و هيچ كدام از اتفاقهاي تلخ داستان ربطي به من ندارد.
بله اين بزدليام هم به داستان ربطي عميق دارد. از الآن من كار شخصيت پردازي را شروع كردهام. از همين الان ميخواهم تو را درگير داستان كنم تا داستان تاثير خودش را بر تمام ذرات وجودت بگذارد و تو اگر حواست جمع نباشد از من رودست خواهي خوردکمال تشکر را دارم:
- از مادرم که با بلند کردن کیسههای برنج سعیکرد نگذارد پا به این دنیای کثافت بگذارم.
- از پدرم که با ترک کردن من و مادرم خواست به وسیله گرسنگی ما را از دست این دنیای لعنتی نجات دهد.
- و از خود زندگی که با همه آن همه گند زدنهایش، حالا اینجا که بر لبه بام ایستادهام، دارد یادم میدهد چطور شرش را از سرم کم کنم.
زینب صابرپور

دارم به افسرده بودنم فکر میکنم.
چیزی که قبلا سابقه نداشته!!
بنابراين تا دوهفته ديگه نميتونم بيام.
زندگي ساده!
1. زندگي خيلي سادهتر از اين حرفهاست كه ما فكر ميكنيم. امروز به اين نتيجه رسيدم. شايد بعد از بيست و چهار يا بيست و پنج سال خيلي دير باشد، اما به هر حال خيلي بهتر از صد سالگي يا احيانا نود و پنج سالگي است. چطور شد فهميدم؟ خيلي راحت! چون من الآن حدود سه ماه است كه مادرم را از نزديك نديدهام و در زندگيام هيچ گونه خللي وارد نشدهاست. وقتي بچهتر بودم فكر ميكردم بدون مادر نميشود زندگي كرد. بزرگتر كه شدم به اين نتيجه رسيدم كه بدون وجود مادر نميشود مدرسه رفت. بعدها كشف كردم كه بدون مادرم آنقدر اعتماد به نفس ندارم كه بروم و بزنم توي گوش مردي كه حق مرا توي صف نانوايي ضايع كرده. اين اواخر فكر ميكردم بايد آنجوري كه مادرم ميخواهد عاشق بشوم و حتما يك نفر را به خانه بياورم و معرفي كنم بهش و بگويم اين عروس آينده تو است. راستش را بخواهي من همه اين كارها را كردم. همه را انجام دادم بي كم و كاست. آنقدر در اجراي دستورات و علايق او از خودم مهارت نشان دادم كه الآن كه دارم بهش فكر ميكنم خودم حيرت زده ميشوم. مادرم زن قوياي است. او مرا با قالي بافي بزرگ كرد. هرچند تنها شاگرد دائمي دار هميشه برپا قالي تركيبافاش من بودم اما او هم زياد زحمت كشيد. دلم برايش تنگ شده، به اندازه دل يك ماهي سرخ كه توي تنگ آبي گير كرده و نميداند كي قرار است بميرد ولي مطمئن است كه هيچ وقت قرار نيست از اين تنگ نجات پيدا كند. راستش در ابتداي اين متن ميخواستم دروغ بگويم. ميخواستم بگويم كه بدون او ميتوانم زندگي كنم اما حالا اعتراف ميكنم كه بدون او نميتوانم زندگي كنم.
2. بعضي وقتها كه سرم خلوت ميشود و با خودم خلوت مي كنم به اين نتيجه ميرسم كه زندگي هم چيز جالبي است. يعني اگر اغراق نباشد زندگي خيلي جالب است. بازيهاي خوبي با آدم انجام ميدهد. آدم را حسابي ورز ميدهد. انگار خدا در روزي كه داشت آدم را خلق ميكرد قسمتي از آن را گذاشت به عهده خود انسان كه به بيايد به اين دنيا و خودش را ورز دهد. گلش را ورز دهد. وقتي داستانهايي كه از زندگي آدمها ساختهاند و در كتابها چاپ كردهاند را ميخوانم به اين نتيجه ميرسم كه جالب بودن زندگي فقط مربوط به زندگي من نميشود. زندگي همه آدمها جالب است. انگار همه آدمها قرار بوده در اين دنيا خودشان را ورز بدهند. حالا جالب بودن اين دنيا فقط به چيزهاي جزيي و روزمره ختم نميشود گاهي اوقات به مسايل بزرگي مربوط ميشود كه شايد دنيا را تكان بدهد.
