خدا كند دلم زودتر بتركد
دلم دارد ميتركد. هميشه وقي آدم دلش دارميتركد يك حس مبهم ميآيد زير پوستش. يك حس آرام ميرود توي تمام بدنش. چرا او را كشتند، مگر چه گناهي مرتكب شده بود، مگر از كدام ديوار بالا رفته بود، مگر حق كدام موجود را ضايع ساخته بود. دلم دارد براي مظلوميتش ميتركد.
حالامن نوشتم كه دلم دارد ميتركد ولي هرچه صبر ميكنم صداي گومبش را نميشنوم، صداي مهيب انفجار قلبم گوشم را كر نميكند. هرچه صبر ميكنم، هيچ خبري از هيچ كجا نميشود. همه ساكتاند من هم ساكتم. همه خفهخون گرفتهاند، من هم خفهخون گرفتهام. سكوت همه جا را، سكوت همه كس را، سكوت همه چيز را فراگرفتهاست. شايد اين راز سكوت باشد كه هميشه همراه مظلومان بودهاست. اما چرا؟
خداي من، چه بلايي دارد سرمان ميآيد. داريم به كجا ميرويم؟ حواسمان را كدام ساحره پرت كردهاست؟ مفتون كدام دلفريب شدهايم؟ كدام وسوسه است كه ما را اينقدر گمراه كردهاست؟ خدايا ما را درياب!
سرخي گونههايش داشت آتش ميگرفت، درست مثل خاكستر سيگاري كه روي لبهايش جابهجا ميشد. گونههايش كه ميرفت تو، همه دنيا ميآمد دور سرش؛ گرم ميشد. با دست چب سيگار را از لبش ميگرفت، ميآورد جلوي صورتش و به آن خيره ميشد. چه چيزي از آن همه سرخي برايش جذاب بود؟ خداي من يك دختر چهارده ساله مگر چقدر غم و غصه دارد كه مثلا براي رهايي از آنها به سيگار رو ميآورد. مگر دنيا چه بلايي بر سرش آوردهاست كه اين گونه هستي را ميبيند؛ سرخ درست مثل آتش خاكسترش.
دلم دارد ميتركد. هرچه ميخواهم خودم را تخليه كنم نميتوانم، اخر مگر ميشود اين را فراموش كرد. اين غم بزرگ را، اين فاجعه را. دوست دارم آقا با خودت صحبت كنم، با خود خودت. دوست دارم فقط به خودت توضيح پس بدهم كه چرا جلو نرفتم و درباره كارش با او صحبت نكردم.
ميداني آقا روزگار حالا با زماني كه شما و اجداد من در اين دنيا بوديد عوض شده. در روزگار من، مد اين است كه كار هركس به خودش مربوط ميشود. ضربالمثل هم برايش درست كردهاند، ميگويند؛ هركس را توي قبر خودش ميخوابانند و اين يعني... دارم چه ميگويم، خود شما معنياش را بهتر از من ميدانيد. تازه او يك دختر چهارده ساله بود و من هم كه يك مرد هستم، در جامعه من نهي از منكر كردن او توسط فردي با شرايط من بد محسوب ميشود و موقعيت اجتماعيام را به خطر مياندازد. آقاجان! درست است كه الآن تقريبا همه ميدانند كه هدف قيام شما چه بودهاست، اما همان همه، به كساني كه امر به معروف و نهي از منكر ميكنند به چشم بد نگاه ميكنند.
دلم دارد ميتركد. خداكند كه دلم زودتر بتركد، ديگر طاقتش را ندارم.
چند داستان كوتاه، راجع به هويتهايي كه براي هم SMS مي كنيم!
1. ايستگاه سوم سوار اتوبوس مي شود. خوش لباس و مرتب است. اهالي اتوبوس يك چيز جالب ديگر پيدا مي كنند كه با پاييدن آن لااقل يكي دوايستگاه سرگرم باشند. مي آيد كنار دست من مي نشيند. سرم روي روزنامه است. زير چشمي نگاهش مي كنم، او هم زير چشمي روزنامه مرا مي خواند. از كوله پشتي سنگينش مي شود فهميد دبيرستاني ا
ست. مي خواهم سر صحبت را باز كنم و ازش بپرسم عطرش را از كجا خريده كه صداي موزيك تركي از توي كيفش بلند مي شود. زيپ جلوي كوله اش را باز مي كند و گوشي تلفن همراهش را درمي آورد و يكي از دكمه هايش را مي زند. بلند بلند صحبت مي كند. انگار يكي از همكلاسيهايش است. گوشي را قطع مي كند و دوباره خودش با يكي ديگر تماس مي گيرد. آن دوست اولي اش از اينكه دوست دومي اش بهش گفته داداشت خيلي خوش تيپ است ولي چقدر افاده اي است ناراحت شده و دوست دومي اش، پسرخاله دوست اولي اش راكه نمي تواند دماغش را بالا بكشد مسخره مي كند. بعد هم كلي به معلم رياضي شان كه امروز حسلبي سركار گذاشتنشان مي خندند.
