تبليغاتX
ورود آزاد

خدایا ازت شاکی‌ام!

راستش نمی‌خواستم به خودت گله کنم. می‌خواستم یک روز سر فرصت بروم و توی حرم بنشینم و زار زار گریه کنم. اما نشد. نشد که بروم و یک گوشه خلوت پیدا کنم و زار بزنم. خدایا نشد. نشد که گله هایم را ببرم پیش ولی ‌ات. نشد. دیگر تحملش را ندارم. الآن که آب بینی‌ام را با انگشت ثبابه‌ام پاک کردم و مالیدم به موهای زبر پاهای نحیفم، می‌فهمم که چقدر بی‌کسم. آخر درست است که مرا اینقدر تنها بگذاری؟ مگر من غیر دوستی و محبت کار دیگری هم داشته‌ام؟ خدایا بیست و چهار سال بهم عمر دادی، ممنون ولی این دلیل خوبی برای تحقیر من نیست. خدایا من ازت به خودت شکایت می کنم! این دماغ گنده‌ای هم که به من داده‌ای غیر از آبریزش چیز دیگری ندارد.

راستش دیگر نتوانستم تحمل کنم و گریه‌هایم بالشم را خیس کرد و نگذاشت که بخوابم. خدایا لااقل به این سوالم جواب بده اگه نمی‌خواهی کمکم کنی. چرا، به جرم کدام گناه اینقدر تنها مرا خلق کردی؟ کدام امرت را نهی کردم و کدام نهی ات را انجام دادم؟ خدایا کدامین گناه کبیره همچین جزای سختی دارد؟ خدایا به من بگو تا تمام عمرم را صرف آن کنم که بندگانت را از این گناه بهراسانم. خدایا به من بگو لااقل به کدام گناه؟

تمام دوران کودکی ام را به امید بزرگسالی طی کردم شاید از تنهایی دربیایم. شاید یکی باشد که مرا بفهمد. شاید....نوجوان شدم. زیر دست مردان نامرد کار کردم. عرق ریختم. فحش شنیدم . به امید روزی که بزرگ خواهم شد. ای خدا مگر تو آنروزها را ندیده بودی؟ مگر دردل دلهایم را با خودت نشنیده‌بودی؟ آیا آن یک خدای دیگر بود که من باهاش دردل می‌کردم؟ وقتی پدرم زد توی گوشم و گفت خودت کارکن! وقتی زندگی سخت بود، من با خدای دیگری غیر از تو معامله کردم؟ خدایا آدرس همان خدا را بده. من همان خدا را می‌خواهم. آن خدایی که برایش گناه نکردم تا مرا تنها نگذارد. آن خدایی که شبها برایش بیدار بودم. من آن خدا را می‌خواهم. من با او معامله کردم. او می فهمد من چه می‌خواهم. او می‌داند من چه می‌گویم. آدرس آن خدا را بده! من آن خدا را می‌خواهم.

راستی اگر من اب بینی ام را به فرش بمالم ردش معلوم می‌شود؟ اشکهایم را میدانم که اثری از خود به جا نمی‌گذارند. ولی آب بینی ام را تا به حال به فرش نمالیده بودم!

می دانی یاد کی افتادم؟ من توی این حواس پرتی بازهم حواسم خیلی از تو جمع تر است. یادت می‌آید یک روز که از خانه زدم بیرون به این قصد که دیگر هیچ وقت برنگردم؟ یادت می‌آید، چطور توی بلوار راه می‌رفتم و گریه می‌کردم؟ یادت می‌آید یک بچه دبستانی با کوله پشتش توی یک بلوار در حالیکه دارد گریه می‌کند؟ باید یادت بیاید. اگر تو همان خدایی حتما یادت هست! بهم بگو چی شد که بر گشتم، بهم بگو! غیر از قولهایی که تو بهم دادی، بود؟ زود جوابم را بده! ها؟ غیر از آنها بود؟

 

ولش!!

 

 

من باید دنبال همان خدا بگردم! خدای بچگی‌های خودم. خداوند بخشنده مهربان.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:16 توسط حميدرضا جعفري |

عقايدعقايد زندگي ما رو ميسازن، اين عقيده منه البته!!

زندگي انسان رو بايد بر اساس عقايد و نظراتي كه داره سنجيد. من خودم رو هميشه همينجوري ارزيابي ميكنم. هميشه يه نظر قطعي توي آستينم دارم كه باز هميشه تغيير ميكنه. البته اين به شخصيت من برميگرده كه نظر همه رو ميپرسم و بعد دوباره نتيجه گيري ميكنم. مديريت تحول يا مهندسي مجدد نظرات خودم هميشه مد نظرم بوده.

ولي يه بيسي يه مركزيتي رو برايه خودم هميشه قايل بودم. هيچ وقت دور وبر كارهايي كه بهش اعتقادي نداشتم نرفتم. هميشه معتق بودم به كارهايي كه ميكنم. نمييدونم شايد من آدم زود توجيه شويي هستم يا اينكه نميدونم دوستان و همكاران آدمهايي هستند كه اعصاب آدم رو خط خطي مي‌كنن. راستش چند  بار خودم رو تصور كردم در لباس  خدمت به نظام شاهنشاهي. يعني اينجور تصور كردم كه اگر من سال 1300 به دنيا مي آومدم و مثلا ميشدم يكي از تحصيلكرده هاي خارج رفته اون زمون ايا به دولت هاي تحت سلطه جناب محمد رضا خان خدمت مي كردم يا نه؟

خيلي جالبه. من كاملا ميتونم تصور كنم كه من بهترين كارمند اون دوره ميشدم. نه برايه خدمت به نظام شاهنشاهي بلكه در جهت توسعه خدمترساني به مردم و توسعه فرهنگ شهري در ايران و افزايش سطح آگاي در ايران و از اين خزعبلات. به هر حال هيچ وقت از اينكه در آن رژيم منحوس اين خدمات رو انجام داده بودم هيچ وقت پشيمون نبودم. حتي اگه بخاطرش اعدامم ميكردن بعد از انقلاب!!

به هر حال حرفم اينه توي هر لباسي توي هر نظامي آدم اگه آدم باشه ميتونه خدمت كنه. ميتونه ميهن پرست باشه. ميتونه آدم باشه!

قابل توجه دوستاني كه فكر ميكنن كارهايي كه دارن انجام ميدن وقت تلف كردنه و از خودشون شاكي‌‌ان!

دوستان به نظر من اگه كاري رو برايه پول انجام ميديد حتما يه روز گرسنه و بي پول خواهيد شد چون اون كار دوامي نداره ولي اگه ماري رو برايه علاقه‌اي كه بهش ارين انجام بدين هيچ وقت گرسنه و بي پول نميشين چون اون كار سيرتون ميكنه!!

