تبليغاتX
ورود آزاد

شغل شريف خبرنگاري!!

اول از همه بگم كه از اين علامتهاي تعجب كه كنار هم ميذارم خيلي خوشم مياد. بهم گير نديد كه چرا دوتا علامت كنار هم ميذاري. مي‌دونم كه دو علامت كنار هم تعجب بيشتري رو نشون نميده و ميدونم كه اين علامت اصلا معنيه تعجب هم نميده. اسمش از قضاي روزگار علامت تعجبه. بيچاره هيچ تقصيري نداره.

شغل شريف خبرنگاري!

 

 

 

خبرنگار،.......يه كم فكر كن!

 .

يه كم بيشتر فكر كن!

 .

بيشتر از اينها بايد فكركني!!

 .

.

.

.

.

.

.

.

خيلي بيشتر!

 تا فردا بهت مهلت ميدم كه درباره اين شغل شريف فكر كني. حرفهاي زيادي در اينباره ميخوام بهت بزنم، پس خوب فكركن، باشه؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:57 توسط حميدرضا جعفري |

موضوع مهم!موضوع مهم!!

امروز مي‌خوام دوباره درباره موضوع مهمي حرف بزنم. درواقع مي‌خوام درباره موضوع مهمي بنويسم. البته هميشه من موضوع‌هاي مهم رو بدجوري ضايع مي‌كنم و كلا آدمي هستم كه موضوع مهمي توي زندگي‌ام نيست. درواقع دايره مسايلي كه براي من سكوريتي و محرمانه تلقي مي‌شه خيلي محدوده و اين بيشتر به خاطر اين مسأله است كه اكثر موضوع‌ها برام مهم تلقي نمي‌شه. اما اين موضوع از اون معدود موضوع‌هاي مهم زندگي‌ام است كه مي‌خوام درباره‌اش حرف بزنم. شايد اين حرف زدن اثري در رفع اين قضيه نداشته‌باشه ولي حداقل‌اش اينه كه خودم خالي مي‌شوم. مثل همه مسايلي كه تا به حال اينجا و جاهاي ديگه نوشتم و تنها دليل اصلي نوشتن همه اونها خالي كردن خودم بوده. هميشه مي‌دونستم نويسنده درجه يكي نيستم ولي هميشه هم مي‌دونستم كه نويسندگي راه خوبي براي خالي كردن خودمه.

زندگي؛ چيزيه كه مي‌خوام ازش حرف بزنم. زندگي يك مسأله عميق و فلسفي است كه البته قبلا بهش اشاره كرده‌بودم. اما چند وقته كه به درستي نمي‌تونم درست درك كنم كه چرا زنده‌ام. حقيقتا تا به حال آدمهاي زيادي اومدن و بهم گفتن كه قصد خودكشي دارن حالا بگذريم از اينكه بيشترشون الكي مي‌گفتن اما من در همه موارد براي اونها از لذتهاي زندگي خودم گفتم و براشون لذتهاي زندگي رو به تصوير كشيدم. اما حالا... حالا كه به ظاهر همه چي داره خوب پيش مي‌ره نمي‌دونم چرا احساس مي‌كنم بايد بميرم. نمي‌دونم! هميشه توي بچگي اينجور تصور مي‌كردم كه قراره توي جووني بميرم. به همين خاطر در هر شرايطي و به هر شكلي خودم رو از زندگي عقب نينداختم و از هر فرصتي براي تجربه لحظات ناب زندگي استفاده كردم. اما الآن فكر مي‌كنم كه بايد كم كم خودم رو براي مردن آماده كنم. مردن به شكلي كاملا شاعرانه. نمي‌دونم چرا هر وقت زندگي برام خوبه وسختي ندارم دوست دارم كه بميرم. درواقع اينقدر مبارزه مي‌كنم كه مشكلات رفع بشه وقتي كه مشكلات رفع شد ديگه نمي‌دونم بايد چيكار كنم. يعني من بدون مشكل و دغدغه نمي‌تونم زندگي كنم؟؟!

به هر حال بدجوري اين قضيه برام دغدغه شده و تقريبا تمام وقتهاي اضافه زندگي‌ام رو كه البته زياد هم نيستن به اين موضوع اختصاص مي‌دم.

ديشب فيلم اره چهار رو ديدم. درباره فيلم و شكل ساختاري‌اش و اينكه آيا ضعيف‌تر و يا قويتر بود حرفي ندارم اما نكاتي كه اين فيلم به آدم يادآوري مي‌كنه گاها خيلي مهمه توي زنگي مون.

ببخشيد كه طولاني شد!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:40 توسط حميدرضا جعفري |

 

 

تكرار بس كليشه تان را عوض كنيد!تكرار بس، كليشه تان را عوض كنيد

اين رسم تا هميشه تان را عوض كنيد

ديگر كسي ميان شما شير زاده نيست

هرچند اسم بيشه تان را عوض كنيد

اين كوه خود به خود كه شكسته نمي شود

فرهادها تيشه تان را عوض كنيد

□□□

ما هِي دوباره سنگ زديم آه ... و شما

بايد دوباره شيشه تان را عوض كنيد

 

مهدي رجبي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط حميدرضا جعفري |

از خودم مي‌ترسم!