2. استاد پشت ميز مشغول صحبت كردن است. مي رود پاي تخته و فرمولهايي را كه فكر مي كند خيلي مهم است اثبات مي كند. دانشجوها بي حركت روي صندلي ها نشسته اند و چشم هايشان به تخته خيره شده. استاد هر از گاهي با گچ به تخته مي كوبد و همهمه آخر كلاس براي چند دقيقه اي آرام مي شود.يكدفعه صداي محمد اصفهاني در فضاي كلاس مي پيچد: نازنين من اگه تاريكم.... استاد سرش را برمي گرداند و يكي از آخر كلاس موبايل به دست، عذرخواهي مي كند و باطمانينه از كلاس خارج مي شود. با نگاهم طرف را دنبال مي كنم؛ هماني است كه ترم پيش سه روز مانده به امتحان دنبال كتاب مي گشت. دارم به اين فكر مي كنم كه چه طوري توانسته نمره بياورد كه موزيك ديگري در كلاس پخش مي شود. اين بار يكي از پسرها است. از آنهايي كه توي دانشگاه تي شرت اندامي مي پوشند و پايين شلوارشان را ريش ريش مي كنند و تا يكماه مي شود به خط ريشهاي عجيب غريبشان خنديد. تا تلفنش را باز مي كند و شماره اش را نگاه مي كند چند دقيقه اي طول مي كشد. استاد به آخر كلاس نگاه مي كند. چشمهايش از عصبانيت سرخ شده. با صدايي كه تشر شبيه تر است مي گويد: آقايون! چند دفعه بگم توي كلاس موبايلتان را خاموش كنيد! پسر نگاهي به بچه ها مي كند، پوزخندي مي زند و از كلاس بيرون مي رود.
3. از كتابهاي تستي كه دورشان روي ميز پخش شده مي شود فهميد كه پشت كنكوري اند. تقريبا هربار كه به كتابخانه آمده ام ديدمشان كه سه چهار نفري روي يك ميز جمع شده اند، دستشان را جلوي دهانشان مي گيرند، حرف مي زنند و هرهر مي خندند. روي ميزشان مي تواني از پوست تخمه گرفته تا بيسكوييت و برنج و كباب پيدا كني. تازه وقتي يكي شان هوس مي كند يك خيار از توي كيفش درآورد و گاز بزند و بوي خيار تازه توي سالن مي پيچد، همه چيز تكميل مي شود. هر چند كه دستشان را جلوي دهانشان مي گيرند، اما صدايشان تا ته سالن هم مي رود.صندلي هايشان را به هم نزديك كرده اند و همه حواسشان روي تلفن همراهي است كه دست وسطي است. شماره معلمشان را گير آورده اند و برايش SMS مي فرستند. همگي شان با همديگر و بلند بلند فكر مي كنند كه چه جوري حال معلمشان كه امروز يكي شان را جلوي همه ضايع كرده را بگيرند.
4. ايستگاه اتوبوس مثل هميشه شلوغ است. دختري كه جلويم ايستاده انگار خيلي عجله دارد. مدام به ساعتش نگاه مي كند و سرش را برمي گرداند به سمت مسير اتوبوس. از همين مانتوهاي كوتاه و تنگي كه الان مد است پوشيده و پايين شلوار لي اش را به اندازه يك وجب تازده. شال صورتي روي سرش، كه مدام خودش را عقب مي اندازد ، با رنگ لباسها و آرايشش ست شده. زني كه يك بچه كوچك توي بغلش خوابيده و دست بچه ديگري هم توي دستش است مي آيد نزديك دختر: ببخشيد خانوم! من يه كار فوري دارم. تلفن هرچه گشتم اين دور و برها نبود. مي تونم چند لحظه از موبايلتون....
دختر سرخ مي شود. دستش را روي تلفن همراهي كه از گردنش آويزان شده و روي مانتويش افتاده، مي گذارد و سعي مي كند لبخند بزند: شرمنده ام، اعتبار سيم كارتش تموم شده...
5. راستش اين كه پرسيدين تلفن همراه چقدر به كارم مي آيد، شايد از نظر شما مهم به حساب نياد، ولي واسه من شخصا خيلي مهمه. آدم اگه بخواد توي جامعه امروز زندگي كنه و با جريان سريع تكنولوژي روز كه پشت سرش هم همه جور مد و منش و شخصيتي مي ياد، همرا بشه، لازمه كه بعضي وقتا يه هزينه هايي رو هم متحمل بشه. البته بعضي ها با همين موبايل زندگي شون رو مي چرخونن، چه مي دونم به قول خودشون تجارت مي كنن، ولي براي من يه تعريف ديگه داره. من يه جورايي بهش عادت كردم. وقتي مي ندازم توي گردنم، انگار كه اعتماد به نفس پيدا مي كنم. مي گم، شايد براي شما خنده دار باشه، ولي همين كه يه عده برگردن به آدم نگاه كنن، يه جور به حساب آمدنه!
6. من زياد اهل اين چيزا نبودم، يعني زياد بهش اهميت نمي دادم. راستش خانواده ام هم نه زياد توان خريد موبايلو داشتن، نه توان پرداخت پول قبضشو. ولي از بس كه اين بچه سوسولهاي تازه به دوران رسيده توي دانشكده ام جلوي من كلا
س گذاشتن، كه براي روكم كني هم كه شده، تصميم گرفتم هرجوري شده يه موبايل بخرم. پارسال همه تابستونو رو ماشين بابام كار كردم تا تو نستم يه پولي جور كنم و براي موبايل ثبت نام كنم. اون اولها خواهرمو سپرده بودم كه وقتي مي رم سر كلاس، از خونه بهم زنگ بزنه. خيلي حال مي داد. البته يه بار هم براي همين كار از كلاس اخراج شدم، ولي به كلاس گذاشتنش مي ارزيد!