ساعت نزديك دويه و من منتظرم خروجي نشريه گرفته بشه تا بتونم برم خونه و بخوابم. باوركنيد به اندازه سر سوزني به خاطر طول كشيدن كار تا اين موقع ناراحت نيستم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:47 توسط حميدرضا جعفري |

از فعالیتهای دانشجویی چه می خواهیم؟

یادم می‌آید یک نفر توی دانشگاه مدام به من می گفت این کارها هیچ فایده ای ندارد. فقط عمر آدم را تلف می کند. واقعا فعالیت های دانشجویی چه ارزشی دارند؟ چرا بسیاری ازدانشجویان ساعات زیادی از روز خود را صرف فعالیتهای دانشجویی د ردانشگاه می کنند؟ چرا ما هر روز می آییم دانشگاه با یک سری از دانشجویان ارتباط بر قرار می کنیم، فعالیت می کنیم و بعد هم یکی می گوید هیچ فایده ای ندارد؟ چه فایده‌ای باید از فعالیتهای دانشجویی در زمان تحصیل برد که پس از یک دوره زمانی، روحیه و زندگی آدم ضربه نخورد؟ آیا دانشگاه صرفا یک محیط علمی است؟ در هرصورت دانشگاه در درجه اول محل تحصیل است. یعنی جایی برای آموختن علم. اما آیا می توان ذهن دانشجو را تنها به این جنبه معطوف کرد؟ و راه بر هر گونه تفکر دیگر بست؟ حتی اگر بخواهیم به علم توجه کنیم، آیا این امر مستلزم فعالیت دانشجویی نیست؟ چه عواملی محرک دانشجو برای انجام این فعالیتهاست؟ چه عواملی باعث می شوند که بعضی از فعالین دانشگاهی به سرخوردگی برسند و در نهایت به این نتیجه برسند که هیچ فایده‌ای ندارد؟ انگیزه ورود اشخاص به عرصه فعالیتهای دانشجویی چیست؟ آیا کسب وجهه، علاقه یا بهبود در روابط اجتماعی برای ورود به این عرصه کافی است؟ هر دانشجویی می‌تواند فعالیت داشته باشد. در حالت ایده‌آل یک دانشجو می تواند در هر یک از زمینه های علمی، فرهنگی، هنری، تحقیق و پژوهش و ... در کنار درس خواندن فعالیت کنند. اما آیا شناخت کافی در انتخاب مسیر درست وجود دارد؟ انگیزه‌های شخصی تا چه حد توان سرپا نگه داشتن افراد در گروه‌های دانشجویی را دارند؟ آیا پس از مدتی با از بین رفتن انگیزه های شخصی موجود در گروه، فرد دچار معلقی و سرخوردگی نمی شود؟ فکر می کنم آن دوستم که عقیده داشت کارهای من همه‌اش بی فایده است الآن دارد چه کار می کند؟ نگاهی به پشت سرش می‌کند و می بیند هر کاری که انجام داده برای رسیدن به هدف شخصی بوده و حالا هیچ چیز برایش نمانده جز یک عمر تلف شده. آیا وابستگی بیش از حد به این انگیزه‌ها آفت دانشجویی در دانشگاه نیست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:47 توسط حميدرضا جعفري |

دو قلب!

خدا پنجره را باز کرد و دو قلب از بهشت فراخواند. دو قلب نزد خدا رفتند و در حالی که از شدت خوشحالی خيس عرق شده بودند، کنار خدا نشستند. خدا به آرامی گفت: "وقت رفتن است و شماها فردا بايد بهشت را ترک کرده و به زمين برويد". قلب کوچکتر با ترس نگاهی به قلب بزرگتر انداخت و سپس هردو مشغول گريه شدند. قلب بزرگتر گفت ما نمی‌خواهيم از پيش شما برويم، مگر اشتباهی از ما سرزده است؟ خداوند گفت: "نه، اما نگاه کنيد هر روز تعدادی از اين قلبها از بهشت خارج شده و به دنيا می روند، امروز هم نوبت شماست، سفر کوتاهی به زمين می رويد و به زودی پيش من برمی‌گرديد"

قلب کوچکتر گفت: آخر ما به اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانيم به آن جا برويم. خدا پاسخ داد: "فرشتگان من از شما نگهداری خواهند کرد." اما قلبها بازهم نمی توانستند بروند. اين بار قلب بزرگتر بود که نگاهی به خدا انداخت و گفت اينجا در بهشت ما هر وقت بخواهيم با شما صحبت می کنيم، ولی در زمين چه بايد بکنيم. خداوند بازهم به آرامی گفت: "فرشته‌ات دستهايت را کنار هم می گذارد و به تو ياد می دهد که چگونه با من صحبت کنی."

دو قلب با ناراحتی گفتند اما ما هميشه به اين دليل که ديگر نمی توانيم شما را ببينيم ناراحت خواهيم بود. خداوند لبخندی زد و گفت: "فرشته ات هميشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود. اما صداهايي از زمين شنيده می‌شد و قلب ها می‌دانستند که بايد به زودی سفرشان را آغاز کنند اما بازهم خواسته‌ای داشتند. يکی از قلب‌ها گفت: خدايا اگر شما می‌خواهی، ما می‌رويم. اما اگر می شود يکی از ما کمی ديرتر بيايد. خداوند قبول کرد و گفت "کدام يک از شما زودتر می رويد؟" قلب ها کمی با هم صحبت کردند و سپس قلب بزگتر راهی زمين شد. دو قلب

چند سال گذشت و در اين مدت قلب بزرگتر همواره منتظر قلب کوچکتر بود. تا اينکه يک روز پدر و مادر قلب بزرگتر، قلب کوچکتر را از بيمارستان به خانه آوردند.

برادر بزرگتر خيلی اصرار داشت که با خواهر کوچکش تنها باشد، اما پدر و مادر به او اين اجازه را نمی دادند. تا اينکه يک شب پدر قبول کرد که برای چند لحظه‌ای پسر کوچولو با خواهرش تنها باشد. پسرک سريع به سمت اتاق خواهرش رفت و در را از پشت بست. سپس در حالی که قلبش به شدت می‌زد سرش را بر روی سينه خواهرش گذاشت و گفت: "قلب کوچکتر، خدا چه شکلی بود؟ من کم‌کم دارم او را فراموش می‌کنم...!!"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:30 توسط حميدرضا جعفري |

قلب چيز خوبي است!

چند وقتي است كه از خودم بدم آمده. مي‌پرسيد چرا؟ يا شايد من دوست دارم بپرسيد چرا! اگر هم نمي‌پرسيد خواهش مي‌كنم به چرايي‌اش فكر كنيد! خيلي مهم استقلب چيز خوبي است كه يك حالت روحي درك شود. هم براي آن آدمي كه آن حالت روحي مربوط به او مي‌شود و هم به آن آدمي كه اين حالت روحي را درك مي‌كند. هردوي اين آدمها مي‌توانند يك احساس خوب را از اين درك متقابل تجربه كنند. شايد اصلا دوست نداشته باشي كه با من يك احساس خوب را تجربه كني. بهت حق مي‌دهم چون مي‌دانم آنقدر آدمهاي دوست‌داشتني تر از من دورت را گرفته‌اند كه حاضر نيستي حتي فكر درك احساسات منرا از سرت بگذاراني. مي‌داني حقيقت اين است كه اصلا براي من هم اين مهم نيست. يعني به هيچ عنوان نيازي به احساس مشتركي از سوي تو يا آدمهايي مثل تو ندارم. در واقع چيزي  كه ازش مي‌خواهم حرف بزنم همين است.