اي مخاطب عزيز! ببخش كه من آنقدر جسارت ندارم كه برايت بنويسم اين جالبي زندگي براي من از چه روي است. يعني ما ايرانيها كلا نميتوانيم با خودمان رو راست باشيم. به هر حال دلم بدجوري گرفته و نميدانم چه چيزي ميتواند اين گرفتگي را برطرف كند؛ اميدوارم هيچ وقت دچار اين احساس كه من دچارش شدهام نشوي!
زندگي شايد همين باشد:
يك فريب ساده كوچك!
زندگي چيز جالبي است، زندگي بازي جالبي است. زندگي خوب است!
داخل دانشگاه، توي ايستگاه، منتظر اتوبوس ايستاده بودم كه چشمم به پرده روبرو مي افتد. "روز دانشجو گرامي باد." اِه، مگر امروز چندم است؟ با خودم فكر مي كنم 3-4 سال است كه دانشجوييم و، از آخر هم نفهميديم براي چي امروز گرامي باد؟ حسابي بِهم برخورده، اين سال آخري ديگه بايد اين مسئله را كشف كنم. سرايستگاه هم حسابي شلوغ شده كلاسم هم دارد دير مي شود. پس چرا اين اتوبوس نيامد؟ بچه ها يكي يكي يا چندتاچندتا (آن هايي كه دانشكده هايشان نزديك است) عطاي اتوبوس را به لقايش مي بخشند و غرولند كنان ازايستگاه دور مي شوند. من هم مي خواهم راه بيفتم كه ناگهان سرو كله اش پيدا مي شود. هنوز همه سواره ها پياده نشده اند كه هر كسي به نحوي مي خواهد زودتر سوار شود. اتوبوس حسابي پر شده است. از شيشه اتوبوس دوباره پرده را مي بينم. گوش تيز مي كنم ببينم كسي چيزي در اين باره مي داند يا نه؟ بغل دستي ام خميازه اي مي كشد و به دوستش مي گويد: ديشب حساب ها به مشكل برخورده بود مجبور شدم تا ديروقت بمانم شركت، و راست و ريستشان كنم. يك حقوق حسابي هم نمي دهد كه آدم دلش خوش باشد..
– برو خدا را شكر كن! فارغ التحصيلاش بيكارند اونوقت تو هنوز دانشجويي و كار پيدا كردي... .
روبه رويي ام از ماجراي ازدواج و وام كذايي اش مي گويد و پشت سري ها كلاس رفع اشكال فيزيك برگزار كرده اند. اتوبوس به ايستگاه مي رسد.
با گردن كج، و سريع روي اولين صندلي مي نشينم. ظاهراً استاد تازه رسيده و داخل كيفش به دنبال چيزي مي گردد... . همه مثل كلاس اوليها در سكوت كامل جزوه اي را كه استاد ديكته مي كند مي نويسند كه صداي كفشهايي كه از سالن مي گذرد و وارد كلاس مي شود، سر آنهايي را كه تندتر مي نويسند بلند مي كند. صدا با آرامش تمام و در حالي كه تنها يك كتاب را در دست لوله كرده و هيچ چيز ديگري به همراه ندارد بعد از چند دقيقه به ته كلاس مي رسد. ساعت را نگاه مي كنم. 45 دقيقه از شروع كلاس مي گذرد. واقعا كه چقدر بعضي ها... اگر من جاي استاد بودم... .
توي سالن به فكر حل معماي سر صبحي هستم كه اين جمله ي دكتر شريعتي را روي يكي از بردها مي بينم: اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابردانشگاه آتش مي زدم. همان جايي كه بيست و دو سال پيش، "آذر"مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي "نيكسون" قرباني كردند! اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوزاز تحصيلشان فراغت نيافته اند، نخواستند – همچون ديگران _ كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي آيد، بياموزند و هر كه را مي رود سفارش كنند. آنها هرگز نمي روند، هميشه خواهند ماند. آنها "شهيد" شدند. اين " سه قطره خون" كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي توانستم اين سهي آذر اهورايي را با تن خاكستر شده ام بپوشانم تا دراين سموم نفسرند، اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه ام نگه دارم."