7. من عاشق تلفنم. توي خونه هم كه هستم براي اينكه قبض موبايلم زياد نياد، يكسره گوشي تلفن خونه توي دستمه و با دوستام صحبت مي كنم. اين موبايلو، بابام چون قول داده بود كه اگه معدل پيش دانشگاهيم پونزده به بالا بشه برام يه موبايل مي خره، گرفته. خودمو كشتم تا معدلمو بالا بردم. الان هم گفته اگه دانشگاه قبول شم برام يه پرايد مي خره، براي همين هم بكوب چسبيدم به درسهام! بيشتر تلفنايي كه من مي زنم يا بهم مي زنن با دوستامه. مامان و بابام صبح زود از خونه مي رن و بيرون و سرشب خسته از سركار مي آن و حوصله حرف زدن با منو ندارن. تازه من بايد بلند شم براشون شام هم بيارم. روزها با دوستام مي ريم بيرون. كتابخونه، پاساژ لباس، گاهي هم پارك. اونا هم همشون موبايل دارن. اگه يه روز ازشون بي خبر باشم دق مي كنم. بيشتر براي هم SMS مي فرستيم. اين كارو خيلي دوست دارم. خيلي موقعها وقتي يك خبر تازه راجع به كنكور كه مي شنوم، فوري واسه بچه هاSMS مي كنم. اونا هم همينطور. مي دونيد! اين كار براي من شده يه جور مونس!
8. من خودم با تلفن همراه كار مي كنم. چون شغلم يه جوريه كه جاي ثابتي نداره. در ضمن پيش صاحب كارها اگه كسي موبايل نداشته باشه، خيلي افت داره. انگار اگه يه موبايل به كمربندت نبندي، مهندس نمي شي. من با داداشم شريكي موبايل خريديم. اون دانشجويه. روزها كه مي ره سر كلاس موبايل دست منه، بعدازظهرها هم نوبت اونه. سخته، ولي فعلا چاره اي نداريم. بعضي وقتا كسايي كه باهامون كار دارن گيج مي شن، البته كسي چيزي از اين قضيه نمي دونه! ولي خب به نظر من كلا نبايد زياد به جوونا گير داد. اين چيزا به جوونا شخصيت مي ده، خب بذار بده! مگه چي مي شه؟ چيز بدي كه نيست. البته درسته كه نبايد فكر كرد شخصيت جوونا به موبايل داشتنه، اما من واقعا به عنوان كسي كه خودم، هم جوونم و هم جووني كردم، مي گم مشكل جامعه ما اين چيزها نيست! يعني هر كي، هر كار مي كنه، هر فرهنگ غلطي رو تو مخ جوونا فرو مي كنه، مي ندازه گردن جوونا، همه كاسه كوزه ها سر جوونا شكسته مي شه،اگر هم بعضي هاشون بي هويت شدن و عمرشون و جوونيشونو بي خودي با چيزاي الكي تلف مي كنن، تقصير اوناييه كه هويت جوونارو بهشون ندادن، يا ازشون گرفتن، نمي دونم يه چيزي شبيه به اينا!
شق از ديد جاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي؟!
) جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه )
عشق از ديد يك رياضيدان: عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول!
) جمله عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم )
عشق از ديد يك فيزيكدان: عشق يعني دوستي در حالت ديناميك!
(جمله عاشقانه: نازنين عشقت چون انفجار اورانيوم غني شده مرا آتش زد)
عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه: والا زمان ما عشق مشق نبود . ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت!
) جمله عاشقانه: هوي فاطي شام چي داريم؟ )
عشق از ديد مرتضي ايدزي, در زندان: اوچيكتيم عشقي!
) جمله عاشقانه: خاك زير پاتيم ... بند كشفتم به مولا )
عشق از ديد مادر بزرگم: نزن ننه اين حرفارو! راستي اين دختر بتول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه!
) جمله عاشقانه: بريم خواستگاري ... )
عشق از ديد غلام شوفر: رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر!
) جمله عاشقانه: عزيزم دوست دارم! بووووو بوووووو بوووووغ )
عشق از ديد دختراي دم بخت دانشگاه: خدا جون يعني ميشه ازم خواستگاري كنه ؟!!
) جمله عاشقانه: يا امام رضا 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم )
عشق از ديد ارازل و اوباش: عشق مشق كيلو چنده مشتي! فعلاً اينو پك رو بزن تا بعد...
) جمله عاشانه: بوووق ... آبجي وقت داري يكم با هم خوش بگذرونيم؟ )
عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست؟
) جمله عاشقانه: برو دختر حاج آقارو بگير )
عشق از نگاه ننم: اوا ! فعلاً بچسب به درسات ليسانست رو بگير. عشق باشه واسه بعد!
) جمله عاشقانه: اوا غذام سوخت )
عشق از ديد مرداي زز: حرف اول و آخرو تو خونه بايد مرد بزنه!
) جمله عاشقانه: از اين به بعد تو اين خونه جز من كسي حق كار كردن و كتك خوردن نداره! )
عشق از ديد خودم: عشق يه قماره كه هيچ برنده اي نداره!
(جمله عاشقانه: بر سر دروازه ی قلبم نوشتم، ورود ممنوع. عشق آمد و گفت من بیسواتم.)