گاهي وقتها ازخودم مي‌ترسم. گاهي وقتها كه به سرم مي‌زند، از خودم مي‌ترسم. شايد اين ترس از خود يك نوع بيماري رواني باشد. راستش از اين هم مي‌ترسم. شايد اين ترس، از بيماريهاي ناشناخته روحي رواني باشد كه آدمهاي ديوانه قبل از ديوانگي كاملاز خودم مي ترسم! بهش دچار مي‌شوند. راستش اين ترس گاهي وقتها به سراغم مي‌آيد. هميشه با من نيست. يعني زير پتو، زير دوش آب گرم، زير بارش شديد باران، زير آفتاب سوزان و زير نگاه ملتمس دوستم همراه من نيست. همراه من نيست كه نه، من احساسش نمي‌كنم. شايد پيشم باشد. شايد توي پوستم يا توي خونم يا توي گوشتم باشد. من نمي‌دانم. من از جزييات اين مرض اطلاع دقيقي ندارم. اين مرض زياد هم بد نيست. يعني اينكه آدم از خودش بترسد زياد بد نيست. بعضي وقتها به نظر من اصلا لازم است كه آدمها از خودشان بترسند. يعني اگر از خودشان ترسي نداشته باشند مي‌زنند و همه دنيا را به هم مي‌ريزند. چطوري؟ خب هرجور كه بتوانند. مثلا خود من؛ دوست دارم دنيا را عوض كنم. دوست دارم دنيا را آنجوري كه مي‌خواهم و فكر مي‌كنم بهتر است بسازم. نمي‌توانم آن چيزهايي كه با فكر و عقيده من ناساز هستند تحمل كنم. احساس مي‌كنم من براي رسيدن به خواسته‌هايم حق دارم هر كس و هرچيزي كه جلوي تحقق آن ايستاده است را از بين ببرم. باور مي‌كنيد همين مني كه وقت تايپ اين خزعبلات را ندارم اگر از دستم برآيد تمام دنيا را آنجور كه مي‌خواهم تغيير مي‌دهم. راستش اصلا براي همين زندگي مي‌كنم. تمام هدفم اين است كه دنيايي بسازم مطابق خواسته‌هايم. باوركنيد اگر فرداي روزي كه دنياي موردعلاقه‌ام را ساختم ازم سؤال كنند؛ حالا كه چي؟ جوابي نخواهم داشت. مي‌خواهم دنيايي بسازم كه دنيايي ساخته باشم. نمي‌دانم چرا ولي اين مرض وجودم را اشباع كرده‌است. شما راه درمان مرا نمي‌شناسيد؟ شما اصلا تا اينجاي متن دوام آورده‌ايد؟ اصلا شما كي هستيد؟ اصلا شما هستيد؟ ....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:45 توسط حميدرضا جعفري |

شبهاي روشن!

تقريبن سالهاي آخر دانشگاه بود كه كتاب شبهاي روشن داستايوفسكي را خواندم. داستان آنقدر ساده و زيبا بود كه تحيرم را بر انگيخت. داستانهاي اين بنده خدا به شكل ديوانه كننده‌‌اي ساده و زيبا هستند. اين داستان از جهتي كه رابطه يك زن و مرد تنها را در شب سرد و طولاني سن‌پترزبورگ روايت مي‌كند برايم جالب بود. الآن چند سال از خواندنش مشبهاي روشن!ي‌گذرد كه يكهو ياد آن افتادم. اين روزها حالم اصلن خوب نيست. فكر كنم مريض شده‌ام. مريضي تابلويي نيست كه بفهمم و سريع برايش درماني پيدا كنم. شبها خوابم نمي‌برد و همش به قضاياي زندگي‌ام فكر مي‌كنم. رابطه‌هايي كه با آدمهاي مختلف دارم. وظايفي كه در قبال تك تك آنها روي دوشم سنگيني مي‌كند. همه اينها دلايل خوبي هستند كه ساعتها بنشينم و فكر كنم. فكر كنم به حقيقت هستي به زنه بودن و به همه خزعبلات ديگري كه مي‌تواند به ذهن يك جوان تقريبن 25 ساله خطو كند. بله كم كم دارم مي‌پذيرم كه من هم دارم 25 ساله مي‌شوم. من هم پا به اين سن مقدس گذاشته‌ام. البته تا آن روزي كه به شكل رسمي وارد اين سن بشوم زمان زيادي مانده درواقع به شكل دقيق مي‌شود گفت كه دقيقن حدود سه ماهه ديگر مانده تا من به شكل رسمي وارد اين سن رند شوم.