زير اين جمله به خط خوش نوشته اند : به ياد سه دانشجوي شهيد دانشكده فني تهران " مصطفي بزرگ نيا، احمد قندچي وآذر شريعت رضوي" كه در 16 آذر سال 32 مظلومانه شهيد راه آزادي و استكبارستيزي شدند. يادشان گرامي و راهشان پر ره رو باد. جنبش دانشجويي منتظر حضور پر رنگ ترو آگاهانه تر تو دوست عزيزدرعرصه هاي علمي، سياسي واجتماعي ميهن عزيزمان است.
راهشان پر ره رو.... حضور پر رنگ تر... حضور....جنبش... راه.... شهيد.. اين كلمات درسرم دور ميزنند. واقعا من در كجاي اين راه ايستاده ام؟ "دانشجو" بودن صرفا وسيله اي براي گرفتن يك ژست روشنفكري ويا پيدا كردن يك شغل مناسب است؟ پس خون اين سه شهيد، شهيد علم الهدي و ساير شهداي دانشجو چه مي شود؟
ما به هم نمی رسیم
عشق بین ما گسست ما به هم نمی رسیم
عهد بین ما شکست ما به هم نمی رسیم
آسمان به دست تو عشق را به روی من
تا همیشه باز بست ما به هم نمی رسیم
ما دو تا ستاره ایم از دو کهکشان دور
طالعی که نحس هست ما به هم نمی رسیم
چون دو ماهی غریب از دو رودخانه ایم
موج بین ما نشست ما به هم نمی رسیم
از دو کیش مختلف از دو مذهب غریب
کافری و بت پرست ما به هم نمی رسیم
گر چه لحظه لحظه ام با حضور چشم تو
بوده از ترانه مست ما به هم نمی رسیم
بعد از آن غروب تلخ با جدایی ای عزیز
داده ای دوباره دست ما به هم نمی رسیم
عشق ما حرام بود گفته اند بارها
چون خدا نخواسته است ما به هم نمی رسیم
غلامرضا رزمی
روزها لعنتي من!
احساس سكرآور خسته كننده! حالم از همه شما به هم ميخورد. احساسهاي گندزده شده. در وجود من جايي براي غليان شما نيست. شمايي كه تمام حواس انسان را به خدمت خويش گرفتهايد. شما كه همه لذت اين روزهاي آدمها شدهايد. من شما را ميبينم كه چطور روي گونههاي گرم همكارم نشستهايد وقتي دارد با دوست دخترش تلفني حرف ميزند. توي چشمهاي راننده تاكسي وقتي كه دست دخترك را لمس ميكند و به دويست توماني كه توي دستش مچاله شده فكر نميكند. توي دستهاي دوستم وقتي با زنش توي پارك قدم ميزند.
هر جا ميروم تو را ميبينم. زني كه كنار جواني خوش اندام توي تاكسي نشسته، پيرزني كه توي صف نانوايي، نانوا را برانداز ميكند و همه موجوداتي كه تو را بهترين لذت روزمرهشان ميدانند.
من تو را ميشناسم. تو احمقتر از آني كه بتواني خودت را پشت صورت مردمكان بيچارهاي پنهان كني كه بيشترين جرمشان بوسيدن دست دختر بچههايي است كه دوستشان دارند. بيشترين جرمشان راه رفتن با معشوقههاي نرسيدهشان توي راه مدرسه است. مردماني كه بيشترين جرمشان خوابيدن با لكاتههايي است كه از راه تو ارتزاق ميكنند. بيشترين جرمشان لذت بردن از ظهور و بروز توست!
من در روزگاري زندگي ميكنم كه مردمانش اينقدر بيچارهاند! من در هوايي دارم تنفس ميكنم كه اينقدر به لجن كشيده شده است. مردمان اين روزها نمونه كوچك شده انسان هستند و خيلي حقيرتر از اين واژه بزرگ دارند زندگي ميكنند.