چند سالي است كه به اين نتيجه رسيده‌ام كارها ذاتا خوب هستند چون تأثيري در دنيا و گاهي در آخرت دارند و اين به نظرات اطرافيان ربط چنداني ندارد. در واقع اموري هستند كه مفيدند و اطرافيانمان آنها را قبول ندارند. انجام آنها باعث مي‌شود آنها را از دست بدهيم و آنها از ما دلخور بشوند. چند سالي مي‌شود كه دارم با همين شيوه دل آدم‌هاي اطرافم را از خودم چركين مي‌كنم. البته هنوز در اينكه كار درستي انجام داده‌ام يا نه، شك نكرده‌ام اما اين روزها دارم كسي را از دست مي‌دهم كه برايم خيلي وجودش ارزشمند است. درواقع بر سر دوراهي هستم: او را انتخاب كنم يا اين اصل اساسي را كه منافع جمع به منافع شخص ارجحيت دارد. احساس مي‌كنم كه دارم خيلي كلي و مبهم حرف مي‌زنم. حقيقتش خودم هم نمي‌دانم در قلبم چه مي‌گذرد. فقط يك درد عميق از آن گوشه‌هاي قلبم دارد اذيتم مي‌كند. جايي كه هيچ كس سري به آنجا نزده و هيچ وقت دردي نداشته. اين روزها دارم مي‌فهمم كه در اين چند سال كلا قلبي نداشته‌ام! حالا دارم مي‌فهمم كه اين درد قلب چقدر خوب و دلچسب است. فكر مي‌كنيد بايد چكار كنم؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:46 توسط حميدرضا جعفري |

خدايا سلام! باز هم منم

 هر آدمي هر قدر هم كه دور و برش پر باشد و دوستان و آشنايان زيادي هم داشته باشد، هر قدر صميمانه ترين دوستي ها را هم تجربه كرده باشد ازآنهايي كه يك روح مي شوند در دو بدن ،هر قدركتاب و درخدايا سلامسهايش روي هم جمع شده باشند كه بخواند ،و هر قدر هم كه كار داشته باشد و سرش شلوغ باشد لحظاتي دارد كه فقط مال خودش است حتي اگر شده آن لحظه زماني باشد كه سوار اتوبوس شده يا حتي سوار ماشين مدل بالايش توي ترافيك گير كرده است. هميشه حرفهايي هست كه نمي توان به ديگران گفت، اصلا هميشه " حرفهايي هست براي نگفتن". ولي آدميزاد با حرف زدن زنده است ( من فكر مي كنم حتي آنهايي هم كه مشكل تكلم دارند بالاخره با نوشتن ،با اشاره و با هر وسيله اي ،در دلشان هم كه شده حرف مي زنند) مخصوصا اگر جنس آن حرف از آنهايي باشد كه قلمبه مي شود تو گلوي طرف. از آنهايي كه فكر مي كنيم اگر نگوييم خفه مي شويم ولي نمي توانيم بگوييم. در اين لحظاتي كه انسان غربت چندين هزار ساله خود را روي اين كره خاكي به ياد مي آورد چه بايد كرد؟ چه مي توان كرد؟ لازم نيست به دنبال راه حلي بگرديم. چرا كه به طور طبيعي و فطري همه يك كار را مي كنيم. براي تو اينطور نبوده؟ تا حالا دقت كرده اي آن وقتهايي كه از همه دوستي ها و رفاقتهاي روي زمين سير شده ايم، مواقعي كه احساس كرده ايم "راست مي گويند انسان زندگي اجتماعي را به خاطر رفع نياز هايش (چه مادي، چه عاطفي، ...) برگزيد"، به چه كسي جز يك بي نياز مهربان، يك قدرت بي انتها و يك محبت بي ادعا مي توانيم فكر كنيم؟ رازداري كه سِرّمان را حتي بر پيامبرش فاش نمي كند، اميني كه ضعفمان را براي آزارمان بكار نمي بندند، بخشنده اي كه منت نمي گذارد، درگاهي كه هميشه برايمان وقت دارد، گوشي كه براي شنيدن حرفهايمان ساعت تعيين نمي كند، كسي كه نمي خوابد ،بي حوصله نمي شود، مسخره مان نمي كند وقيمتمان را با ظاهرنمي سنجد. كسي كه وعده هايش دروغ نيست ودر سختي ها رهايمان نكرده گرچه به هنگام خوشي ها فراموشش كرده ايم. اگر ما نخواهيم يا حتي نتوانيم بگوييم او خود مي داند در دلمان چه مي گذرد.

 خدايا سلام! بازهم منم ،حرفهايم را بشنو. باز هم آرامشت را به دل طوفاني ام بسپار. باز هم دستم را بگير.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:31 توسط حميدرضا جعفري |

بعد از چاپ اين يادداشت آن نشريه ديگر منتشر نشد!!

اينجا آخر خط است

يادم مي آيد. دراولين شماره نشريه صوراسرافيل به عده اي از دوستانم كه در مجامع دانشجويي لقب نشريه زرد وزين را به صوراسرافيل داده بودند؛با پرخاش گفته بودم كه دوره شما به سررسيده است لطفاً برويد. وقتي آن كلمات را مي‌نوشتم فكر نمي‌كردم روزي عده‌اي از دوستانم بخواهند اين را به من بگويند.

راستش هنوز كسي مستقيم اين ‌را به من نگفته است. من هنوز دو ترم ديگر دانشجوي اين دانشگاه هستم و علي‌رغم برنامه‌ريزيهاي قبلي بازهم بايد در اينجا بمانم. اما احساس مي‌كنم كمي از دانشجويان فاصله گرفته‌ام. احساس مي‌كنم دغدغه‌هايمان مشترك نيست.

نمي‌دانم شايد من تغيير كرده‌باشم شايد هم دغدغه دانشجويان. دراين دانشگاه تحول عظيمي رخ داده‌است و نشريات كلا از تك و تا افتاده‌اند. اگر گاه گاهي هم يك نشريه كورسويي بزند، بلافاصله با برخورد عجيب و غريب همه مواجه خواهد‌شد. شايد كساني كه براي حق دانشجو يخه‌شان را جر مي‌دادند الان احساس مي‌كنند كه دانشجو و مطالباتش ارزش يك ترم محروميت را ندارند. شايد الان همه منطقي به قضيه نگاه مي‌كنند و با خودشان مي‌گويند براي كه؟

اين سوالي است كه پس از چهار هفته انتشار مجدد صوراسرافيل از خودم و از دوستان همكارم مي‌پرسم. از سيد محمدعمادي كه شبهاي سه شنبه تا صبح بيدار است. از هیئت تحریریه كه سختي كار هفته نامه دانشجويي را روي دوش دارد. آنها جوابهايي قانع كننده داده‌اند.البته هيچ كدام مرا آنقدر قانع نكرصور اسرافيلد كه دوباره آن را از كسي نپرسم.

ما در هفته پيش تيتري زديم، مربوط به ساختمان منطقه 8 قضيه آنقدر جدي شد كه حتي به يك ترم تعليق تهديد شديم اما دانشجو فقط گفت خوب بود. فقط همين. ما توي دهن شير رفتيم كه دانشجوها فقط بگويند خوب بود، آنروز احساس كردم كه ما شده‌ايم اهالي يك سيرك كه بادم شير بازي مي‌كند تا يك عده بنشينند و برايمان دست بزنند.

راستي كساني كه با دم شير بازي مي‌كنند تا يك عده كه روي صندلي‌هاي راحت نشسته‌اند براي آنها كف برنند كار ديگري ياد ندارند؟ چرا اين كار را انجام مي‌دهند؟ آنها اين كار را براي كه انجام مي‌دهند؟ آيا واقعاً كار آنها ديوانگي محض نيست؟ كار ما چي؟ ما كه به مسايل صنفي مي‌پردازيم، ايرادات مديريت را بيان مي كنيم، از در و ديوار دانشگاه بد مي نويسيم: آيا واقعاً اين كار ما ديوانگي محض نيست؟

قصد ندارم دراين ياداشت از دانشجويان شكايت كنم. قصد ندرام بگويم كار ما خيلي سخت است، قصد ندارم از نشريه تعريف كنم و هنچنين قصد ندارم از مسئولان دانشگاه بد بنويسيم و بگويم كه آنها مثل شير خطرناك هستند. منظور اين است.....

