اين يادداشت را بخوان بعد خودت را بكش(يك)
"اي مرگ! تو از غم و اندوه زندگاني كاسته، بار سنگين آنرا از دوش برميداري، سيه روز تيرهبخت سرگردان را سرو سامان ميدهي، تو نوشداروي ماتمزدگي و نااميدي ميباشي، ديده سرشكبار را خشك ميگرداني. تو مانند يك مادر مهربان هستي كه بچه خود را پس از يك روز طوفاني در آغوش كشيده، نوازش ميكند و ميخواباند. تو زندگاني درنده نيستي كه آدميان را بسوي گمراهي كشانيده ودر گرداب سهمناك پرتاب ميكند، تو هستي كه به دون پروري، فرومايگي، خودپسندي، چشمتنگي و آز آدميزاد خنديده، پرده به روي كارهاي ناشايست او ميگستراني."
بله، مرگ اينقدر خوب و زيباست ولي نه آن جوري كه آقاي هدايت آن را ميبيند. داشتم كتاب «ذهن خودكشيگراي» دكتر اشنايد من را ميخواندم كه پسرخاله دوازدهسالهام داخل اتاق شد، وقتي به زحمت نام كتاب و نام مؤلف را خواند راست ايستاد و طوري كه انگار وحي منزل را ميخواند، گفت: اين جور كتابها خوب نيست! راستي چرا ما هميشه از خودكشي ترسيدهايم؟! چرا دور آن خط قرمز كشيدهايم؟! راست و حسيني ميپرسم تا به حال به فكر خودكشي نيافتادهاي؟!
خودكشي... بايد يك نفس عميق بكشم.... يكي ديگر.... يكي ديگر هم لازم دارم. فكرش را بكنيد. يك نفر، يك انسان، يك خليفه خدا به جايي ميرسد كه ديگر نميخواهد باشد. طناب ميخرد مياندازد دور گردنش و گردن خود را ميشكند. يا بنزين ميخرد و خودش را زغال ميكند. اين چيزها اتفاق ميافتد. نميتوان آنرا انكار كرد.
اگر خودت هم تا به حال به فكر خودكشي نيافتاده باشي كافي است تصور كني كه ممكن است در همين لحظه خواهر، برادر يا پدرت به جايي رسيده باشند كه در تصورات خودشان دارند زمان و چگونگي مرگشان را مجسم ميكنند. دارند مراسم تشييع جنازه خود را بررسي ميكنند. وحشتناك است. نه صرف اين كه گردن يك نفر ميشكند، نه به خاطر اين كه يك نفر جزغاله ميشود. به اين دليل كه يك انسان به بنبست رسيده است. به اين خاطر موضوع مهم است. پس بيا با هم آن خط قرمزي را كه دورش كشيدهايم پاك كنيم. بايد لغت خودكشي را بگذاريم توي ذهنمان، توي همان سياهي كه در سرمان داريم. بعد همه چيز را فراموش كنيم.
خدایا گریه نکن!
خدایا ای نزدیکترین نزدیکان گریه نکن من قول می دهم که به سوی تو جاری شوم. برای من غصه نخور. من تا تو فقط یک قدم فاصله دارم، ای که فاصله ها را برمی داری ای که صدای ضعیف مرا در دل تنهایی شبانه ام می شنوی، ای که مشتاق آمدن منی، مشتاق دیدن منی، من اشکهایم را می آورمف ناله هایم را می آورم، شکایت هایم را می آورم و قول می دهم با تو آشتی کنم گریه نکن.
چند تا وبلاگ انتخاب کرده بودم که از هر کدوم یه تیکه قشنگشو بنویسم. مناجات نامه یک دانشجوی پزشکی توی قفسه کتابام افتاده بود. با خودم گفتم ای بابا دنبال یه چیز جذاب باید بگردم. یه کمشو با بی میلی خوندم تا با خیال راحت بذارمش کنار. ولی خداییش تا آخرشو خوندم. بقیه مناجاتو که بلاگر مکتبیان توی وبلاگش نوشته بخونین بعد شما هم با من هم عقيده ميشيد!!