شيوه هاي پرورش شخصيت
برخي از مردم بر اين گمان اند که سرنوشت شخص را انتخابهاي خودش رقم مي زند، گر چه اين نگرش در اکثر جنبه ها و روند زندگي انسانها صدق مي کند. اما بسياري از مشکلاتي که مردم در عرصه هاي مختلف زندگي با آن دست به گريبانند از بينش آنها نسبت به خود و شرايط پيرامون آنها ناشي مي شود. مقوله "خود" را برخي از افراد ساختاري رواني مي دانند و بعضي اشخاص آن را زمينه اي از دانش و مبنايي براي عمل تلقي مي كنند. در هر صورت پرورش "خود" براي تکامل رواني خويشتن و جهت اثر گذاري مثبت بر محيط پيراموني بسيار ضروري است. تحقيقات انجام شده راهکارهايي چند براي پرورش شخصيت پيشنهاد ميكند. نخستين گام، يافتن شيوه هاي پرورش شخصيت (خود) است. براي نيل به اين منظور هيچ کس بهتر از خود شخص نمي تواند مسئوليت تعالي و رشد خويش را به عهده گيرد. از اين رو ثبات شخصيت يک مزيت اخلاقي است و اختصاص زمان کافي براي پرداختن به خويش و دوري از دمدمي مزاجي بسيار اهميت دارد. در ضمن از آنجا که شرايط پيراموني پيوسته در حال تحول و پيشرفت است، هر شخصي که علاقهمند به متحول كردن خويشتن است بايد خود را با کسب مهارتها و دانش روز با جريان تحولات هماهنگ کند. لازمه اين کار مطالعه مستمر، استفاده از دورههاي آموزشي تخصصي و دست يازيدن به خود آموزي است. براي کسب آموزش بايد به روز آمد کردن دانستنيها و اطلاعات توجه كرد. شخصي که درصدد کسب موفقيت در حرفه خويش است بايد پيوسته اطلاعات خود را روز آمد كند، استفاده از رسانههاي تخصصي و ارتباط با مؤسسات اطلاع رساني مي تواند شخص را در دسترسي به آخرين يافتهها، رويدادها و تحولات تکنولوژي و اقتصادي ياري كند. زيرا در گذشته ماندن، روز آمدن نکردن اطلاعات، به گذشته برگشتن و در حسرت و اندوه گذشته غرق شدن و پشيمان از اينکه چرا در گذشته فلان کار انجام نگرفته است و چرا چنان نشده است، نه تنها انرژي مثبت انسانها را هدر مي دهد بلکه آنها را از پيشرفت باز مي دارد. از اين رو تجربيات گذشته را بايد جمع بندي کرد و به آينده انديشيد. لازمه آينده نگري آگاهي داشتن از تحولات و حرکت کردن با جريان پوياي زندگي است. جمع بندي تجربه ديگران نيز يکي از راهکارهاي کسب موفقيت است. تجربه مدرسه خوبي است، اما هزينه کسب تجربه ممکن است بسيار سنگين باشد. گاهي بهاي تجربه و توسل به روش آزمون و خطا چنان پر هزينه است که شخص به سختي مي تواند پيامدهاي آن را جبران کند، اما اين واقعيتي انکار ناپذير است که جمع بندي تجربه هاي خود وديگران کسب تجربه با کمترين هزينه محسوب مي شود. افزون بر راهکارهايي که مطرح شد، رعايت برخي نکات در رفتارهاي شخصي نيز در عين حال که انسان را در رسيدن به هدف ياري مي رساند در دراز مدت به عناصر مثبت و پايدار شخصيت انسان تبديل مي گردد. براي نمونه تعهد و پايبندي به قول و قرار در رفتارهاي اجتماعي از اهميت ويژه اي برخوردار است. وعده هايي که به ديگران مي دهيم بايد سنجيده و با پشتوانه باشند و پذيرش هر گونه تعهد يا دادن وعده اي که بدون پشتوانه باشد به خلف وعده مي انجامد و پيامد آن بي اعتمادي و ايجاد سوء ظن به وعده هاي بعدي است و در غايت از فرد شخصيتي گزافه گو و بي اعتبار مي سازد. يکي ديگر از عوامل موثر در پرورش شخصيت "انسان خوش بين بودن" است.خوش بيني و با نگاه مثبت به ديگران نگريستن، به زندگي، کار و فعاليت دلگرمي مي بخشد. اميدوار بودن در همه حال عاملي براي تحرک و پويايي است. بايد به خاطر داشت کسي که خود را در آستانه مرگ مي يابد و واپسين لحظه هاي زندگي را از سر مي گذراند زيبايي هاي زندگي برايش بيشتر از ساير جنبههاي آن ارزشمند به نظر مي رسد و براي اينکه لحظه اي بيشتر زنده بماند آرزو ميکند که کاش زمان به عقب بر گردد حتي به قيمت از دست دادن بسياري از امکانات آن! پس تا زماني که فرصت باقي است دم را بايد غنيمت شمرد و از آن استفاده كرد. توجه به عنصر زمان نيز در هر برنامه ريزي و تصميم گيري از اهميتي خاص برخوردار است. از اين رو حداکثر بهره گيري از زمان در پيشبرد برنامه ريزي بسيار تاثير گذار است، برخي اشخاص به گونه اي زندگي مي کنند که در شبانه روز از 24 ساعت زمان بهره مي گيرند و افزون بر موفقيت در عرصه فعاليتهاي اجتماعي از زندگي آرام و لذت انگيزي بهره منداند. از تجربه اين اشخاص بايد بهره گرفت و اين واقعيت را در نظر داشت که استفاده از دوستان آگاه و خوب به عنوان مشاوران زندگي نيز جايگاه ويژه اي در پرورش شخصيت دارد. سرانجام آنکه در زندگي بايد هدفمند بود و بر اساس اهداف روشن زندگي اجتماعي و کاري خود را سازمان داد، زيرا هدف چراغي فرار راه آينده است و بدون آن نمي توان به خواست هاي خود تحقق عيني بخشيد.
