تبليغاتX
ورود آزاد

روزگاری جنگی بود!!

 (1) لاغر و شکسته، روي ويلچر. انگار نخاعش قطع شده بود. پسر جوانی رفت جلو. سلام كرد. ميكروفون را گرفت جلويش.

- لطف می کنید حالا که جنگ تموم شده از جنگ تحميلي عراق علیه ایران يه خاطره ‌بگيد.

نگاهمان كرد.

- خاطره !؟ من هيجده ساله روي اين صندلي چرخ‌دار هستم. خوبه؟

 

(2) منور كه زدند ديدم يك نفر پاهايش را به زمين مي‌كشد. يك دستش را به گلويش گرفته بود و با دست ديگرش می خواست زيپ جيب پيراهنش را باز كند. خواستم گلويش را ببندم، نگذاشت. دستم را گرفت و گذاشت روي جيبش. گفتم: «مگه توش چيه؟»

خون از لاي انگشتانش بيرون مي‌زد. نمي‌توانست حرف بزند.

زيپ پيراهنش را گرفتم و كشيدم. گير كرده بود. محكم كشيدم، باز نشد.

پاهايش را آرام تر به زمين مي‌كشيد، با سرنيزه جيب را پاره كردم. دو تكه كاغذ بود؛ درآوردم. ديگر پايش را به زمين نمي‌كشيد. منور كه زدند پسرش توي عكس لبخند زد.

 

(3) استاد روپوش سفيد و تميزي پوشيده بود تا گرد گچ روي لباسش ننشيند. صدايش سخت به ما كه ته كلاس نشسته بوديم، مي‌رسيد. مي‌گفت: «تمام عضلات بدن از مغز دستور مي‌گيرند؛ اگر ارتباط مغز با اعضاي بدن قطع بشود، اعضاء هيچ حركتي نخواهند داشت. اگر هم داشته باشند كاملاً غير ارادي و نامنظم خواهد بود.»

حرف استاد كه به اينجا رسيد يكي از دانشجوها كه مسن‌تر از بقيه بود و هميشه ساكت بلند شد و گفت: «ببخشيد استاد! وقتي تركش توپ سر رفيق منو از زير چشم هاش برد تا يك دقيقه الله اكبر مي‌گفت.»

مهدي قزلي

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:27 توسط حميدرضا جعفري |

تو دنبال بهانه می گردی!

دلهايمان تنگ شده. براي صفاي بچگي هايمان. براي حرمهاي چهارشنبه هايمان. براي اشكهاي بي ريايمان. وبراي تمام شبهايي كه خواب بهشت مي ديديم. خدايا تو بهترميداني كه صاف بوديم و زلال. شعر را مي فهميديم. نمازهايمان حال داشت و دلهايمان دريا بود.

گم شديم خدا! گم شديم! طفل مي گريد كه راه خانه را گم كرده ام ، چون نگريم من كه صاحبخانه را گم كرده ام. بچه بوديم و دنيا را نمي فهميديم. آدم بزرگها و كارهايشان برايمان بچگانه و خنده دار بود. واويلايي داشتيم وقتي همين آدم بزرگها به ما درس اخلاق مي دادند كه دروغ اِل است و تهمت بِل... تا وقتي كه ما هم بزرگ شديم. آش دنيا زير دندان ما هم مزه كرد. ما هم اين مسافرخانه موقت و سر راهي را با خانه واقعي خودمان اشتباه گرفتيم. شعرهاي مولوي كشك شد و "ما ز بالاييم و بالا ميرويم" شعار آسانسور(بالابر) سواريمان.

راستي خدا! تو گم شدي يا ما؟ نه! فكر كنم ما گم شديم. تو كه همانجا، چه مي گويم، همه جا بودي و هستي. او هم بود و هست. همو كه خواب شيرين صبح جمعه يادش را هم از ما گرفته چه برسد به انتظار ظهورش. او و خارهايي كه در چشم و استخوانهايي كه در گلويش كاشته ايم. او و چشمهاي نگرانش براي بشري كه خود هم نمي داند به كجا مي رود و شيعه اي كه بايد زمينه دولت پايدار حق را آماده كند.