ناراحت كنندهترين بخش اين ماجرا اينجاست كه اين مردمان آرزوي بيشتري هم ندارند. يعني همانقدر كه تو را احساس ميكنند، همانقدر كه ته دلشان مست ميشود. همانقدر كه ديگر بيخيال عشق ميشوند و بيخيال همه احساسهاي خوبي كه پس از تو وجود دارد و آنها حوصله حتي رسيدن و كشف كردن آن را ندارند.
چيزي كه اعصاب لعنتي مرا به هم ميريزد اين است كه اين روزها مردم اينقدر كم حوصلهاند كه مستقيم ميروند سر اصل مطلب. آنها اصلاً قصد كشف چيزي را ندارند.
راننده تاكسي تنها به لمس دست نرم و داغ دختركاني فكر ميكند كه توي راه مدرسه سوار تاكسياش ميشوند. فقط همين! اصلاً دنبال اينكه دختر بچهاي دلش را ببرد و باعث شود او به زنش خيانت كند نيست. او بايد زندگي كسالتبارش را در همخوابيهاي هر شبه با زن چاق و بدبويش ادامه دهد. او اين را ميداند و جايي براي احساسهاي تازه باز نخواهد كرد.
اين چيزي است كه مردمان مرا، مردمان اين روزهاي زندگي مرا دارد ميكشد. دارد به اضمحلال جنسي ميكشاند. دارد خفه ميكند. دارد...
بيشتر از اينها دلم به حال زني ميسوزد كه مردش فقط...
نميخوام وبلاگم فيلتر بشه. بنابراين ادامه نميدم. بعضي وقتها ننوشتنم براي اينه كه اگه بنويسم جلوي چاك دهنمو نميتونم بگيرم!
ولي ميخوام بنويسم.
چه خوب كرديد كه آمديد!
براي هيچ پسري فراق پدر آسان نيست چه برسد به اينكه آن پدر، پدري چون ابوالحسن(ع) باشد. نمي دانم چه حالي داشتيد وقتي كه پدر همه خانواده را جمع كرد براي خداحافظي. از آن خداحافظي هايي كه دلت گواهي بد مي دهد. يعني بر دل آقاي هفت ساله ام چه گذشت آن روز كه شما را در ميان مردم جانشين خود خواندند و امر به اطاعت از شما كردند؟ "موفق" مي گفت وقتي كه شما را همراه خود به مكه برده بودند آنچنان وداع پدر با كعبه و خانه خدا برشما سخت آمد كه هر چه كرده بود نتوانسته بود از حجر اسماعيل كه مدتي طولاني در آنجا با حزن و اندوه به دعا مشغول بوديد جدايتان كند، تا آنجا كه دست به دامان خود امام شده بود. مي توانم چشمان مهربان و اشكهاي روي گونه هايتان را تصور كنم آنگاه كه در جواب پدر فرموده بوديد: چگونه برخيزم و مي دانم كه خانه خدا را وداعي كردي كه ديگر به سوي آن باز نخواهي گشت.
آقا ببخشيد كه شما را نشناختم. آن روز كه مولايم از مجلس مامون با آن حال باز گشتند و مرا امر كردند كه با ايشان سخن نگويم و درها را ببندم، چنان حالم دگرگون بود و يا شايد پرده هاي غفلت جلوي چشمانم را گرفته بود كه وقتي شما را با آن بوي خوش و شباهت فراوان به پدرتان در خانه يافتم به ذهنم خطور نكرد كه همان كودك خردسال آقايم باشيد. مرا ببخشيد كه آن طور جاهلانه از شما پرسيدم كه چگونه از درهاي بسته وارد شده ايد. و حتي جواب شما كه " آن قادري كه مرا از مدينه به يك لحظه به طوس آورد از درهاي بسته هم مرا وارد مي كند" من را از اين سئوال باز نداشت كه شما كيستيد؟
چه خوب كرديد كه آمديد. آقايم با آن حال خراب كه سم اثرش را كم كم بر بدن مباركشان مي گذاشت چقدر با ديدن شما خوشحال شد. آنچنان شما را در آغوش كشيد و به سينه مي فشرد كه انگار يوسف به دامان يعقوب بازگشته است. حيف كه اين ديدار آنقدر كوتاه بود. ولي چه خوب شد كه آمديد! اباصلت بدون شما چه بايد مي كرد.