بله منظورم اين است. من كار اشتباهي كرده‌ام كه در اولين سرمقاله اين نشريه به دوستانم توپیده‌ام، من كار اشتباهي كرده‌ام كه از آنها بعنوان يك عده خود بزرگ‌بين يادكرده‌ام، بله با صداقت تمام اعتراف مي‌كنم كه من كار اشتباهي كرده‌ام.

اما حالا مي دانم كه آنها، دانشجويان فعال قبل، چرا فعاليت مي كردند، چرا با رئيس دانشگاه بحث مي كردند، چرا تحصن را هدايت مي‌كردند، چرا نشريه درمي‌آورند.

حالا مي دانم چرا شيربانان، با دم شير بازي مي‌كنند، چرا سرخود را تا گلو در دهان شير فرو مي كنند.بله حالا همه چيز را حس مي كنم، همه چيز را مي فهمم. آنها براي خودشان تلاش مي كردند، براي خودشان فرياد مي زدنند، براي خوشان مي نوشتند و چاپ مي كردند. آنها خودشان را خيلي دوست داشتند.

انساني كه در برابر بي عدالتي سكوت كند هرچند شاگرد اول  رشته خود باشد، آدم حقيري است، انساني كه نتواند براي بهبود اوضاع زندگي خود كاري كند. همچنان پست و فرومايه باقي مي‌ماند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:26 توسط حميدرضا جعفري |

سردرد عجيب!

امروز ناهار مجبور شدم سركار بمونم. البته زياد اجباري هم نبود ولي دوست داشتم بمونم. البته زياد هم دوست نداشتم، درواقع حال و حوصله رفتن به خونه وبرگشتن رو نداشتم. ناهار قرمه سبزي سفارش دادنسردرد عجيب!د و دوغ. از اين بابت مي‌گم چي خوردم، چون فكر مي‌كنم دليل اين سردرد عجيبم همين غذاي نه چندان خوبي بوده كه خوردم.

به هر حال سردرد چيز عجيبي نيست كه اين روزها به سراغم آمده. عجيب‌ترين نكته‌اي كه دارد اين روزها سرم را مي‌تركاند بحث آدم‌هاي اطرافم است. آدم‌هايي كه به انحاي مختلف لاف دوستي با من را مي‌زنند. البته خيلي‌هايشان واقعا آنقدر كه من توقع دارم باهام دوست هستند اما نه آنقدري كه خودشان عنوان مي‌كنند. به هر حال دوستهاي خوب نعمتي‌ هستند از سوي خدا و آدمي كه دوستان خوبي ندارد نمي‌تواند كه اعتراض كند كه من چرا دوستان خوبي ندارم.

نكته‌هاي زيادي اين روزها براي عرض كردنشان به ذهنم خطور كرده. يكي از آنها بحث دوستي و دوست داشتن است كه البته الآن حالش را ندارم كه بيشتر بنويسم. فكر كنم همين قدر براي عرض امروز كافي باشد.

 

متن فوق را ديروز نوشتم اما فرصت نشد آپ كنم. به هر حال سعي ميكنم هر روز آپ كنم.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8:35 توسط حميدرضا جعفري |

گاهي اوقات بايد سكوت كرد!

خيلي وقتها خيلي جاها آدم بايد فرياد بزند. بايد همه چي را به همه چي بدوزد تا بتواند حق‌اش را بگيرد. خيلي وقتها خيلي جاها فقط فرياد است كه به داد آدم مي‌رسد. تا به حال فريادهاي زيادي كشيده‌ام. تا به حال سر آدمهاي زيادي فرياد كشيده‌ام. تا به حال صدايم را خيلي بلند كرده‌ام. حرف زده‌ام، ضجه زده‌ام، ناله كرده‌ام. تا به حال صداهاي عجيب و غريبي از خودم در آورده‌ام. اما در همه موارد به اين هم فكر كرده‌ام كه اگر سكوت مي‌كردم چي‌ مي‌شد؟ اگر حرفي نمي‌زدم چه اتفاقي مي‌افتاد؟ در همه موارد به اين نتيجه رسيده‌ام كه در فرياد چيزهايي هست كه در سكت نيست. در فرياد چيزهاي خوب زيادي هست. و تو بهتر و زودتر مي‌تواني به حق‌ خودت برسي. اما هميشه به سكوت فكر كرده‌ام. هميشه ساكت بودن را دوست داشته‌ام. هميشه براي آدمهاي ساكت احترام خاصي قائل بوده‌ام. و آنها را از اين باب كه اجازه‌ داده‌اند كسي حق‌شان را بخورد با وجود اينكه مي‌توانستند فرياد بزنند تحسين كرده‌ام. من آدمي اينجوري نبوده‌ام. بعضي وقتها در بعضي جاها سعي كردم اين شكلي رفتار كنم اما نشد. نشد كه سكوت كنم. نشد كه اجازه بدهم حق‌ام را زير پا بگذارند. از خودم در اين زمينه راضي هستم اما هميشه دوست داشتم سكوت را _به اين معني كه گفتم_ تجربه مي‌كردم.

حضرت علي(ع) صبر زيادي داشته كه اينجوري سكوت كرده. حضرت علي(ع) با خاري در چشم و استخواني در گلو سكوت كرده. اين معنايش براي من خيلي عميق است. كاملا مي‌فهمم حضرت علي(ع) چه روزهاي سختي را سپري كرده. او را از جهت سكوتي كه كرده درك مي‌كنم.

خدا كند بتوانم در اين ايام جواني اين شكل سكوت كردن را تجربه كنم. خدا كند بتوانم به آن حد از توانايي برسم كه در برابر كساني كه به عدالت رفتار نمي‌كنند سكوت كنم و كار آنها را به خدا واگذار كنم. خدا كند كه بتوانم ساكت باشم. خدا كند كه بتوانم!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:35 توسط حميدرضا جعفري |

خدایا مرا بکش!

ساعت نزدیک چهار صبح است و من دارم توی نرم افزار ورد حرفهای دلم را تایپ می‌کنم. نمی‌دانم چرا خوابم نمی‌برد. تا به حال شب‌های زیادی بوده است که به دلایل مختلف نتوانسته‌ام بخوابم, شب‌هایی که بیدار بوده‌ام و گاهی کتاب خوانده‌ام و گاهی راه رفته‌ام. اما امشب هیچ کدام از اینها مرهم دل زخم دیده ام نیستند. تمام وجودم اسیر یک درد بزرگ شده است. باور کنید که مزخرف نمیگویم. کابوس بزرگی تنم را لرزانده. نمی‌خواهم خودم را بهتر از همه جلوه بدهم. حقیقتا نوشتن را آخرین راه برای رهایی از این غم بزرگ انتخاب کرده ام.البته همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد. همیشه همه غمهای بزرگ در دل اتفاقهای کوچک و ساده جا خوش کرده است. بزرگترین تراژدی های جهان هم در دل  یک اتفاق ساده و کوچک شکل گرفته است. اصلا حوصله حرافی ندارم. اصلا نمی خواهم لقمه دور سرم بچرخانم ولی حقیقتا نمیدانم چطور باید ماجرا را تعریف کنم که این قلب لعنتی کمی آرام بگیرد.