تو بودي و هستي و خواهي بود. ما نبوديم و هستيم به هستِ تو. تو داري ، و ما فكر مي كنيم كه داريم. تو مي‌بخشي و كم نمي شود، ما نمي بخشيم كه كم نشود. تو محبت مي كني تا از بيراهه اي كه رفته ايم، به سويت، به خانه مان، به اصلمان باز گرديم، ولي ما اداي محبت را در مي آوريم تا سودمان، نفعمان، يا حداقل وجدانمان را تامين كنيم.

در حالي كه ما درخودمان و دنيايمان فرو رفته بوديم و دردل آرزو داشتيم كه صدايمان كني، كه رهايمان نكني، تو باز هم ما را شرمنده كردي. و او را فرستادي.رمضان را مي گويم. خيلي وقت است كه منتظر بهانه اي هستيم. دلمان تنگ شده بود. تنگِ تنگ. تنگ تو، تنگِ خودمان.( خودِ خودمان. همان خودي كه تو ما را با آن آفريده اي و دوست داري. همان كه بر آن رنگ فطرت زدي و ما با غبار غفلت رنگ زيبايش را كدركرده ايم.) نه ! خواب نيستيم. او آمده و بويش فضا را پر كرده است. سحرهايش گرچه دلمان براي رختخواب ضعف مي رود ولي تهِ تهش، خوشيم كه نمرديم و چند روزي هم قبل از اذان بلند شديم. روزه هايش تشنگي و گرسنگي، دارد ولي همين كه اين ضعف بعد از مدتها ياد آن روز را، آن روز سخت حساب و كتاب را به ياد خفته مان مي آورد، خوشحاليم. و چه صفايي دارد نواي ربّنا و سفره افطار و نشاط روزه دار بر سفره كرمِ تو!

رمضان را مي فرستي تا باز بهانه اي داشته باشي براي بخشيدن و بخشودن. تا فرصت دوباره اي به ما بدهي تا خودمان را و تو را بشناسيم و تكليفمان را با دنيا و آخرتمان مشخص كنيم كه از اينجا چه مي خواهيم و براي آنجا چه كرده ايم. تو خوبي. خوبتر از همه آنهايي كه مي شناسم، ديده ام و شنيده ام . كاش كمكمان كني تا قدر اين فرصت را بدانيم.  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:40 توسط حميدرضا جعفري |

چرا همه ما سر در گم هستيم؟اعدام

تو براي چي زندگي مي‌كني؟ چون دوست داري؟ از سر مجبوري زنده‌اي؟! از بي‌كفني نمردي؟ دوست نداشتي زنده باشي؟ دوست نداشتي به دنيا بياي؟! مي‌خواي دنيا را عوض كني؟! يا شايدم اهداف عميقي در زندگي داري؟ آره؟! نه؟!

با خودم تنها كه مي‌شوم مي‌پرسم: چرا زنده‌اي؟ چرا داري اين همه اكسيژن مصرف مي‌كني؟ به چه دليل موجه زنده‌اي؟ همان وقتي كه تنها شده‌ام با خودم – كه البته زمان زيادي طول مي‌كشد تا فرصتي بيابم و بتوانم با خودم خلوت كنم- به خودم جواب مي‌دهم: حالا كه بايد زنده باشم پس بايد خوب زندگي كنم. اما واقعا اين جواب درستي است؟ واقعا شعر مولوي مي‌تواند جواب همه سؤالهاي ذهن شما را بدهد؟ نمي‌دانم شايد من مشكل دارم! و بقيه مردم مشكلي با اين جور زندگي كردن ندارند.

من يكروز به اين زندگي خاتمه خواهم داد. من تا يك روز باراني اينجوري زندگي خواهم كرد و بعد از آن هــــــــوف! خودم را خواهم كشت!

چه خيال لذت بخشي است!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:27 توسط حميدرضا جعفري |

سگ ماهي!