آقا جان! كاش آن لحظه زمان مي ايستاد
نگاهي به پايش انداخت. دلش حتي با ديدن آن دمل بزرگ هم ضعف مي رفت. مخصوصا فصل بهار حسابي اذيتش مي كرد. ولي اين بار نتواست تحمل كند، بايد چاره اي مي كرد. وقتي به حلّه رسيد سراغ سيد را گرفت. اوهم هرچه جراح مي شناخت جمع كرد ولي همگي گفتند كه زخم نزديك يك رگ حساس است و برداشتنش خطرناك. به پيشنهاد سيد راهي بغداد شدند. آنجا هم دورش را گرفتند و يك به يك معاينه اش كردند ولي در چشمانشان چيزي نبود كه دل اسماعيل را قرص كند. در آخر هم چيزي بيشتر از جراحان حلّه نداشتند كه بگويند. بايد برمي گشتند ولي با خود فكر كرد "حالا كه تا اينجا آمده ام حيف است سامرا نروم."
از حرم كه بيرون آمد راهي سرداب شد. با زحمت فراوان از پله ها پايين رفت. درست است كه سرداب بود، اما صفايش كمترازحرم نبود. يك گوشه دنج براي درد دل، يك خانه امن براي اتصال، يك فرصت ناب براي وصال و يك يادگار از حضوراو. ساعتها مي گذشت و او آنجا بود. وقتي برخاست كه برود نگاهش به پله ها افتاد. بدنش لرزيد، اما چاره اي نداشت، بايد مي رفت. پا را كه روي پله اول گذاشت ، درد تا مغز استخوانش تير كشيد و يك "يا صاحب الزمان" از دلش كنده شد. پله دوم، پله سوم، پله ها را يك به يك بالا آمد و هر پله آن ذكر مثل يك نداي نيروبخش، يك استغاثه وجودش را پر مي كرد و به زبانش جاري مي شد. وقتي بالا رسيد. پيراهنش از چرك و خونِ زخمش آلوده شده بود. راهي دجله شد. دجله مثل هميشه بود. مي خروشيد و بي خيال به راه خود مي رفت. غسلي كرد و لباس تميز پوشيد. نگاهي به حصار شهر انداخت. شهري كه خانه اميدش بود، شهر آقايش؛ و با خود گفت: "اگر شفايي هم باشد، آنجاست." توي حال خودش بود كه ناگاه متوجه شد چهارنفرسوار از حصارشهر خارج شدند. به گمانش رسيد كه از بزرگان شهر باشند. حالا نزديكتر رسيده بودند. دو جوان بودند، يك پيرمرد و يك نفر ديگر. ايستادند و سلام كردند. "خداي من! اينها چه كاري مي توانند با من داشته باشند؟" هيبت آقايي كه بين پيرمرد و دو جوان ايستاده بود دلش را لرزاند...
*
سيد! كاش آنجا بودي. آن آقا به من گفت: بيا تا آنچه موجب رنج تو شده ببينم. من تازه از آب بيرون آمده بودم و پيراهنم هنوز نم داشت، كراهت داشتم كه به بدنم دست بزند. با اين حال جلو رفتم. خم شد و دست روي زخمم گذاشت و فشار داد. درد وجودم رافرا گرفت. پيرمرد گفت: "اسماعيل! رستگار شدي." -او اسم مرا از كجا مي دانست؟- با اين حال گفتم:" همه رستگاريم، انشاءا..ّ." اين بارگفت: "ايشان امام عصر تو هستند." خشكم زد. چه بايد مي كردم؟ آقا اسبشان را راندند و من به دنبالشان. فرمودند: برگرد. گفتم: از شما جدا نمي شوم. باز فرمودند: برگرد. ولي نمي توانستم. تازه مولايم را پيدا كرده بودم چگونه رهايش مي كردم. ناگاه پيرمرد گفت: "امامت فرماني به تو دادند و تو مخالفت مي كني؟" پاهايم سست شد. ايستادم. آقا چند قدم آنطرف تر توجهي به من كردند و بعد...
حالا آقا رفته بودند و من مانده بودم. و چه ماندني! دلم مي خواست زمان مي ايستاد و آن لحظه هيچ وقت تمام نمي شد. او آنجا بود، مي فهمي؟ درست در چند قدمي من. ولي حالا من بودم ومن. آه سيد بن طاووس! ديدي آنچه شنيده بودي راست بود. پايم را ببين...
يك جوان ناب
نگاهش كه مي كرد دلش مي لرزيد، چشمانش، موهاي مشكي اش، قد و قامتش، راه رفتنش، خُلق و خويَش. رفت به سالهاي دور، سالهاي خوب. به خانه كوچكشان ، به آغوش مهرباني كه هميشه برايش باز بود و حالا نيست. به روزي كه او آمد. به تك تك روزهايي كه قد كشيد و هر روز بيشتر و بيشتر به او شبيه مي شد تا جايي كه هر وقت دلش براي آن آغوش ،براي پيامبر، تنگ مي شد او را نگاه مي كرد؛ نه تنها او، كه هر كس آن رسول مهر را مي شناخت و دلي در گرو مهرش، صورتش و سيرتش داشت علي را پيامبري دوباره مي يافت .... .آهي كشيد و به دور دست خيره شد. جايي كنار رود كه گرد و غبار به هوا بلند شده بود. از راه دور او را شناخت. لبخند رضايتي بر صورتش نقش بست. آه كه چقدر او را دوست مي داشت.
او هم از دور آن لبخند مهربان را شناخت. آن حضور را حس كرد. حضوري كه هميشه مايه تسكين او بود. حضوري كه با هيچ چيز عوضش نمي كرد. وجودي كه فردايش تا چشم بر او نبست، نتوانست برود. نتوانست دل بكند.