امروز که با اتوبوس داشتم می‌رفتم سرکار اتوبوس پشت چراغ چهارراه ابوطالب ایستاد. پسر 10 یا 12 ساله‌ای داشت به ماشینهای پشت چراغ لنگ می‌فروخت. با ارامشی که خاص یک نوجوان دوازده ساله است و با همان لبخند شیطنت‌بار به راننده های ماشینهای سواری لنگ تعارف میکرد. وقتی نوبت راننده اتوبوس شد که میهمان تعارف پسرک باشد.....

البته من چیز زیادی ندیدم. همه چیز در یک آن اتفاق افتاد. اتوبوس به خاطر سروصدای جمعیت و شلوغی چهارراه پس  از آن اتفاق توی ایستگاه بعد از چهارراه نایستاد. همه مسافران اتوبوس می خواستند که پیاده شوند. هر کسی چیزی تعریف می کرد.از میان همه آن روایتها روایت مرد میانسالی که با تأسف به حال جامعه ایرانی سرش را مدام تکان می‌داد برایم قابل قبولتر بود، اما هیچ چیز عوض نمی‌شد. فقط شدت ماجرا فرق داشت.

روزگار پسرک لنگ فروش خیلی سیاه بود.

راستش من هم یک روزهایی دستفروشی کرده‌ام. اما هیچ وقت زیر ماشین نرفته‌ام.

راستش جانمازهای مرا هم مأمور شهرداری گرفته ولی برای گرفتن آنها هیچ کس توی خیابان دنبالم نکرده.

مرد میانسال تفسیر جالبی داشت می‌گفت: اگر این پسر بچه دزدی می‌کرد مجازاتش چند ماهی حبس بود نه مرگ.

مرد میانسال با دست دستفروشهای کوچک دیگری را نشان می‌داد که دودستی توی سرشان می‌زدند و می‌گفت: هیچ کدام اینها دیگر دستفروشی نمی‌کنند. آنها راه آسانتری برای درآمدزایی پیدا خواهند کرد!

خدایا آیا من راه درستی را دارم می‌روم؟

چرا من نمی‌توانم به آن پسرک و رفقایش کمک کنم. چرا من اینقدر ناتوانم؟ خدایا برای این کوتاهی چگونه مرا عذاب خواهی کرد؟ چرا من تمام لنگهایش را قبل از اینکه مأمور شهرداری دنبالش بیافتد ازش نخریدم؟

چرا من اینقدر بدم؟

خدایا مرا بکش مثل آن پسرک که در اعماق قلبم دفن شده است و بوی تعفنی به وجودم صادر می‌کند که آرامشم را صلب کرده.

بویی که آرامشم را صلب کرده! بوی طراوت کودکی مرده با نیشخندی ریز که سرشار از زندگی بود! بوی کودکی با لخندی ریز!

چرا نمی توانم بخوابم؟!!!

خدایا مرا بکش!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:7 توسط حميدرضا جعفري |

بابا
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:24 توسط حميدرضا جعفري |

براي يه گزارش يكي از بچه هاي تحريريه رو فرستادم بره حرم و به هر زائري رسيد يه كاغذ بده و بگه كه حرفهاي دلت رو به امام رضا توي اين كاغذ بنويس.

وقتي اون گزارش‌گر(خانم رنگي) اومد چشم هاش باد كرده بود و حسابي دمق بود.

دليلش رو ازش نپرسيدم و مستقيم رفتم سر كاغذها. بعد از خوندن من هم حالم حسابي گرفته شد. رفتم حرم. حالا به زوار آقا يه جور ديگه نگاه مي‌كردم. هر كدوم از اونا يه دنيايي هستن برا خودشون!! تصوير اين يادداشتها توي صفحه ورود آزاد روزنامه قدس در دهه ميلاد حضرت چاپ شد.

 

 

السلام عليك يا غريب‌الغربا

امام رضا سلام من دختري غريب در اين شهر درندشت هستم. خوب شما كه بيشتر از هر كسي مي‌دانيد من چي مي‌خوام يا توي دلم چه مي‌گذرد. امام رضا من واقعاً از ته دل از شما مي‌خوام كه براي ظهور امام زمان دعا كنيد. شايد كه نه حتماً خدا آرزو و دعاي شما را مستجاب مي‌كند. دلم مي‌خواد ما هم مثل انسانهاي گذشته كسي را داشته باشيم تا راهنماي ما باشد. امام رضا شرمنده‌ام در همسايگي شما مرتكب گناه مي‌شوم. شما آنقدر بزرگواريد كه يك سگ كه ا ز نظر ما حيوان پست است به حرمتان راه داده ايد. كاش ما هم باطني به آن پاكي داشته باشيم. امام رضا از شما مي‌خوام هدايتگر جوانها باشيد. امام رضا من و چهار خواهرم كنار حرمت ساده عقد كرديم. به اميد ضمانت شما. ما را فراموش نكني. از شما مي‌خوام تمام معتادان را شفا دهي و باعث و باني آنها را نابود كني.

براي من و احمد هم دعا كن خوشبخت شويم. ارادتمند شما، بنده‌اي با قلب سياه.

ع. ع 20 ساله از مشهد

 

 

سلام به تنها خورشيد قلبم. وقتي ميام توي حرمت خودم رو كنار قرص ماه مي‌بينم. كنار كسي كه با دستاي گرمش سردي وجودم را گرمتر مي‌كند. توي وجود من هميشه يك غمي سينه‌ام رو حبس كرده. حتي روزنه‌اي براي رسيدن به آرامش را هم بازنگذاشته. اما وقتي تو با من حرف مي‌زني شعله‌هاي خاموش فانوس كوچك زندگي من روشن‌تر و فروزان‌تر مي‌شود و لحظه‌هايي را كه زندگي من به سرعت در مردابي كه خود بوجود آورده‌ام سير مي‌كند. آقاجون اگر دورم ازت دليل بي‌وفايي نيست وفا آنست كه هر دم نامت بر زبانم است.

مريم 18 ساله، طرقبه

 

 

از خدا مي‌خواهم كه يك پسر به نام علي رضا به من بدهد. از خداوند مي‌خواهم كه شوهرم كه محتاط (معتاد) است ترك كند. از خداوند مي‌خواهم كه همه راه راست بروند من هم در راه راست برم. از خدا مي‌خواهم كه يك پسر داشتم مرد در كنار او به درستي قرار گيرم. خداحافظ.

25 ساله از محمودآباد

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يا امام رضا من مي‌خوام به خواهرم يك بچه بدهيد و مي‌خواهم به خواهر بزرگ‌ترم يك بچه بدهي و مي‌خواهم خواهر بزرگترم از خودم را خوب بكني و مي‌خواهم تمام مريض‌ها خوب بشوند.

15 ساله از محمودآباد

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يا مولا از تو مي‌خواهم كه يهچ وقت از راه راست منحرف نشوم و هميشه به ياد خدا باشم. مولا جان از تو مي‌خواهم كه موفقيت تحصيلي پسرم علي را و همچنين شفاي چشمانم را و مشكل شوهرم را حل كني. من تو را دوست دارم و هميشه تو را در قلبم حس مي‌كنم. تو رويت را از من برنگرداندي و من حقير را به خاانه خودت دعوت كردي. ازت سپاسگزارم.

ميترا از بندرعباس. 30 ساله.