زندگي انسان چقدر بالا و پايين دارد. انسان واقعا موجود عجيب و غريبي است. باوركردنش شايد براي خودم هم سخت باشد كه دارم چه تصميمي مي‌گيرم. شايد اينقدر همه چيز مثل روز روشن است كه خودم هم دارم به عقلم شك مي‌كنم. مي‌خواستم درباره نوع بشريت و حقيري تصميماتي كه در طول زندگي اش مي‌گيرد بنويسم كه ياد «سگ ماهي» افتادم يا گربه ماهي. اصلا اسم دقيق و علمي‌اش را نمي‌دانم. مهدي به آنها مي‌گفت «سگ ماهي» و او كه بزرگترين آدم راهنماي زندگي ام در آن دوران بود اگر مي‌گفت پلنگ ماهي ، الآن من مي‌نوشتم پلنگ ماهي. چون او خداي دانايي من بود. او همه چيز را مي‌دانست. از اينكه وقتي چند تا لات يك پسر بچه كوچك را مي‌دزدند چه بلايي سرش در مي‌آورند تا اينكه توپ فوتبال را چطور بايد شوت كرد تا كات بيرون پا بردارد و آنجوري كه مي‌خواهي وارد دروازه شود. خلاصه يكروز بهم گفت مي‌خواهم بروم شكار سگ ماهي. من هم آويزان شدم. صبح يك روز جمعه گرم. دوچرخه‌اش را سوار شد و من هم با دوچرخه دسته خرگوشي‌ام به دنبالش. چند بار من را تهديد كرد كه اگر دنبالش بروم و كسي بخواهد بلايي سر من درآورد او هيچ كمكي بهم نخواهد كرد و راه خودش را خواهد گرفت و خواهد رفت. مي‌دانستم مهدي همچين آدمي نيست. مي‌دانستم او دوست خوبي است. و در بدترين شرايط مي توان روي ا حساب باز كنم.

اتفاقهاي جالبي براي ما افتاد كه شايد يكروز داستانش كردم. اما همينقدر يادم مي‌ايد كه من تصميم نداشتم روز جمعه با كسي بروم و سگ ماهي شكار كنم. ولي يك دفعه پيش آمد و با وجود همه تهديدهاي موجور رفتم و اين كار را كردم. هر چند بعدش يك كتك مفصل از مامانم خوردم و بعد همه سگ ماهي‌هاي بيچاره راهي چاه حياط خانه شدند ولي خاطره شيريني بود.

باز به پايان مطلب امروز رسيدم. ببخشيد مگر براي يك يادداشت چقدر پول ميدهند كه من با اين اينترنت هاي گران بخواهم بيشتر از اين وقت بگذارم.

 

بنابراين همينجا از حضور شما عذر خواهي ميكنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:42 توسط حميدرضا جعفري |

روزه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تمام واژه هاي تنش،

سكوت كرد...

و شاعر

"روزه" شد؛

 

مهدي حيرتي

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:39 توسط حميدرضا جعفري |

فكري براي زيستن

آخرين برگه كاغذ را هم از دل كاغذگير بيرون مي‌كشم، پاره‌اش مي‌كنم و سطل كاغذهاي بازيافتي گوشه اتاق كارم پر و پرتر مي‌شود. ساعت‌هاست دارم با خودكار پاركري كه از دوستم كش رفته‌ام تلاش مي‌كنم چيزي بنويسم.

صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم؛ وقتي دست و صورتم را آب مي‌زنم، وقتي خودم را با موهاي به هم ريخته و چشم‌هاي پف كرده توي آئينه تماشا مي‌كنم و حتي وقتي كه زيستنروي پله‌هاي آپارتمان نيم خيز كفش‌هاي زهوار در رفته‌ام را واكس مي‌زنم و وقتي پله‌ها را طي مي‌كنم تا دستم به دستگيره در برسد و در را باز كنم، بهش فكر مي‌كنم. فكرش دست از سرم بر نمي‌دارد. هميشه حواسم بهش بوده، البته گاهي شيطنتم گل كرده و خواستم بهش فكر نكنم. خواسته‌ام ياد گل‌هاي شقايق بيفتم كه در ده سالگي خودم را تويش غرق مي‌كردم. ياد روزهايي كه با بچه‌هاي محله مي‌رفتيم شقايق خورون و عروس‌ها و دامادها را به راحتي زير دندانهايمان له مي‌كرديم. روزهايي كه سر مادر عروس يا مادر داماد بودن يك گل لاله با رفقا ساعت‌ها بحث مي‌كردم و آخر سر هيچ كدام قانع نمي‌شديم. روزهايي كه به خنده، بازي و گردش در زمين‌هاي حاصل خيز سرزمين مادري‌ام مي‌گذشت. اما فايده نداشت.