مقابلش كه رسيد پياده شد و در سايه نگاه تحسين آميز او مشكها را به زمين گذاشت و گفت : " پدر جان! اين آب براي هر كه تشنه است. بخصوص اين علي كوچك... اگر چيزي ماند...من نيز تشنه ام." بچه ها دوره اش كرده بودند و او مهربانانه دست برسرشان مي كشيد و پياله اي آب به دستشان مي داد. و او نگاهش مي كرد.. و چقدر اين جوان را دوست مي داشت.
آن شب گذشت و آن روز رسيد. همه رفته اند واو خود مهياي رفتن مي شود ولي مگر بني هاشم مي گذارند. از اين جمع، اول به كه رخصت دهد؟ به برادر، برادرزاده ها، خواهرزاده ها يا او كه اين چنين مشتاق او را مي نگرد؟ و اين كلام او با دلش چه كرد كه: يا ابة لا ابقاني ا..ّ. بعدك طرفة عين ، پدر جان! خدا مرا پس از شما لحظه اي زنده نگذارد. نگاهشان به هم گره مي خورد و قلبهايشان مي طپد. عزيزتر از آنهايي كه دور او حلقه زده اند در زمين سراغ ندارد. و اينجا قربانگاه، و قساوت موج زنان، و آفتاب دوخته بر زمين، وآب آن سوي خودها، و هوعليمٌ بصير.و هو المحبوب. پس ابراهيم اسماعيلش را برمي گزيند و زره بر او مي پوشاند و كمربند يارگار را بر كمرش محكم مي كند ." پيش رويم راه برو." قد و قامتش را كه مي نگرد دلش مي لرزد. آه كه چقدر اين جوان را دوست مي دارد.
علي اكبر او يك جوان ساده نبود. از آنها كه دل خوشند به ناني و نعره مستانه اي و دنياي زيبايي. از آنهايي كه در صف مقابل بودند و ابديت را با چهار روز خوشي فاني معامله كرده بودند. جوان او از آنهايي بود كه عشق را ميفهميدند و ابديت را درك ميكردند. از آنهايي كه هيچ ظلمي در حضورشان تاب ماندن ندارد و مظلومان، درگاهشان را خوب مي شناسند، با ضعفا رحيم و كريمند و با متكبرين متكبر. آري علي او چنين جواني بود بلكه بيشتر، و او علي اش را دوست مي داشت ،نه، كه عاشق او بود. پس چه نيكو به اين كريمه كه "از آنچه دوست تر داريد در راه حق بگذريد." عمل كرد، چرا كه او به عشقي بزرگتر رسيده بود.
براي تو كه اهل قلم هستي ...
فكري توي سرت نشسته و تو مثل هميشه تا جوابي برايش پيدا نكني همچنان حالت گرفته خواهد ماند. نمي داني چه بكني؟ اما احساس مسئوليت مثل پتك بر سرت مي كوبد كه اگر تو كاري نكني پس چه توقع نا بجايي است كه چشم به ديگران بدوزي. بايد از يك جا شروع كرد. حرف براي گفتن زياد است. براي شناخته شدن و براي شناختن بايد فراتر از پيله خويشتن بود. با خودت مي گويي كه اكنون كاري نكني پس كي بر آن مي شوي كه تكاني به خودت بدهي. فرصت خوبي است. همه هستند. همه آناني را كه هميشه دوست داشتي ببيني. كساني كه اهل قلم اند، با احساس اند، همه چيز را مي بينند، مي فهمند. گاه به زبان لطيف شعر و گاه به نيش ط
نز يا با ... همه چيز را در اين دنياي مجازي ميبينند. يا حداقل آنچه را كه بايد، مي نويسند. تو هم حرفي براي گفتن داري. تو نماينده دوستانت هستي. بايد با صلابت بگويي كه ايران كشور من است. ما هم حرفهايي داريم كه شايد براي شما هم ولايتيها و همه كساني كه مي نويسند و دوستدار قلم اند جالب باشد. هدفمان عرض اندام نيست. تنها دوست داريم دوستان جديدي پيدا كنيم و روحمان را با افكار ناب ديگران صيقل دهيم و اگر ما هم توانستيم براي ديگران تأثيرگذار باشيم. دوستاني كه شايد از لحاظ سني به مراتب كوچكتر باشند اما دردمان مشترك است. شوقمان مشترك است. همه عاشق نوشتن و آموختن هستيم. آه چقدر افكارت در سرت وزوز مي كند. به هم ولايتيهايت مي نگري. در چهره هر كدام دريايي سخن براي گفتن و نوشتن است. و تو كه هدفت بازگو كردن قطرهاي از درياست، سخت در انديشهاي. وبلاگها زبان گوياي همه آناني است كه حرفها براي گفتن دارند و تنها به دست چين كردن يكي از هزار بسنده ميكنند. چقدر سخت است كه از سكوت نگاهها هزاران حرف را شنيد. و تو مسؤولي، وظيفهات اين است كه كشورت را، هر آنچه كه هست و نيست را بازگو كني براي كساني كه شايد ديگر فرصت با آنها بودن را نيابي. براي كساني كه اهل قلم اند. در فضايي كه جشن با هم بودن است. افكار مغشوشات را در قلمت ميريزي و پاي قلمت كج بر صفحه كاهي ات مي رقصد و پيش مي رود. چقدر حرف براي گفتن داري. دلت شور مي زند. پس نفس عميقي ميكشي و با خط درشت مي نويسي ((براي تو كه اهل قلم هستي )).