من به پرواز معتاد شده ام. من نمی توانم خیال تو را از سر بدر کنم. من از خودم فرار کرده ام. من به دنبال دستهای تو از دستهای زیادی سیلی خورده ام. من به شوق سر در دامن تو نهادن به پای خیلی ها افتاده ام. خدای ناپیدای پیدا! من حرفهای قشنگ بلد نیستم. من دلم می خواهد که خوب باشم و آن چنان باشم که تو می خواهی. آن چنان باشم که دوستم بداری چون تو آنچنانی که از ته دل دوستت دارم.
ای نازنین. دستهای من خسته اند. مرا پروازی بده تا دیوانه وار به سویت بشتابم. ای کسی که فراموشی های مرا فراموش می کنی. ای کسی که من به یاد تو نبودم و تو به یاد من بودی. من با تو قهر کردم تو ناز کشیدی تو به دنبال من آمدی تو مرا صدا می کردی و نشانه هایت را نشانم می دادی و من سعی می کردم که تو را از زندگی کوچک خود بیرون کنم و تو به من التماس می کردی که میهمانت شوم و فقط لحظه ای به حرف تو گوش کنم. ای کسی که دانه ها را در تن زمین می رویانی و به سمت نور می بری، دانه دل من در تن من دارد می پوسد تو بیا و مرا شکوفا کن، تو بیا مرا نورانی کن، تو بیا مرا آسمانی کن. تو مرا می بخشی. تو مرا به مهربانیت می نوازی و در دل من خانه می کنی. من به تو قول می دهم که با تو آشتی کنم و به تو قول می دهم که گذشته ام را با پرتو عشق تو بپوشانم. توبه ام را بپذیر و هدایتم کن ای دوست!
جوك جديد داشتي SMS كن!
اينقدر ما ملت بامزه اي بوديم و خودمان خبر نداشتيم. ما هي مي گفتيم اين طنازيت تو خون ماست هي ملت هه هه بهمان خنديدند. واقعا نعمت نيست كه ما اينقدر همه چي را به شوخي مي گيريم؟ آقا مگر شوخي بد است ها؟ مگر بد است آدم جوان بماند؟ شما ببينيد ما از همان زمان مرحوم فردوسي و سعدي و چه بسا ماقبل آن همين طور نمك ازمان تراوش مي شده. بميرم براي خود با نمكمان! حالا هم از تكنولوژي روز يعني SMS براي ابراز نمكي بودنمان استفاده مي كنيم. دليل موثقش هم نتيجه يك تحقيق است كه در مورد پيام هاي كوتاه ايراني ها انجام گرفته و ايسنا آن را منتشر كرده است. اين تحقيق را در ادامه بخوانيد فقط توروخدا لااقل حالا جلوي خودتان را بگيريد. يك كم جدي باشيد ديگر، اي بابا!
***
شيرين زابلي، دانشجوي رشته روزنامه نگاري در تحقيقات پاياننامهاش به اين نتيجه رسيده كه بيشتر پيامهاي كوتاه در ايران محتواي طنز و فكاهي دارد. او در مورد نتايج تحقيقش گفته:
نتايج اين بررسي نشان داد برخلاف اين تصور كه به نظر ميرسد يكي از مهمترين دلايل استفاده از سرويس پيام كوتاه در زماني است كه مشترك مورد نظر در دسترس نباشد،عمدهترين كاربرد سرويس پيام كوتاه جنبه تفريحي بودن آن است. بر اساس اين پژوهش پيامهاي طنز، تعيين وقت ملاقات، بيان احساسات، اطلاع رساني، احوالپرسي، ارسال پيامهاي تبريك و تسليت، پيامهاي مرتبط با كار و دانشگاه و در انتها پيامهاي تبليغاتي به ترتيب محتواي پيامهاي كوتاه كاربران را تشكيل ميدهد.