 

گاهي وقتا كه دلم خيلي مي‌گريه مي‌آم حرمت تانگاهم به گنبد طلايي‌ات مي‌افتد بغضي كه تو گلوم روگرفته سرباز مي‌كند. نمي‌دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت. اما تا پام رو توي حرمت مي‌گذارم قلبم آروم مي‌گيره آدم بايد لحن ديگه‌اي صحبت مي‌كند. وقتي گرفتاري زياد دارم به گوشه‌اي براي خودم توي حرم پيدا مي‌كنم با آقاي مهربونم صحبت مي‌كنم. مي‌گم آقا مي‌ترسم اجلم سربرسه و آقام رو نبينم. دوست دارم موقعي كه ظهور مي‌كنه منم باشم. با اين همه گناهم اما توقعات زيادي دارم. مريض‌ها رو كه مي‌بينم مي‌گم آقا براي تو كه كاري نداره. ببين اين همه دارد گريه مي‌كنن. خب حاجتش رو بده. وقتي توي حرمت هستم احساس مي‌كنم به خدا نزديك‌تر هستم. چون اينجام خدا چيزي بهم نمي‌گه. بوسيله‌ي تو با خدا دوباره آشتي مي‌كنم. وقتي هم به مرگ فكر مي‌كنم از اعمال خودم مي‌ترسم. دوست دارم اون زمان همين طوري كه من اومدم زيارتت تو هم به من سر بزني. چون اون موقع هست كه ديگه واقعاً هيچ كس نمي‌تونه كمكم كنه مگه شما اونجا باشي تا آدم ديگري داشته باشه. هميشه شما هستي كه با من خوب تا مي‌كني. دوستت دارم اي امام رضا.

توو رو جون جوادت عاقبت به خيرمون كن. خداحافظ

م. ح سن 19 سال.

 

 

با عرض سلام حضور آقام حضرت امام رضا(ع) آقا قسمت مي‌دهم به امام جواد(ع) پنج تن آل عبا خودت از خدا بخواه تا ظهور آقام صابح زمان را نزديك قرار بده. اسلام را از شر تمام شيطانها نجات بده حق مظلوم‌ها را از ظالمين بگير. آقا تو را به خدا تمام حوائج زايرين را بده علي‌الخصوص جوانانت را به آرزوهايشان برسان و همه آنها را به راه راست هدايت كن. اماما تمام مريضهاي اسلام را شفا بده. ما را در دنيا و آخرت عاقبت به خير كن. با امامان و اولاي خاص خود همنشين كن. به اميد لطف و كرمت يا امام رضا(ع).

سلام آقاجون: مي‌گن هر كي بياد در اين خونه، خوب جايي اومده. اين خونه، خونه‌اي كه صاحاب هيچ كي رو رد نمي‌كنه. سلام هيچ كي رو بي‌عليك نمي‌زاره. دل هيچ كي رو نمي‌شكنه. او بين هيچي و هيچ كس فرق نمي‌ذاره. پس آقاجون تو كه حرف دل منو مي‌دوني تو كه از سر درونم خبر داري، من وو از در خونت رد نكن. نذار بگم كه از در خونة ولي نعمتم دست خالي برگشتم. نذار بگم كه آقا دست خالي ردم كرده. البته اون قدر لطف و بخشش داري كه بعيد مي‌دونم دست خالي ردم كني. قربونت بشم آقاجون جوابمو بده.

21 ساله از مشهد.

 

السلام عليك يابن فاطمه الزهرا

دلم مي‌خواست كه وقتي به حرمت مي‌يام حضوراً خود تو مي ديدم. يعني وقتي مي‌دويدم حرم اينقدر بي‌ادبانه تو حرمت نمي‌نشستم. تو حضور داشتي واقعاً و من جلوي تو زانو مي‌زدم پاها تو مي‌بوسيدم و زار زار گريه مي‌كردم. ازت حاجاتم رو مي‌خواستم و ازت شكايت مي‌ كردم كه اون روزي كه من اومدم حرم خالصانه عهد و پيمان بستم. به تو گفتم كه من هم از طايفه شما هستم پس بايد بيشتر هواي مرا داشته باي ولي باز هم اتفاقي كه بايد مي‌افتاد نيفتاد. وقتي هميشه با تو درد دل مي‌كنم و اينو بهت مي‌گم صداتو تو دلم مي‌شنوم كه مي‌گي باز ناشكري كردي و شايد هم همينطور باشه. و امروز كه اومدم حرم بي‌ريا اومدم. واقعاً بي‌ريا. چون هيچ كس از خانواده‌آم خبر نداره و السلام. به اميد اينكه روزي نه اينكه بي نياز بلكه رضايتمند از همه چيز به حرمت بيام و ازت تشكر كنم.

ع. ح 18 ساله.

 

يا امام رضا ظهور امام زمان را نزديك بگردان و به من علوم قرآن خواندن بياموز و به همة بيماران شفا عنايت فرما.

زنجان

 

السلام عليك يا علي بن الموسي الرضا. آقاجان اولين دعايم اين است ظهور آقا امام زمان را هر چه زودتر نزديك بگردان. آقاجان زوار تو هستم. تو مي‌داني رفتن من از اينجا خيلي سخت است. ول بايد بروم. از تو مي‌خواهم تو را به جان پسرت امام جواد و مادرت فاطمة زهرا دوباره اين سعادت را نصيبم كن تا سال 85 دوباره به پابوست بيايم. آقاجان از دلم خبر داري تو را به جان مادرت آرزوهايي كه روبروي گنبد طلايي كردم، حاجاتم را برآورده كن. به اميد ديداري دوباره در سال 85. همانطور كه از سال 82 تا به حال آرزو كرده‌ام كه سال بعد بيايم. باز هم مي‌گويم هر سال من را بطلب تابه پابوست بيايم.

حبيبه قديري. سن 19 سال. از استان كرمان.

 

 

Ya emem reza chi barayat benevisan. Nemidam ke che azat bekham, va as koja shuru konam. Agha jan avala azat mikhstam ke pooldar besham. Pooldare pooldar. Amma na mikham ye adam maroof besham. Intory ham mashhoor hastam ham pooldar. Inam khoob nist. Pool tamam mishe yek chizi mikham ketamoom nashe. Mikham ham pool dashte basham , yek mashine model ball, yek mobail, yek khane bozorg va kheily ghashang. Rastesho bekhay inna kheily koochike hamintor bachegane. Ye chize mashty mikham. Aha! Agha jan adam boodan chetore? Mikham adam basham, adam, dige mozahemat nemishava,. Baghiye ham bahat kar daran.

Ye gharib as nakojaabad.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:27 توسط حميدرضا جعفري |

« دمِ در»

صداي مبهم شلوغي به گوش مي‌رسد. گوشه سالن با چند نفر حرف مي‌زند. اگر آن گوشه تنها مي‌ايستاد و خودكارش روي زمين مي‌افتاد. و اگر من چشم‌هاي آبي لبهاي سرخ و برجسته، موهاي طلايي صاف و بلند و بدن ورزيده‌اي مي‌داشتم، يا لااقل درست مي‌توانستم حرف بزنم؛ مي‌رفتم جلو، مي‌گفتم: «خانم! خودكارتون!!!» لبخندي مي‌زد، به هيجان مي‌آمدم و خودكار را از روي زمين برمي‌داشتم. سعي مي‌كردم متوجه سرخي گونه‌هايم نشود. خودكار را تميز مي‌كردم و دو دستي جلويش مي‌گرفتم. خودكار را مي‌گرفت و سر صحبت را باز مي‌كرد بعد با متانت حرفهاي مرا گوش مي‌كرد و سرش را به علامت تأئيد تكان مي‌داد. در اين ميان زيباترين چيز لبخند بي‌دليلي بود كه لبهايمان را بعد از تمام شدن هر جمله كشيده‌تر مي‌كرد.