دل آدم بعضي وقتها گواهي بد ميدهد. درست مثل الآن كه من احساس ميكنم، حرفهاي مرا نميفهمي. بعضي وقتها كه دارم توي كوچه و بازار قدم ميزنم، و تو را مي بينم كه داري حركات عجيب و غريب انجام مي دهي با خودم ميگويم، توكه اين جوان را درك نميكني چطور ميخواهي برايش كار كني. بعد به خودم جواب مي دهم، بابا من هنوز بيست و دو سالهام، اگر من نتوانم آنها را درك كنم پس چه كسي ميتواند. اگر من نتوانم به آنها حق بدهم، چه كسي به انجام اين كارها حق مي دهد.
راستش هميشه سرم شلوغ بوده. هميشه سرم به كارم بند بوده. راستش را بخواهيد من هميشه نقش يك بچه مثبت را بازي كردهام. تا حالا نتوانستم با خيال راحت يك شيطنت كوچك بكنم. نه اينكه فكر كنيد پدر و مادرم هميشه مواظبم بوده اند، نه، من خودم به خودم اين اجازه را ندادهام. خودم مانع شدهام تا كمي شيطنت بكنم. نظرت درباره زندگي من چيه؟ دلت برايم سوخت؟ ولي بايد بداني كه اين جور زندگي كردن هم عالم خودش را دارد. حالا كه بهاش فكر مي كنم زياد پشيمان نيستم. من دنياهاي زيبايي را درك كردم. هرچند سيگار كشيدن بعد از صبحانه را تجربه نكردهام، ولي لذت ورق زدن روزنامه صبح را سر سفره هر روز تجربه كردهام. لذت چنگ زدن صفحه حوادث از زير دستهاي درشت و پر از موي بابا را هيچ وقت فراموش نميكنم.
خب حالا ما بايد با هم يكجوري كنار بياييم. مي پرسي چرا بايد با من كنار بيايي؟ خب معلوم است چون مي خواهيم لذتهاي زندگي را با هم بفهميم. من لذتهاي تو را و تو لذتهاي زندگي مرا.
وحيد عيدگاه
وخواست با تو بماند سفر اجازه نداد
قضا کـــنار میآمــد قدر اجــازه نداد
پرنده خواست اجاره نشين شود تا شوق
عيال وار بماند ســــــفر اجازه نداد
به قلهء تو دوگز راه داشت کوه نورد
رسيد بهمن از آن بيشتر اجازه نداد
تو ماه بودی و او حوض شب نشين حياط
دلش تپيد وضوی سحر اجازه نداد
و خواستدوستبداردتو را بهشکلگلی
نيازهای حقير بشــر اجازه نداد.

خودكشي نتيجه يكسري مقدمات است. همانطور كه اشاره رفت ميتوان به افسردگي، تنهايي، رواندردي، پريشاني و … اشاره كرد. وقتي خوب اين مسايل را بررسي ميكنيم، ميبينيم بيشتر آنها برميگردد به خانواده. يعني فروپاشي زودهنگام خانواده ميتواند اكثر اين موارد را به همراه داشته باشد. تربيت خانوادگي خيلي مؤثر است. حتي نوع معاشرت پدر و مادر در يك خانواده با ديگران ميتواند سرنوشتساز باشد، وقتي پدر ومادري در روابط اجتماعي خود دچار مشكل باشند ميتوان نتيجه گرفت كه كودك آن خانواده در محيطهاي اجتماعي احساس تنهايي و غربت كند. نميخواهم دم از سنتگرايي و بازگشت به عقب بزنم ولي به نظرم ميرسد كه آداب و رسوم ما ايرانيها در اين زمينه بيش از اندازه كامل و جامع است. يعني اگر ما زندگي سنتي خودمان را حفظ ميكرديم. شايد آمار خودكشيها خيلي كمتر از الان ميشد.