در اين تحقيق كه به بررسي 435 دانشجو پرداخته شده است معلوم شد 78 درصد افرادي كه بيش از 10 SMS در روز ارسال ميكنند مجرد هستند به عبارتي مجردها بيشتر از متاهل ها از سرويس پيام كوتاه استفاده ميكنند. 70 درصد افراد زير 23 سال بيش از 10 SMS در روز ارسال ميكنند. همچنين با بررسي نتايج اين پژوهش مشخص شد كه دانشجويان بدون شغل نسبت به دانشجويان شاغل تعداد بيشتري پيام كوتاه در روز ارسال ميكنند.
بين سن و جنس افراد با مقدار استفاده از پيام كوتاه جهت بيان احساسات رابطه قوي وجود دارد به طوري كه زنان بيشتر از مردان از SMS براي بيان احساسات استفاده ميكنند.
با افزايش مدت استفاده از سرويس پيام كوتاه، ميزان استفاده از آن افزايش پيدا ميكند به طوري كه 78 درصد از افرادي كه در سال اول از SMS استفاده ميكنند كمتر از پنج پيام كوتاه در روز ارسال ميكنند، اما اين درصد براي افرادي كه دو سال از مدت استفاده آنها از SMS ، 42 درصد است و 45 درصد افرادي كه بيش از 4 سال از مدت استفاده كرده اند بيش از 15 پيام كوتاه در روز است.
نتايج پژوهش حاكي از آن است كه مهمترين دلايل استفاده از سرويس پيام كوتاه به ترتيب هزينه كمتر، سرعت ارسال، راحتي استفاده و در دسترس نبودن گيرنده است.
در اين پژوهش كه به روش پيمايشي و با استفاده از پرسشنامه و مصاحبه حضوري انجام شده،10 فرضيه اصلي و 88 فرضيه فرعي مورد آزمون واقع شدهاند.
دنيايي براي زندگي
همه روزها همه شبها همه روزگار. هميشه يكي هست كه آدم رو بياد خودش بندازه. هميشه يكي هست كه اشك آدم رو دربياره و بهش يادآوري كنه كه بابا تو آدمي. تو سنگ نيستي. تو هم بايد زندگي كني. تو هم از اين دنياي لعنتي سهمي داري. اما همش اين نيست. بعضي وقتها بعضي چيزها هيچ وقت عوض نميشه. و چقدر خوبه كه آدم بتونه اين شرايط رو درك كنه. يعني درك كنه كه نميتونه هيچ كاري بكنه. درك كنه كه تمام اراده فولادي اش به دردش نميخوره. يعني نميتونه هيچ كاري بكنه. يعني كارها از دستش در رفته. آره آدم بعضي وقتها بايد به قدرت خدا ايمان بياره. بايد بدونه كه خدايي هم هست و خدا ميتونه همه ما رو به هم برسونه يا از هم جدا كنه.
خدا خيلي بزرگه و ما آدمها خيلي كوچيك. هميشه ما اين رو نميدونيم. البته هميشه ما اينو ميدونيم اما هميشه بهش ايمان نمياريم. هميشه خودمون رو تسليمش نميكنيم. هميشه دوست داريم فقط بگيم كه خدا بزرگه و توي عمل كار خودمون رو بكنيم. اما خدا هم بزرگه و سر بزنگاه اين رو به يادمون مياره. يه جمعه ديگه هم تنهايي گذشت. اميدوارم هرچه زودتر خدا بهم رحم كنه و منو از دست اين احساس لعنتي رها كنه. خدا بزرگترين رؤياها رو به آدم تقديم ميكنه تا آدم بدونه كه فقط اين دنيا براي زندگي كردن خلق نشده. اين دنيا فقط براي آزمايش كردن خلق شده.
خدايا توكل به خودت. منو راهنمايي كن تا بتونم به اون دنيايي كه براي زندگي كردن خلق كردي برسم. خايا منو راهنمايي كن!
روز خسته كننده!
يه روز خسته كننده ديگه شروع شده. و من در ابتداي اون نميدونم چطوري شروعش كنم. اين روزها درست شدم مثل يه آدمي كه يه غذايي رو كه دوست نداره جلوش گذاشتن و هي اصرار ميكنن كه بخورش. اون بيچاره به پيشدست غذا نگاه ميكنه و ميگه نميتونم. اما چاره اي نداره مجبوره بخورش. البته اين بزرگترين مشكلش نيست. بزرگترين مشكل اون آدم بخت برگش
ته اينه كه از كدوم طرف اين غذا شروع كنه!