ولي چون اين جوري نيست، نفسم را آزاد مي‌كنم. سالن را ديد مي‌زنم، دوباره نفسم را در سينه نگه مي‌دارم و به ديوار خيره مي‌مانم.

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:0 توسط حميدرضا جعفري |

مادر بزرگ سلام!

ماد بزرگ خوب و مهربانم سلام. اي كه با دنياي اينترنت و نوشتن در كل غريبه هستي! براي تو نامه مي نويسم. تويي كه نمي‌تواني بخواني. نمي‌تواني معناي كلمات درج شده روي مانيتور را از هم تشخيص بدهي. مادر بزرگ خوبي كه معناي آبگوشت درست كردن و نوشتن را از هم تشخيص نمي‌مادر بزرگدهي. تويي كه دوستت دارم. سلام! احوالاتت چطور است. يادم مي‌آيد بعد از مرگ پدر بزرگ زياد خوش احوال نبودي و مدام مريض مي شدي. الآن چطوري؟ كجاي دلت اين دلتنگي بزرگ را رها كرده اي؟ مادر بزرگ خوب و مهربانم! دارم براي تو مي‌نويسم كه حرفهايم را درك نمي‌كني. دارم با تو در دل مي‌كنم كه تمام اشتراكمان در نوازش موهاي خرمايي‌ام خلاصه مي‌شود. مادر بزرگ خوبم! دلم از اين دنيا گرفته. درست مثل دل تو. اين دنياي سگي و بد مصب هر روز فيلمي سر ما در مي آورد. تو چه كار مي‌كني؟ تو خب هستي؟ الآن چند سال است كه به روستايمان در نيشابور سر نزده‌ام؟ چند سال است كه سر روي پاهايت نگذاشته‌ام؟ مادر بزرگ خوبم! تو روزگارت را به چه چيزي مي‌گذراني؟ من تمام وقتم را اينترنت مي‌گيرد. تمام عمرم دارد توي دنياي صفر و يك تلف مي‌شود. همه چيزم مجازي است. خوش به حالت كه سر از اين دنياي جديد در نمي‌آوري. خوش به سعادتت. من احمق تا الآن ده بار كنترل اس زده‌ام كه اين متن ذخيره شود. اطمينان ندارم. به هيچ كس و به هيچ چيز نمي توانم اعتماد و اطمينان كنم. اين خصوصيت اين دنياي جديد است. اين يكي از اصول اوليه است. اگر به اين كامپيوتر اطمينان كنم تمام عمرم بر فنا است. چون هيچ چيز سرش نمي‌شود. اين لعنتي كه نمي‌تواند درك كند اين نامه براي من چقدر مهم است. نمي‌داند كه نوشتن اين نامه برايم از زندگي كردن هم مهم تر است. اين فقط ياد گرفته همه چيز را صفر و يك كند. او الآن عشق من نسبت به تو را تبديل كرده است به عدد. يعني دوست داشتن من نسبت به تو شده‌است يك عدد. مثل اينكه بگويي براي درست كردن يك آبگوشت اينقدر گوشت لازم است. كاملا عددي و كاملا حساب شده. اصلا تو كه حرفهايم را نخواهي خواند و اگر هم كسي برايت بخواندشان نمي‌فهمي چه مي‌گويم. فقط مي‌خواستم از اين دنياي لعنتي به كسي شكايت كنم. نمي‌خواستم مقاله بنويسم. نمي‌خواستم قدرتم در نويسندگي را به رخ كسي بكشم. نمي خواستم كسي كه مخاطب نامه من است برايم همدردي كند و بگويد من هم درگيرش هستم. مي‌خواستم براي تو كه مادر بزرگ من هستي، براي تو كه مرا از رحم مادرم درآورده‌اي، براي تو حرف بزنم. براي كسي كه صفر و يكي نيست! چون نمي توانم به ديدنت بيايم و مي دانم به زودي خواهي مرد از همين جا باهات خداحافظي مي‌كنم. سلام مرا به پدر بزرگ برسان و بگو كه در اين دنيا چه چيزهاي بي ربطي وجود دارد. بگو كه نوه‌مان كه روزي فكر مي كرديم براي خودش دكتري يا مهندسي مي‌شود هيچ كاره‌اي شد در اينترنت و تمام عمرش را صرف فشار دادن چند تكه لاستيك بي‌ارزش كرد. به او بگو كه دنيا نوه‌اش را كوچكتر از زماني كرد كه به دنيا آمده بود. مادر بزرگ مهربانم به پدر بزرگ عزيزم سلام مرا برسان و بگو رضا گفت:01 01 01 01 010 100111010101

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:4 توسط حميدرضا جعفري |

اسب خيلي خوب است!

كاش من اسب بودم. اسبها حيوانهاي خيلي خوبي هستند. اسبها حيوانهاي نجيبي هستند. اسب بودن خيلي خوب است. اين جملات كوتاه تنها كلماتي است كه مي‌توانم بعد از تماشاي چند اسب زيبا به زبان بياورم. توي همين يك ساعت كه به تماشاي اسبها رفته بودم كلي از زندگي‌شان لذت بردم. آنها موجودات تنهايي هستند و تنها لذت زندگي‌شان خوردن هويج يا يورتمه دويدن توي مانژ است. آنها هرگز ازدواج نمي‌كنند مگر اينكه صاحب اسب بخواهد از اسب كره‌اي داشتاسبه‌باشد. و آن هم فقط يك شب به اسطبل يك اسب غريبه برده مي‌شوند و بعد از آن دوران بارداري شروع مي‌شود. اسب بودن هم خودش عالمي دارد. وقتي صاحب يك اسب دستي به زير گلويش مي‌كشد انگار تمام دنياي را به او داده‌اند. اسب‌ها زود گرسنه مي‌شوند و با اينكه اسطبل داران روزي چهار بار به آنها سه من يونجه يا كاه‌جو مي‌دهند باز هم گرسنه هستند.

سوار اسب شدن هم لذت خاص خودش را دارد. يورتمه رفتن. چهار نعل رفتن. بله من فقط يك دفعه براي تماشاي اسبها رفته‌ام اما احساس مي‌كنم اين موجود دوست داشتني را سالهاست كه مي‌شناسم. يك احساس خيلي قوي در من زنده شده براي رفتن به سوي سواركاري و سوار اسب شدن. تا حالا فكر مي‌كردم كه سواركاري يك ورزش بي‌فايده و بدون لذت است اما خيلي اشتباه مي‌كرده‌ام. سواركاري آنقدر لذت دارد و آنقدر هيجان كه تمام انرژي و استرس آدم يكجا خالي مي‌شود. البته من توي اين جلسه اول سوار اسب نشدم اما از روي چشم‌هاي برق افتاده سواركاران توانستم ميزان لذت اين ورزش را ببينم.

***

مرد احساس مي‌كند خيلي احساساتي شده است. دست و پايش را به هم نزديك مي‌كند. دارد براي خودش فلسفه بافي مي‌كند كه نه اين توضيحات به درد خواننده‌ها مي‌خورد. مي‌تواند آنها را با لذت كامل يك ورزش كامل آشنا كند.