نكته ديگري كه نبايد فراموش شود اينست كه خودكشي صرفاً گذاشتن شش لول روي شقيقه و چكاندن ماشه نيست. به نظر ميرسد كه نوعي از خودكشي تدريجي هم وجود دارد. شايد تا به حال به كسي برخورده باشيد كه به حفظ سلامتي خود اهميت نميدهد، مثلاً كسي كه سيگار ميكشد البته اين موارد نسبت به خودكشي مستقيم و لحظهاي شيوع بيشتري دارد و اجتماعيتر به نظر ميرسد. يعني دامنه حضور و بروزش در اجتماع است. حتي اگر بگويم اين گونه از خودكشيها خودكشيهاي اجتماعي هستند، اغراق نكردهام. چرا كه يك اجتماع هم ميتواند مثل يك انسان نابود شود. يك فرهنگ، يك تمدن ميتواند خودش را نابود كند.
بهرحال فروپاشي خانواده در يك اجتماع از آنجا كه مشكلات جمعي براي انسانهاي آن اجتماع ايجاد ميكند يك خودكشي تدريجي اجتماعي محسوب ميشود، فقط ميخواستم همين را بگويم.
6. خودكشي مثل وحي منزل نيست كه نتوان جلوي آن را گرفت چرا كه بزرگترين خصيصه انسانها ظرفيت تغييرپذيري است. در اينجا ميخواهم با كسي كه نقشهاي براي كتشن خود كشيده است، كمي حرف بزنم. به آسمان نگاه كن! شايد الان بالاي سرت سقف سفيدي قرار دارد ولي مهم نيست، باز هم بالا را نگاه كن. وقتي احساس كردي، چشمهايت دارد سفيد ميشود يك بار ديگر به خودكشي فكر كن. تصور كن كه خودت را كشتهاي، خفه كردهاي يا چه ميدانم غرق كردهاي، بهرحال حالا تو مرده اي و ديگر نفس نميكشي، تو تا چند ساعت ديگر بوگندو ميشوي، حال خودت هم از بوي گندت بهم ميخورد، تو را ميشويند و مياندازند توي يك قبر تاريك و سرد. اين اول راه است، حالا تو سرگردان و پريشاني. احساس آدمي را داري كه برگه امتحانش دست استاد است و حالا خودش به اشتباهاتش پي برده ولي نميتواند كاري انجام دهد. چه حالي داريد؟! دانههاي عرق سرد را از روي پيشانيت پاك كن. حالا سرت را پايين بيانداز من ديگر باهات كاري ندارم. حالا اگر دوست داري برو و خودت را بكش ولي اگر نخواستي خودت را بكشي هنوز فرصت داري تا عاشق شوي. شايد هم توانستي معشوق ابدي را بيابي!
وقتي انسان تصميم به خودكشي ميگيرد، وارد دنيايي بسته و تسخيرناپذير ميشود كه تمام جزئيات و بخشهاي آن كاملاً قانعكننده و منطقي به نظر ميرسند. هر رويدادي در آن بر درست بودن اين قضيه صحه ميگذارد و آنرا تقويت ميكند.
اين شايد به اين دليل باشد كه مرگ را پايان همه درگيريها و منازعات و آغاز يك دوره آرامش ميپندارند. شايد فكر ميكنند كه مرگ پايان همه چيز است. شايد جوامعي كه به معاد اعتقادي ندارند اين گونه باشند. چند روز است كه از خودم ميپرسم، واقعاً يك خداپرست كه مرگ را شروع يك دنياي عظيمتر و آغاز بررسي و بازخواست ميداند، براي رسيدن به آرامش و رهايي از شوربختي دروني خود، خودش را ميكشد؟!
پس چه طور شده است كه در كشور مسلماننشين ما طي سال گذشته 3275 زن و مرد اقدام به خودكي كردهاند. چگونه ميشود اين را هضم كرد. بهتر است كمي بحث را باز كنيم. بافت اجتماعي كشور ما بافتي جوان است. از طرفي در كشور مشكل اشتغال وجود دارد و به تبع آن مشكل ازدواج. همچنين مشكلات اقتصادي خانوادهها باعث افزايش آمار طلاق شده است. امكان تحصيل در رشته مورد علاقه براي جوانان هم مهيا نيست. جوانان آينده را مبهم ميبينند و به آينده اميد چنداني ندارند. شايد اينها دليل بيشتر خودكشيها باشد.