شروع روزهاي سردي مثله امروز خيلي سخت شده! سخت و غير قابل تصور! بي خيال پسر! من كه قرار نيست توي اين وبلاگ لعنتي خاطرات روزانه و كوفتيام رو بنويسم....
نمايشگاه مطبوعات هفته ديگه كليد ميخوره. شايد بهتر باشه از خاطرات پارسال بنويسم. فكر كنم هنوز دفتر چه خاطرات پارسالم رو تايپ نكردم. بايد بگردم پيداش كنم. روزهاي خوبي بود. من هم از طرف اداره رفته بودم. اولين باري بود كه تنهايي و بيدغدغه توي شهر درندشت تهران ولميگشتم. چيزهاي جالبي از اونو روزها نوشتم. ميخواستم داستانش كنم. ولي نشده تا حالا! شايدم هيچ وقت نشه!
راستش من داستان نوشن رو به كلي گذاشم كنار. نميدونم چرا ولي چند سالي كه هيچ داستاني ننوشتم! البته قبلش هم همچين داستانهاي خوبي نمينوشتم ولي به هر حال خودم رو خالي ميكردم!
به اميد روزهاي خوب آينده!!!
تذكرات اعصاب خورد كن!
باز رده است به سرم و هوا هوايي شده ام. خواب درست و حسابي حال آدم را جا ميآورد. دارم فكر ميكنم من در بچگي هم درست و حسابي نخوابيده بودم. يادم ميآيد يكي از بزرگترين مشكلات من با پدرم همين دير خوابيدنم بود. اصلا خواب نداشتم. در شهرستن ما رسم بود كه ظهر ها همه ميخوابيدند. همه منظورم قشر زخمتكش كارمند است. پدرم كه از سر كار ميآمد ناهار ميخورديم و ميخوابيديم! خواب چيزي نبود كه من دوستش داشته باشم. آنروز ها من واقعا پسر بچه فعالي بودم و يا به قول امروزيها بيش از اندازه فعال بودم يا ديوانه وار فعال بودم!
دوران كودكي روزهاي خوبي است براي ما آدمها تا بتوانيم خودمان را بسازيم.
من در دوران بچگي روزهاي خوب زيادي داشتم. روزهايي كه پدر و مادر نتوانستند با اسامي قلنبهشان خرابش كنند. هر روز از خواب كه بلند ميشدم ميدانستند كه قرار است امروز آتش جديدي به را ه بياندازم. البته من براي اين كارها خيلي سوسول بودم و اينرا همه بچههاي محل هزار بار بهم گوشزد كرده بودند اما من نميتوانستم مثل سرشت خودم زندگي كنم.
اما از وقتي بزرگ شدم ديگر فقط اين پدر و مادرم نيستند كه هر روز بهم گوشزد ميكنند. حالا آنها ضربدر هزار شدهاند و هر كسي كه رفتار مضحك من را ميبيند به خودش اجازه ميدهد كه مرا نصيحت كند. من اين بزرگواري را در حق همهشان به خرج ميدهم و هيچ ناسزايي بهشان نميدهم. حقيقتا گاهي هم در اعتماد به نفسم اين تذكرات پياپي تأثير گذار بوده اما نتوانسته رفتارم را عوض كند!
راستش را بخواهيد من خودم هم مأيوس شدهام و ديگر فكر نميكنم بتوانم خودم را اصلاح كنم. بعضي وقتها از خودم ميپرسم معناي اصلاح چيست. بله من هم داستان مرد عاقل را شنيدهام. نكته ماجراي من اينجاست كه من اصلا هيچ وقت مرد عاقلي نبودم! و فكر نميكنم كه هيچ وقت عاقل بشوم.
من زندگي مضحك خودم را ادامه ميدهم و به همه اين تذكرات خواهم خنديد. من هميشه اعتقاد دارم كه زندگي نتيجه نافرماني مضحك دو مخلوق عصيانگر بوده و من هميشه مخلوق عصيانگر و نافرمان باقي خواهم ماند!