بادبادكهاي من
فرقي نمي كند كه از كجا حساب كني. يكي از بهار، يكي ا زتابستان و يكي از زمستان. اين تابستان هم می گذرد و اگر بخواهي تقويمت را بر اين اساس تنظيم كني مي گويي يكسال گذشت. يكسال از گذشته. از شروع فعاليتها، نو انديشيدنها. يكسال از آغازها. آغاز براي هر كسي متفاوت است. براي يكي سرازيري است و براي يكي سربالايي. يكي هم هميشه در جاده هموار قدم برمي دارد. چه مي گويم؟ مقصودم گفتن چيزهاي ديگري بود. هميشه همينطور بوده است. تا مي آيي سخن را به جايي برساني، سرنخش از دستت رها مي شود و مثل بادبادك، توي آسمان تا هر جا كه دلش خواست پرواز مي كند. راستي بچگي من با بادبادكها گذشت. شما هم بادبادك داشتيد؟ بادبادكهايتان چه رنگي بود؟ بادبادكهاي من همه اش خاكستري بود. به خاطر كاغذش كه از روزنامه درست شده بود. گاهي هم از كاغذهاي چركنويس دفتر مشقهايم. شكل خاصي هم نداشت. يك لوزي كه دو لوخ ضربدري پشتش چسبانده بوديم و حلقه هاي كاغذي در هم بافته شده اي كه به گوشه هايش آويزان مي كرديم. بادبادكهايمان با كاغذهاي رنگي سرخ و سفيد و زرد و آبي درست نشده بود. شكل يك دلقك كه نيشش تا بنا گوش باز باشد رويش نبود و حلقه هايش از شرشره و كاغذهاي طلايي درست نشده بود، مثل بادبادكهاي رنگارنگ بچه هاي امروزي كه توي جشنوارها هوا مي دهند. ولي پرواز مي كرد. علي يادمان داده بود كه چطور پروازيشان كنيم. چند سال ازمان بزرگتر بود و گاهي ما را با خودش به كوه مي برد و هر چند وقتي هم مي رفت و غيبش مي زد. بادبادكمان آنقدر زور مي زد و بالا مي رفت تا بالاخره رها مي شد و مي رفت پشت كوهها پنهان مي شد و شب وقتي كه بز زنگوله پا روي پشت بام مي رفت و مي گفت منم بز زنگوله پا، ورميجيم دوپا دوپا، كي خورده شنگولمو، كي برده منگولمو، كي مي ياد به جنگ مو... و خاك توي كاسه آش گرگه مي ريخت، در مي آمد و براي خودش هر جا كه مي خواست مي رفت. ما هم عادت كرده بوديم. هر چند روزي يك بادبادك جديد مي ساختيم. توي حياط را پر از كاغذ بريده و سرشم مي كرديم و يك بادبادك ديگر به دنيا مي آمد. بعد مي برديمش پاي كوه و قرقره اش را باز مي كرديم. كاش يك نخ محكم داشتيم مثل نخهاي ماهي و طاووس حالا. و آن بادبادك بي چشم و بي دهن همينطور بالا مي رفت. ما شبها خواب بادبادكهامان را مي ديديم. فكر مي كرديم كه كجا روي زمين نشسته است. روي پشت بام چه كسي افتاده است و چه بلايي سرش مي آيد. آنقدرقضيه برايمان جدي بود كه گاهي بادبادكهاي رنگارنگ شكسته و پاره اي كه از آسمان مي افتاد توي حياطمان را با احترام خاصي مي گرفتيم و كلي باهاش درددل مي كرديم كه از كجا آمده و چه مي كرده. مثل مراسم تشييع جنازه يك سرهنگ عاليرتبه. تابستانها كارمان همين بود. گاهي هم هفت سنگ و الك دو لك. هميشه وقتي سرم را بالا مي گرفتم و به پرواز بادبادكم توي آسمان كه تبديل به جسم كوچك سياهي شده بود نگاه مي كردم و مي دانستم كه با يك باد كوچك نخ بادبادك با فشاري از قرقره توي دستم كنده مي شود، دلم مي خواست كه يكبار ديگر بادبادكم را ببينم. دوست داشتم بادبادكهاي ديروز و پريروز و پس پريروز را دوباره ببينمشان. ولي بادبادكها هيچ كدامشان نيامدند. دليلي نداشتند كه برگردند. و من هميشه ماتمزده، از بازي بادبادك كه به خانه مي آمدم مادرم مي گفت:" مادر جان اينا مي رن پيش خدا، پيش شهيدا". آن موقع سالهاي جنگ بود. من نمي دانستم خدا يعني چه. اما مادرم مي گفت خدا خيلي بزرگ است. هميشه بزرگترين چيزي كه توي ذهنم مي آمد را خدا مي دانستم. يك چيز نامرئي را توي فكرم هي بلند مي كردم. بلند بلند. فكر مي كردم كه خدا بايد خيلي قدش بلند باشد. اما هر چه بود فقط بلد بود بادبادكهاي ما را ازمان بگيرد. بادبادكهايي كه آنهمه با ذوق و شوق بچگانه ساخته بوديم. گاهي با خودم مي گفتم چرا خدا مثلا چوب الك دولكمان را نمي گيرد يا چرا توپ هفت سنگمان را پاره نمي كند. فقط چسبيده است به اين بادبادكهاي كج و كوله و بي قواره كه تنه اش از دفتر مشقهاي پر شده درست شده بود.