برخي از افراد خودكشي را وسيلهاي براي حفظ آبرو ميدانند. برخي از آنان هم ناراحتيهاي رواني دارند اين افراد در پاسخ به توهمات دروني خويش، خودكشي ميكنند.
دستهاي ديگر كسانياند كه در عشق شكست خورده اند و ميخواهند از ديگران انتقام بگيرند و گروهي ديگر پيرواني هستند كه براي فرار از درد و رنج به زندگي خود خاتمه ميدهند.
معمولاً در اين گونه مسايل انساني و اجتماعي، متخصصان دنبال يك عامل مشترك ميگردند، به نظر ميرسد در كشور ما اين حلقه مفقوده كمتوجهي به يكي از اصول دينمان يعني معاد باشد. تحليلگران اجتماعي معتقدند عامل اساسي در افزايش افسردگي و در نهايت خودكشي در چند سال اخير كمرنگ شدن معيارهاي ارزشي در جامعه است.
مرگ ناشي از خودكشي مقولهاي چندوجهي است. يعني داراي وجوه زيستشناختي بيوشيميايي، فرهنگي، جامعه شناختي ميان فردي رواني، منطقي، فلسفي، هشيارانه و ناهوشيارانه است. ولي به نظر من اگر خواسته باشيم اين عمل را بررسي كنيم چارهاي نداريم جز آن كه بگوييم ماهيت خودكشي روانشناختي است. دكتر اشنايدمن معتقد است كه خودكشي محصول يك گفتگوي دروني است. يعني من با خودم دچار مشكل ميشوم، در درونم با خودم ديالوگ برقرار ميكنم و چون نميتوانم مشكلاتم را حل كنم به اين نتيجه ميرسم كه براي پايان دادن به اين صحبتهاي دورني بايد خودم را نابود كنم. بايد از شر خودم و درونم خلاص شوم. البته چيزهاي ديگر هم در اين نتيجهگيري دخيل هستند، از جمله مرگگرايي.
ميزان گرايش به مرگ در افراد مختلف، متفاوت است. اين گرايش در رفتار و گفتار انسانها خودش را نشان ميدهد. كه اشنايدمن آنها را سرنخهاي خودكشي مينامد. او معتقد است كه با يافتن اين سرنخها و به كاربستن يك رشته راهبردها و مداخلات مي توان به پيشگيري از خودكشي كمك كرد.
با خودم مي گويم، من ديگر خسته شده ام. چقدر به اين لغت لعنتي فكر كنم. خودكشي! خودكشي!....
دكتر اشنايدمن ميگويد: شما هر چقدر كه دوست داشته باشيد، ميتوانيد به خودكشي فكر كنيد. تا اينكه فكر نابودكردن خودتان دورهاش را طي كند و به طرز فكر جديدي در مورد نيازهاي ناكام مانده روانشناختي خود برسيد. به اين ترتيب بالاخره ميتوانيد چهره واقعي و اگر چه هولناك زندگي طبيعيان را دنبال كنيد.
ولي من از او ميپرسم، اگر ماجرا به خير و خوشي پايان نيافت چه؟ اگر من با قرصهاي آرامبخش مادرم خودم را كشتم چه؟ يا شايد هم خودم را از روي پشتبام به جلوي خانه همسايهمان كه دختر خوبي دارد پرت كردم تا انتقامم را ازش بگيرم. آه لعنتي فكر خودكشي چقدر گرم و چسبناك است. چه لذت نئشهآوري دارد. همين كه بهش فكر ميكنم تمام بدنم داغ ميشود. من ميميرم و از شر همه چيز خلاص ميشوم. از شر خوردن، نوشيدن، حرف زدن، خوابيدن، دوستداشتن و هزار تا چيز ديگر. ديگر لازم نيست ناراحت رفتار بدم توي جمع باشم. ديگر خندههاي ديگران مرا اذيت نميكند. من تنهاي تنها ميشوم و بينياز از هر چيزي ميروم آن بالا و در تاريكي محض مينشينم و به همه موجودات پست اين دنيا قهقه مي زنم. حسابي بهشان ميخندم، همانطور كه آنها وقت ريختن غذا روي لباسم به من ميخندند. بله اين كار را خواهم كرد. اين تنهاترين راه حل ممكن است، يا مرگ يا پستي و رذالت.