عيدتان مبارك!
نمي دانم براي شما هم پيش آمده است يا نه. وقتي از ماجراي بزرگي كه در انتظارش هستي يا موقعيت فوق العاده يا آدمي كه قبولش داري فاصله داري آنقدر به او، حرفهايي كه بايد بزني، كارهايي كه بايد بكني يا آرزوهايي كه داري فكر مي كني و آنقدر ماجراها را توي ذهنت دنبال مي كني و كش و قوس مي دهي كه مطمئن مي شوي هيچ مشكلي نيست و تو كاملا آماده اي. اما وقتي روز واقعه مي رسد يا با آن آدم بزرگ روبرو مي شوي زبانت قفل مي شود و ذهنت انگار كبوتري كه مدهوش كف حياط افتاده است. درست مثل حالا كه توي هفته ميلاد امام رضاييم. زبان شما چي، قفل شده است؟! ولي خب زياد ناراحت نباشيد. آن آقاي بزرگ خودش همه چي را مي داند. راستي عيدتان مبارك!
گره
سلام! به جمع ما خوش آمدی، آه که دلم گرفت از بس صم بکم بودم. من خیلیه که اینجام. تقریبا دو هفته. از یک جای دوری آمدم. از یک روستا روی یک تپه. همسایه صاحب من گاوهای زیادی داشت. صدای خروس برادرش هر روز روستایشان را پر میکرد. از همان اول معلوم بود که مرا برای چی کنار کذاشته، ولی من به روی خودم نمیآوردم. میآمد کنارم مینشست و درد دل میکرد. میگفت که باباش ناراحتی اعصاب گرفته، میگفت که مادرش صبرش تمام شده، میگفت که او دلش گرفته، میگفت که برادرش عباس از خانه گذاشته و رفته. او میگفت و میگفت ومن فقط میشنیدم. آن روزها دلم اینقدر پر نبود، تمام غصههایم غصههای مهدیه بود. او مرا خیلی دوست داشت و مرتب بهم گلاب میپاشید. من هم دوستش داشتم، او خیلی خوب بود. من هم خیلی خوب بودم، مثل الآن رنگ و رو رفته نبودم. شاداب و سبز، نه مثل الآن که به زردی میزنم.
اینجا شب وروز ندارد. اینجا اصلا زمان ندارد. مردم میآیند و دستهایشان را دراز میکنند و غصههایشان رامیگویند. درددل میکنند، درست مثل مهدیه. از پدرشان میگویند که مریض یا بیکار است یا بد اخلاق است یا معتاد است. از مادرشان میگویند که صبرش تمام شده، مریض احوال است غم باد گرفته یا اینکه مرده و دلتنگش هستند. از برادرهایشان و از خواهرهایشان میگویند. راستش را بخواهی گوشهایم دیگر پر شده از دعا، از راز و نیاز، از التماس و درخواست. اما هیچ کدام اینها مرا به اندازه دردهای دل مهدیه ناراحت نکرده. یک روز که صدای خروس برادر مهدیه بیدارمان کرد، مهدیه مرا از داخل جانمازش برداشت، بوسید و گوشه روسریاش گره زد. از همان داخل گره دردی که که مچ دست مهدیه احساس میکرد و در تمام بدنش پراکنده میشد را حس میکردم. پدرش با چشمهای پف کرده دستش را میکشید، او را به داخل مینیبوس انداخت و مینیبوس آرام و پرغصه حرکت کرد. مهدیه آرام میگریست و با گوشه روسریاش اشکها را پاک میکرد. اشکهای شور و گرمش را دوست داشتم.
با پدرش رفتند بیمارستان، بوی بیمارستان و بوی نم اشکهای مهدیه که با بوی روسری کهنه اش قاطی شدهبود، اعصابم را خراب میکرد. قرصها را که گرفت، افتاد به پای پدرش، با التماس میگفت:" بابا تو رو خدا بیا بریم زیارت، تو رو خدا"
وقتی وارد صحن شدند، مرا از داخل گره روسریاش درآورد و دوباره تمام دعاها را آرام در گوشم خواند. بعد هم مرا بوسید و به چشمهایش کشید. همان لحظه که به پنجره گره خوردم، دلم برای گریههای شور مهدیه تنگ شد.