بعضي وقت‌ها به شكل كاملاً عمدي خودم را درگير عكس‌هايي مي‌كنم كه در آن روزهاي پر از هياهو در ميان شقايق‌ها گرفتم. اما بازهم فايده‌اي ندارد. اين چيزها نمي‌تواند ذهن مرا و قلب مرا از توجه به او دور كند.

زندگي آدمها شكل پيچيده‌اي از روابط عاطفي است. اين را اين روزها بيشتر قبول دارم. البته اين فرضيه مختص خودم است و آن روزي كه اولين دوست و آخرين دوست دبيرستاني‌ام بهم براي اولين بار سلام كرد در ذهنم شكل گرفت. توجه كردن به او، به ياد او بودن، به او فكر كردن هيچ مشكل و معظلي در زندگي من محسوب نمي‌شود ولي بزرگترين چالش و بزرگترين سؤال من اين است كه چرا بايد من هميشه و در همه حال به او فكر كنم.

نوشتن اين يادداشت هم دردي را دوا نخواهد كرد. نوشتن كلماتي كه دردي را بازگو مي‌كنند مي‌تواند خودش دردي عميق‌تر باشد. اين روزها هوا به شدت گرم شده و اين چيلر به دردنخور اداره هم دردي را دوا نمي‌كند.

هوا گرم است ولي نه آنقدر كه بتواند ذهن مرا، فكر مرا و قلب مرا از فكر او خارج كند. بعضي وقت‌ها دلم به حال كساني كه شيفته و دلسوخته بوده‌اند مي‌سوزد. بعضي وقتها دلم بدجوري به حال مولوي يا حلاج مي‌سوزد. اينها خيلي درگير بوده‌اند. اينها همه زندگي‌شان درگير يك فكر و يك احساس بوده. حتماً حلاج وقتي زير پايش را خالي كرده‌اند هم به او فكر مي‌كرده و داشته مي‌سنجيده كه الآن كه گردنم بشكند چه اتفاقي مي‌افتد؟

مي‌دانم زندگي آدم‌هاي مختلف فكرهاي مختلفي را به بار مي‌آورد. يكي جوش كرايه خانه‌اش را مي‌زند. يكي جوش بيكاري‌اش را، يكي هم مثل من اين جوري درگير مسايل‌اش است.

وقتي به آسمان نگاه مي‌كنم. وقتي آسمان را از پنجره اتاق كارم نگاه مي‌كنم، متوجه مي‌شوم دنيا خيلي بزرگتر از من است و من خيلي كوچكتر از دنيا. زندگي من به جز فكر كردن به او چيز خاص ديگري ندارد. بيدار شدن، كار كردن، نهار خوردن، كار كردن، كتاب خواندن، روزنامه فردا را خواندن، شام خوردن، راديو، خواب. در حال حاضر فكر كردن به او چيزي است كه همه اينها را به هم پيوند مي‌دهد و معني‌دار مي‌كند.

راستي شما نمي‌دانيد من چه كار بايد بكنم؟ زندگي ارزش اين همه فكر كردن را دارد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 13:47 توسط حميدرضا جعفري |

مرگ خوبه؛ همین و تمام!

 

به نام خدا!