لبخند رضايتي روي لبهاي مرد مي‌نشيند. كلمات را نگاه مي‌كند و كنترل اس مي‌زند.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:42 توسط حميدرضا جعفري |

چرا بايد دعا كنيم؟

مدارک و اسناد ديرينه اي در اين زمينه وجود دارد که نيروي ايمان در سلامت جسماني فرد تاثير مي گذارد. دعا کردن فوايدي دارد که باعث ايجاد سلامت جسماني در انسانها مي شود و کليه اين مزايا قابل اثبات مي باشند. حتي دعاهاي اتفاقي و مراقبه هاي گاه و بيگاه نيز به سلامت افراد و داشتن زندگي طولاني تر کمک مي کنند. کسي که دعا مي کند اجازه مي دهد تا تمام استرس ها و اضطراب هاي دروني اش تخليه شوند. در بسياري از موارد جريان خون بيماران بهتر شده و بهبودي پس از عمل جراحي در کساني که اعتقادات محکم ديني داشته اند، بسيار سريع‌تر رخ داده است. افرادي که اعتقادات ديني‌شان از سايرين محکم تر است به راحتي به صلح و آرامش دست پيدا مي‌کنند. بله، درست است، دعا کردن مي‌تواند به راحتي سلامت رواني و فيزيکي را براي شما به ارمغان بياورد.

آيا دعا تنها تامين امنيت است؟
فقط همين؟ آيا دعا تنها مانند يک عصاي زير بغل است که به ما کمک مي کند تا سلامت ذهن و بدن خود را تثبيت کنيم؟ اگر بر روي يک قدرت ماورايي تمرکر کنيم، مي‌توانيم زماني که احساس ناتواني به ما دست داد به راحتي چشم اميد به او ببنديم. چنين عملي باعث مي شود تا به ميزاني از آرامش و آسودگي خاطر دست پيدا کنيم. شايد به همين دليل باشد که دعا معمولا به فرشتگان و اوليا و انسان‌هاي پرهيزکار عرضه مي شود. زماني که شما کسي با قدرت عظيم و بي پاياني را در اختيار داشته باشيد که بتوانيد به راحتي با او صحبت کنيد، به درگاه او التماس و زاري کنيد، و به گناهان و اشتباهاتتان اعتراف کنيد، خيلي راحت تر مي توانيد روح سر کش خود را تخليه سازيد.

اما دعا خيلي بيشتر از رسيدن به آرامش است. دعا کردن صحبت کردن با خالقي است که به شما هستي بخشيده است، دعا يعني برقراري ارتباط با يگانه خالق هستي. شما به دعا کردن فراخوانده شده ايد. پروردگار خودش به شما گفته تا بارهاي اضافي ناراحتي ها و مشکلاتتان را با او در ميان بگذاريد. او حتي فرموده است تا گستاخانه به درگاهش هجوم ببريد تا به رحمت لايزالش دست پيدا کنيد. او شما را طوري خلق کرده که نياز داريد همواره به طريقي با او درارتباط باشيد و چه راهي بهتر از دعا کردن؟

دعوت شدگان به مناجات
خداوند به تک تک مخلوقاتش علاقه دارد و براي آنها ارزش قائل است. در کتاب مقدس مي خوانيم که او حتي تعداد موهايي روي سر هر يک از مخلوقاتش را مي داند. حتي از تمام کارهاي افرادي که از درگاهش دور شده اند را تحت کنترل و اراده خود دارد. گاهي اوقات شايد برايتان اتفاق افتاده باشد که فکر کنيد آيا کسي هست که خود حقيقي شما را بشناسد. بله او کسي نيست جز خالق و آفريننده تان. او منتظر است تا صداي شما را بشنود. شما بايد دعا کنيد زيرا او شما را به اين کار فراخوانده است.

زمان دعا کردن بايد اين کار را با اعتقاد و ايمان کامل انجام دهيد و مطمئن باشيد که خداوند صداي شما را مي شنود و روزي به شما پاسخ خواهد داد. اگر به دعا کردن ايمان نداشته باشيد چيزي بيشتر از آرامش نصيبتان نخواهد شد. اگر نيروي ايمان در بين نباشد تکرار وردهاي نوشته شده حتي به طور مکرر هم هيچ فايده اي در بر نخواهد داشت.

براي رسيدن به حاجات بايد اعتقاد داشته باشيد که خداوند به شما علاقه‌مند است و منتظر شنيدن صداي شماست. او هميشه به شما کمک خواهد کرد تا نقاط خالي موجود در زندگي خود را به نحوي پر کنيد. او فرموده‌است که از خاکسترهايي که ما به وجود آورده ايم زيبايي هاي فراواني مي تواند بيافريند. زماني که اندوهگين و محزون هستيم او مي تواند شادي و خوشحالي را به قلب هاي ما هديه کند. ما دعا مي کنيم زيرا از طريق آن نيرو مي گيريم و به خداوند متصل مي شويم.

خداوند مشتاق است تا با تک تک ما انسان ها ارتباط برقرار کند. اما متاسفانه خودخواهي ها و طغيان هاي سرکش و سمج درونمان مانع رسيدن ما به او مي شوند.

ارتباط با پروردگار
خداوند روش‌هاي مختلفي را بر سر راه ما قرارا داده‌است تا از طريق آن بتوانيم به او متصل شويم. او پيامبران را براي ما بر روي زمين فرستاده. آنها نمونه هاي مناسبي براي اخلاق عالي بودند. کساني بودند که هيچ گاه اجازه نمي دادند خودخواهي‌ها و سرکشي‌هاي دروني‌شان بر نيروي ايمانشان غلبه کند و اين امر باعث گسيختن پيوندشان با باري تعالي شود. آنها با دشمنان خود مبارزه مي‌کردند و در اين راه جان خود را از دست مي‌دادند، بدون اين که هيچ گناهي به گردن داشته‌باشند. خداوند هم ميان آنها و بندگان عادي هيچ تمايز و برتري قائل نمي‌شد.... روزي خواهد رسيد که خداوند با نيروي ازلي و ابدي خود حق را بار ديگر بر جهانيان حکمفرما سازد!  اين ما هستيم که بايد اين پل ارتباطي را هر روز بيش از روز گذشته محکم‌تر سازيم.

چه داستان هاي زيادي را در مورد افرادي که در شرايط بحراني قرارا داشتند و دست نياز به درگاه خداوند بلندکرده و در نهايت به مقصود رسيده اند شنيده ايم. براي بعضي ها شايد اين شروعي براي پيوند با خداوند باشد و براي عده اي ديگر شايد پس از حل مشکل و رفع بحران دوباره همه چيز را به دست فراموشي بسپارند. اما چه باور کنيم و چه آنرا به دست فراموشي بسپاريم نيروي دعا حقيقت دارد و در زندگي عيني شاهد ان خواهيم بود.

زماني که دست به دعا بلند مي کنيد نه تنها خداوند با روي باز به شما پاسخ مي دهد بلکه با اين کار درهاي زندگي خود را به سمت او باز نموده ايد و به راحتي با قلب و سپس تمام وجودتان عجين مي گردد. دعاي شما به منزله دعوتي است که باعث مي شود باري تعالي به زندگي شما قدم بگذارد. ما دعا مي کنيم تا خداوند کنترل امور زندگي مان را به عهده گيرد و در تمام شرايط ما را ياري کند.

براي اين که بتوانيد رابطه خود را با خالق هستي محکم تر سازيد دعا، جزو مهم‌ترين مناجات هايي است که شما در تمام طول زندگي خود انجام داده ايد. اين مناجاتي است که رابطه شما با او را شکل مي دهد. شما آفريده شده ايد تا با خدا راز و نياز کنيد و فقط از اين طريق مي توانيد به سعادت و خوشي دست پيدا کرده و معناي حقيقي زندگي را در يابيد.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:12 توسط حميدرضا جعفري |