از روز اول میدانستم مرا برای این خریده و توی سجادهاش گذاشته که به پنجره فولاد گره بزند. چند قدم عقب رفت و از کمر خم شد و آخرین حرفهایش را با آقای پشت پنجره زد. هنوز حرفهایش تمام نشدهبود که پدرش از راه رسید و با دست، هلش داد به طرف در صحن و بعد مثل همیشه که عصبانی میشد، شروع کرد به سروصدا کردن. مهدیه چادرش را روی صورت کشید و رفت. مهدیه میگفت اگر باز شوم همه چیز درست میشود. من اینجا نشستهام تا آقای پشت پنجره بیاید و مرا باز کند.
كاش من هم ديوانه مي شدم!
دستهايم را روي صفحه كليد مي گذارم و چشمهايم را ميبندم. فكر ميكنم. فكر ميكنم به روزهاي قبل. به سالها قبل. و به سالها قبل تر. روزهاي خوبي بود! چرا روزهاي خوبي بود؟ شايد به اين دليل كه هميشه مهدي پشت پنجره كارگاه قالي بافيمان منتظرم بود تا كارم تمام شود و مادرم اجازهام را بدهد تا بروم باهاش فوتبال بازي كنم. شايد به اين دليل آنروزها خوب بود كه مهدي دوست نامردي نبود! اما چرا اين روزها بد است؟ چرا اين روزها نفرت آور شده است؟ چرا از خودم بيزار شدهام؟ چرا؟ خدايا چرا؟
اما بگذار كمي با مهدي دردل كنم. شايد دلم خالي شد!
مهدي جان! اي عزيز ترين دوست دوران بچگيام! اي بهتر از برادر! اي جان! اين روزها من خيلي بزرگ شده ام و مثل آنروزها كودك نيستم. اين روزها چيزهاي زيادي وجود دارد كه چشم اميد همه آنها به من است. مهدي جان! هرچند تو بهتر از هر كسي ميداني در تمام عمرم براي زنده بودن و حياتم كار كرده ام، جان كندهام، و ابايي از جان كندن ندارم. تو بهتر از هر كسي با زخمهاي انگشت ثبابهام آشنايي. آنروز را يادت هست كه با مادرم دعوا گرفتي و بهش فحش دادي و مادرم وسط حياط خانمان زد زير گريه. آنروز تو همه وجود من بودي. دوستت داشتم چون پدري كه جاي خالي شانههايش هميشه روي سينهام مانده. مهدي جان! كج بودن انگشت ثبابه دست راستم نشانه اي است از روزگار سختي كه پشت سر گذاشتهام اما باوركن روزگار حالا كه ظاهرا همه چيز آرام و بيدغدغه شده بسيار سخت تر از آن روزهاست! اين روزها تو نيستي و من.... لعنت به من!!
نميداني وقتي گوشي را برداشتم و صداي نتراشيدهات را شنيدم چقدر خوشحال شدم. مهدي جان باور كن هنوز هم دوستت دارم اما تو ....
خدايا مرا ببخش و دست برادر ظالم مهدي را خشك كن!
من يك دعوا و سرو صدا با برادر نامردت به تو بدهكارم مهدي جان! مهدي جان چراوقتي باهات حرف ميزدم سقف آبي بيمارستان ابن سينا را نگاه ميكردي. مهدي جان الآن كجا داري سير ميكني؟
بيا با هم برويم فوتبال. از قضا اينجا زمين چمن توپي دارد. توپهايش هم همه اصل و چهل تيكه هستند. همان چيزهاي كه آنروزها آرزويشان را داشتيم. يادت ميآيد. چند تا چرخ سر هم كردي تا بتواني براي تيم محله يك توپ چمن بخري؟ تو چقدر مهرباني و من چقدر ناتوانم!
كاش ميفهميدم آن صداهاي نتراشيده يعني چي. كاش من هم ديوانه ميشدم!
ماجراهاي من و تهران!!