نمیدانم چرا این یادداشت را با نام خدا شروع کردم! البته این چیزها معمولا نام و یاد خدا را نمی خواهد. اما من تا جایی که یادم می آید همه کارهایم را با نام خدا شروع کرده‌ام. این را از زمان دهاتی بودنم هنوز یادگاری حفظ کرده‌ام و تنها یادگاری پدربزرگ مرحومم است! خدابیامرز همه کارهایش را با نام خدا انجام میداد. نه، از آن حاجی های تسبیح به دست مسجد رو نبود، از آن پیرمردهای  مغنی بی‌سواد بود که همه دنیایشان به اندازه جغرافیای دلشان  بزرگ و وسیع است. با مشروب خور به سبک و سیاق خودش و با مسجدی به شکل خودش رفتار میکرد. یاد پدر بزرگم که می افتم تمام تنم می لرزد. بنده خدا توی دستهای خودم جان داد. بنده خدا بوسیله سرطان مرد. بنده خدا خیلی عذاب کشید تا مرد. بنده خدا وقت احتضار هیچ چی در بدنش به جز یک مشت استخوان پوک یافت نمی شد. برای دلخوشی من می گفتند همه گناهانش ریخته و بعدها هم پرس و جو هایم این گفته ها را تأیید میکرد! پدر بزرگم را خیلی دوست داشتم. او چند روز قبل از کنکور فوت کرد و همه درس نخواندنهای مرا به جان خرید. همه میگفتند محال است رضا قبول شود با این وضع روحی خراب. من با یک رتبه نجومی دانشگاه پیام نور مشهد قبول شدم و الان سه سال است که فارغ‌التحصیل هستم. پدر بزرگم مرد خوبی بود!

 

یک شب دیگه هم باید تا صبح فکر کنم. به چی خدا میدونه.

 

امشب میخوام به مرگ فکر کنم. مرگ تنها چاره ما آدمهای فانی است. مرگ خیلی خوب است. مرگ را دوست دارم چون مرا رها میکند. چون مرا میبرد پیش پدربزرگ. مرا سبک میکند و من میمانم و همه فکر های خوبی که نسبت به آدمهای توی کله ام بوده است. من می‌مانم و خدای خوب و مهربان بچگی هایم. من می مانم و من!

 

مرگ بیا و مرا درآغوش بگیر. نمیدانم و درک نکرده‌ام لذت معاشقه با تورا. تو بهنرین مسکن دردهای دردمندان هستی. تو داروی شفابخش دل بینوای منی. ای مرگ دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم  دوستت دارم دوستت درم  دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

 

پس کی صبح میشه؟!!!!

چرا هوا روشن نمیشه؟

وقتی هوا تاریکه آدم میتونه بمیره؟!

مردن راحته؟

مردن چی هست؟

من شلوار لی با بلوز قرمزم رو میخوام! میخوام برم پارک ملت و تا صبح روی یه نیمکت به معضلات اجتماعی فکر کنم. مرگ موضوع پر دامنه‌ای برای فکر کردن نیست. آدم یه دفعه باید بمیره دیگه این فکر کردن داره؟

مرگ خوبه؛ همین و تمام!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 8:6 توسط حميدرضا جعفري |

بقاء

 

داخل هال شش در چهار، يك مرد چاق سرخ رو و يك زن كه كنج ديوار كنار اشكاف چمباتمه زده و مي‌لرزد.

- احمق! با توام، خاك بر سرت كنن. اين غذا رو بيار. خسته شدم از تو و از اون قيافه مظلومت. چكاركنم ديگه، از صبح مي رم تا بوق سگ سركار. يك روز تعطيل هم كه توي خونه‌ام اين جوري. بايد در و ديوار خونه رو درست كنم و پنجره رو شيشه بندازم. مگه يك آدم چقدر مي‌تونه جون بكنه. ولم كن ديگه. نيگاه به اين شيكم نكن. همش باده. از جوشه زياديه. دكتر گفته نبايد حرص بخورم. مگه تو اون بچه كله خرت مي زارين دو دقيقه آروم بشينم. يا اون عر مي زنه يا تو. پا شو از اون گوشه. سرت رو گذاشتي روي زانوهات كه چي؟ كه ناراحتي؟ اگه ناراحتي چرا عذابم مي‌دي؟ چرا نمي‌ري خونه بابات؟ چرا مثل بقيه زنها قهر نمي‌كني؟ پاشو گمشو از جلوي چشمهام! مي‌خوام ديوار نيگاه كنم. دو هفته پيش رنگش كردم. چه خون دلي خوردم تا تونستم تك و تنها رنگش كنم. دو روز طول كشيد. سر كار هم نرفتم، خودت كه شاهد بودي. حالا برگرد و چشمهات رو بازكن. ببين خاك بر سر ديوار رو چيكار كرده. پا شو ديگه نمي‌خوام ريختت رو ببينم. باز نشسته. پاشو غذا رو بيار، گرسنمه. ساعت دويه....