يكروز مادرم ما را برد خانه علي شان كه باز يك مدتي پيدايش نبود. خانه شان خيلي شلوغ پلوغ بود. همه با لباسهاي سياه. مادرش توي اتاق نشسته بود و مي خنديد. مثل هميشه نبود. هر كس كه تازه مي آمد، مي رفت مي نشست پهلويش و با كركر خنده اش برايش از علي تعريف مي كرد. مي گفت علي را خدا و پيغمبر دو روز پيش آورده و تحويلش داده اند. وقتي پلاستيك را از روي سرش كنار زده بوي گلاب مي آمده. علي داشته مي خنديده. چشمهاش را باز كرده و گفته مادر از من " راضي باش". بعد دوباره چشمهايش را بسته و همانطور كه مي خنديده خوابيده.
علي ما را با خودش به كوه نزديك خانه امان مي برد تا بادبادكهايمان را هوا كنيم. اولش خودش دستهايمان را مي گرفت و مواظب نخ بادبادك بود و بعد يواش يواش نخ را توي دست خودمان مي داد. مي گفت وقتي بادبادكها را مي خواهي بكشي پايين كنده مي شوند. مي گفت وقتي بادبادك را هوا كردي نبايد بياريش پايين. پرواز كه كرد بايد بذاري همانطوري توي آسمان بالا برود. نخت هم بايد بلند باشد. مي گفت وقتي آمدي بادبادك هوا كردن نبايد زود خسته بشي و گرنه زود بخواي بري و نخت را تو اوج وزش باد جمع كني معلوم است كه پاره مي شود. و خيره مي شد به بادبادك توي آسمان. جوري نگاه مي كرد كه انگار آن بالا خبري هست.
ما بزرگ شديم. ديگر بادبادك بازي نمي كرديم. خانه مان را از پاي كوه برديم توي يك كوچه تنگ و باريك. توي خانه امان يكسره صداي ميكرو و سگاي برادر كوچكم مي آمد و علي پيدايش نشد. حالا كه حساب مي كنم مي بينم هر تابستان كه مي شود وقتي روي پشت بام مي روم كه درسهاي افتاده دانشگاهم را بخوانم، به چرخش كفترهاي پسر همسايه توي آسمان كه نگاه مي كنم، هنوز هم دلم مي خواهد يكروز يك بادبادك از توي آسمان بيفتد روي پشت بام ما. مثل بچگي از شادي جيغ بكشم و بدوم طرفش و بگويم:" اِ... بچه ها يه بادبادك اومد..." علي هم دليلي نداشت كه برگردد. حتي وقتي كه مادرش هر جمعه با يك شيشه گلاب سوار اتوبوسهاي مجاني بهشت رضا مي شود و به مزار شهدا مي رود.
شغل شريف خبرنگاري2
حالا بعد از چند روز ننوشتن، حقيقتن نوشتن خيلي سخت شده. راستش هميشه از نوشتن درباره شغل شريف خبرنگاري ميترسيدم چرا كه تعداد زيادي از دوستان گل و خوبم خبرنگار هستند و از اين راه دارند ارتزاق مينمايند. البته من هيچ وقت خودم را خبرنگار نميدانستم و هيچ وقت هم به جامعه خبري اين جنايت را روا نميدارم كه اسم خودم را بگذارم خبرنگار. اما خبرنگارها رو دوست دارم بدون شك!!
پست قبلي رو به خاطر برخورد يك نفر ب
ا يكي از خبرنگارهايي كه دوست من است نوشتم. آنقدر ناراحت شده بودم كه در نوشته اوليهام هرچه بد و بيراه بلد بودم به قلم آوردهبودم كه البته شما حتمن تا به حال فهميدهايد كه من بد وبيراههاي زيادي بلدم و كلن آدم بد وبيراه داني محسوب ميشوم. به هر حال چند روزي را اينجوري سپري كردم تا همه بد و بيراههاي ذهنم خوابيد و من الآن ميتوانم منطقي و حسابي در مورد جريان اتفاق افتاده حرف بزنم كه البته حالا بعد از چند روز كلن ماجرا ماست مالي شده و ديگر ارزشش را ندارد كه من وقت خودم را و وقت شما را در اين دنياي گران(ساعتي 400 تومان) بگيرم.
از دوست عزيزم به خاطر صبري كه از خود بروز داد تشكر ميكنم و از او ميخواهم كه همه چي را فراموش كند و به شغل شريفش بيشتر فكر كند. به هر حال يكي از دلايلي كه هيچ وقت نخواستم كه اين شغل شريف را داشته باشم همين برخوردهاي بعضي آدمهاست كه شرافت اين شغل را درك نميكنند.
به همه خبرنگارها قبل از آمدن روز خبرنگار، زندگي با بركتشان را بهشان تبريك ميگويم و ازشان خواهش ميكنم تا آخر عمر خبرنگار باقي بمانند و هيچ وقت دلال نشوند و هيچ وقت راپورتچي نشوند و هيچوقت خودشان و رسانهشان را به 700 يا 800 هزار تومان نفروشند و خيلي توصيههاي ديگر كه خيلي هم بيفايده است. به هر حال در اين دنياي جنگل گونه، براي بقا بايد جنگيد و البته نميتوان به كساني كه در اين حرفه حالا براي خودشان پلنگ شدهاند خرده گرفت. تنها به دوست عزيز و نازنينم توصيه ميكنم براي بقا فكر ديگري براي خود بكند.
البته من كار خوبي ميكردهام كه تا به حال درباره شغل شريف خبرنگاري چيزي ننوشتهام. البته اين خيلي خوب بوده!
از فردا هر روز با يك يادداشت خوب در خدمت بزرگواران هستم!