دارم از خيابون انقلاب و اون كتابهاي توي پياده رو مينويسم. يعني ميخوام كه شروع كنم به نوشتن از لذت درو كردن كتابهاي خاك گرفته نويسنده هايي مثله دولت آبادي ، هرمان هسه، سلينجر و آدمهاي مغضوبي مثله صادقين (صادق چوبك و صادق هدايت)!
البته نوشتن از اين لذت هميشگيام واقعا خسته كننده است. لذت زندگي من راه رفتن و خريد كردنه. درواقع خريد كردن نه، پول خرج كردن. پول حروم كردن شايد توصيف بهتري باشه! وقتي بدوني توي يه روز فقط دويست هزارتومن كتاب از پيادهروهاي انقلاب جمع كردم شايد بهتر بفهمي چي دارم ميگم. پسر من يه رواني تموم عيارم توي خرج كردن! شايد برايه همينه كه هيچ وقت بيشتر از هزارتومن پول همرام نيست. راستش اگه هم باشه حتما تا سر كوچه نرسيده بيشتر از هزارتومنش باقي نميمونه!
تهران؛ شهر سوسكهاي بزرگ پر دار و موشهاي عظيم خياباني! حقيقت اينه كه اين شهر افسانهاي يه جورايي ادم رو افسون ميكنه! نميدوني در چه وضعيت مضحكي تشريف داري! يه بچه شهرستاني با كفشهاي خاك گرفته و دل تنگ شده! راستش همه ما در برابر شهر بزرگ تهران همين هستيم! همه ما بچه شهرستاني ها!
روزهاي مأموريت روزهاي خوبي نيست! آدم حسابي تنهاست و از هردو طرف بدهكاره. ميفهمي پسر!؟ يه جورايي چوب دو سر طلا! اونهايي كه كتاب ناتور دشت سلينجر رو خوندن ميفهمن چرا من دارم اينجوري حرف ميزنم اونهايي هم كه نخوندن حتما بخونن كه كتاب فوقالعاديه اونم توي شهر بي در و پيكر تهران. پسر كتابش فيت اين شهره فيته فيت!!
به هر حال الآن پشت ميز كارم رو به گنبد آقايم امام رضا نشستهام و دارم از آرامشي كه توي قلبم موج ميزند لذت ميبرم! من يه بچه شهرستاني هستم و به اين افتخار ميكنم كه روزگاري براي گرفتن آب زمينهاي كشاورزي آبا و اجدادي ام توي جوي خاكي و پر از گل و لاي ميخوابيدم و با اولين رگههاي آب زمين بيدار ميشدم!
به هر صورت اين روزها هم گذشت و تنهايي عبرت خوبي بود تا به خودم برگردم و بتوانم دوستان خوبم را كه هر روز به من عشق ميورزند و من نيز به ايشان، بيشتر ببينم و بيشتر بهشان عشق بورزم! دوستاني كه ديدن من برايشان ننگ نيست و هميشه برايم وقت خالي دارند. اوه خداي من چقدر احساساتي شدم!
پسر اين خزعبلات اصلا به قيف من نمياد ولي جهت خالي نبودن عريضه و اينكه چيز ميزي تو اينباره نوشته باشم و حرفي پرونده باشم اين چرندياتو نوشتم زياد سخت نگير!
زندگي زيبا تر، آسانتر و تو دل بروتر از اين حرفهاست!
زندگي خوب است چون پرواز سوسكي توي دستشويي آپارتماني در تهران
زندگي خوب است مثل موشي كه توي فاضلاب است
زندگي خوب است مثل فقيري كه دستش به سوي من دراز شده است
زندگي من مثل همه اينهاس و البته خوب است
من زندگي راحتم را دوست دارم
و بيشتر از همه صندلي خاك گرفته ام را!
و ميز شلوغ و پلوغم را و افق ديد بسيار زيبايش را
من چقدر احساساتي هستم!
ولي هرچه زور بزنم شاعر نيستم و نخواهم شد، پس بهتر است اين چرنديات را به انتها برسانم!
در هر صورت خدا رو شكر ميكنم! و بهش ميگم: خيلي چاكرتيم خدا!!!!