 

اتاق دو در سه، پر از اسباب بازي بچه و دو كمد لباس و يك گهواره در گوشه اتاق. داخل گهواره پر از ملافه سفيد است. پسر بچه از زير ملافه‌ها عروسكي مو طلاي را بيرون مي‌كشد.

- خاك بَيْ شَيَت كُنَن. باژ دشته گل آب دادي. قيافه مژلومت. بيو اونجا تا بيام داغت كنم. تا بوق مي‌يَم شَگ مي‌يايَم. هان چي خيال كردي؟ شَگ‌هاي همشايَه يو مي‌يايَم. شيشه يو مي‌شكَني؟ اين شيكمو نيگاه نكن، مايِه جوشِه، دكتُيْ گفته كه مايِه جوشِه. اون بچه كه عَيْ مي‌زنه. خودت هم عَيْ مي‌زني. مي‌زنمت‌ها! بُيو خونه بابات! گمشو! بُيو تو بغل بابات. من ديگه بغلت نمي‌كنم. غذايو بياي. من گُيُشنَمه. تو كه شيكم ندايي. تو كه جوش نمي‌زني. دكتُيْ گفته. بله چي مي‌گي خود دكتي گفته....

 

لامپ‌ها همه روشن شده‌اند. وسايل اتاق همه برق مي‌زنند. زن گوشه اتاق چهارزانو زده. مردجلويش زانو زده، دستش را گرفته. تلويزين روشن است. زن تلويزيون را نگاه مي‌كند. لباس زيبايي به تن كرده. چشمهايش خسته به نظر مي‌رسند.

- خب عزيزم آدم عصباني مي‌شه، از كوره در مي‌ره. قربونت برم. آدمه ديگه. ازت مي‌خوام كه منو ببخشي. دست خودم نبود. خسته بودم. تعادل فكري نداشتم. خب عصبانيت آدم رو وحشي مي‌كنه. چكاركنم. حالا پشيمونم و ازت مي‌خوام منو ببخشي. بخند ديگه. تو رو خدا بخند. اذيتم نكن. مي‌دوني كه من توي دلم هيچي نيست. من سلامتي تو بچه‌مون رو مي‌خوام. اگه شيشه توي پاي بچه مي‌رفت، چي‌؟ ها؟ جوابمو نمي‌دي؟ ببخش منو ديگه. بخند.

 بقاء

اتاق دو در سه. همه جا تاريك است. يك ملافه سفيد پهن شده كنار كمد. پسر بچه دراز كشيده و در چشم‌هاي عروسك موطلايي خيره شده، اشك از گوشه چشمهايش آرام جذب ملافه مي‌شود.

- تقشيه من نبود. بِخُدا تقشيِه من نبود. بِگي بخواب عژيژم. بيا تويِه بَغَلم. من خيلي تو يو دوشت دايَم. تو هم منو دوشت دايي؟ دَشْت خودم نبود. خَشته بودم. عَشَبانيت وحشِيه. من كه نمي‌خواشتم عژيژم، به من مي‌خندي؟ يك كم خنده بكن. چِيا به من نمي‌خندي؟ ‌ها؟ من كه عُذْي خواهي كَيْدم. اَشْلاً غذا نمي‌خوام. تو يو خدا به من بخند، منو ببخش. من كه تقشيي نَدايَم....

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:43 توسط حميدرضا جعفري |