حالا كه خوب فكر مي‌كنم مي‌بينم كه جزئيات داستان شبهاي روشن از خاطرم رفته و من فقط كلياتش را آن هم به شكل كاملن مبهمي در خاطر دارم. ولي بعدها يك فيلم سينمايي با همين نام كه برداشت آزادي بود توسط يكي از نويسنده‌ها و كارگردانهاي داخلي را ديدم و جزئيات آن فيلم توي ذهنم باقي مانده است!

شبهاي اين روزهاي زندگي من بدجوري روشن شده‌است. هميشه هم شبهاي روشن خوب نيست، بعضي وقتها شبها بايد به شكل مخوفي تاريك باشد. به شكل كاملن بي‌رحمانه‌اي. يادم مي‌آيد بچه‌تر كه بودم. يعني 10 يا 9 ساله كه بودم. پدرم شبها رأس يك ساعت خاصي لامپ‌هاي خانه را خاموش مي‌كرد و همه مجبور بوديم بخوابيم. من يواشكي از بين توري پنجره اتاق پذيرايي خودم را به بهار خواب مي‌رساندم و از آنجا از درخت به مي‌گرفتم و خودم را به بالاي پشت بام مي‌انداختم. آنجا مي‌نشستم و ستاره‌هاي شبهاي شهر مادري‌ام را مي‌شمردم. ستاره‌هايي كه هر كدام دنياي خاص خودشان را داشتند. شبهاي شهر مادري من ستاره‌ باران بود!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:13 توسط حميدرضا جعفري |

گاهي اوقات بايد سكوت كرد!

خيلي وقتها خيلي جاها آدم بايد فرياد بزند. بايد همه چي را به همه چي بدوزد تا بتواند حق‌اش را بگيرد. خيلي وقتها خيلي جاها فقط فرياد است كه به داد آدم مي‌رسد. تا به حاسكوت!ل فريادهاي زيادي كشيده‌ام. تا به حال سر آدمهاي زيادي فرياد كشيده‌ام. تا به حال صدايم را خيلي بلند كرده‌ام. حرف زده‌ام، ضجه زده‌ام، ناله كرده‌ام. تا به حال صداهاي عجيب و غريبي از خودم در آورده‌ام. اما در همه موارد به اين هم فكر كرده‌ام كه اگر سكوت مي‌كردم چي‌ مي‌شد؟ اگر حرفي نمي‌زدم چه اتفاقي مي‌افتاد؟ در همه موارد به اين نتيجه رسيده‌ام كه در فرياد چيزهايي هست كه در سكت نيست. در فرياد چيزهاي خوب زيادي هست. و تو بهتر و زودتر مي‌تواني به حق‌ خودت برسي. اما هميشه به سكوت فكر كرده‌ام. هميشه ساكت بودن را دوست داشته‌ام. هميشه براي آدمهاي ساكت احترام خاصي قايل بوده‌ام. و آنها را از اين باب كه اجازه‌ داده‌اند كسي حق‌شان را بخورد با وجود اينكه مي‌توانستند فرياد بزنند تحسين كرده‌ام. من آدمي اينجوري نبوده‌ام. بعضي وقتها در بعضي جاها سعي كردم اين شكلي رفتار كنم اما نشد. نشد كه سكوت كنم. نشد كه اجازه بدهم حق‌ام را زير پا بگذارند. از خودم در اين زمينه راضي هستم اما هميشه دوست داشتم سكوت را _به اين معني كه گفتم_ تجربه مي‌كردم.

حضرت علي(ع) صبر زيادي داشته كه اينجوري سكوت كرده. حضرت علي(ع) با خاري در چشم و استخواني در گلو سكوت كرده. اين معنايش براي من خيلي عميق است. كاملا مي‌فهمم حضرت علي(ع) چه روزهاي سختي را سپري كرده. او را از جهت سكوتي كه كرده درك مي‌كنم.

خدا كند بتوانم در اين ايام جواني اين شكل سكوت كردن را تجربه كنم. خدا كند بتوانم به آن حد از توانايي برسم كه در برابر كساني كه به عدالت رفتار نمي‌كنند سكوت كنم و كار آنها را به خدا واگذار كنم. خدا كند كه بتوانم ساكت باشم. خدا كند كه بتوانم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:28 توسط حميدرضا جعفري |

کلمات ناپاک هستند!

كلمات چيزهاي مبتذلي هستند. كلمات موجودات هرجايي هستند كه به دست هر آدم هوسراني كه مي‌رسند بهترين و شگفت‌انگيزترين شعبده‌هايي را كه ياد دارند در اختيارش قرار مي‌دهند. در ميان كلمات موجود باكره‌اي نيافته‌ام. تو اي خواننده من! تو كه منرا دنبال مي‌كني چون پروانه‌اي كه جايي براي نشستن مي‌خواهد. قبل بلند شدن و پرواز كردن و راهي راه خودت شدن به اين سؤال من پاسخ گو؛ آيا توي اين چند وقت زندگي‌ات كلمه باكره‌اي ديده‌اي؟ ديده‌اي كلمه‌اي را كه در دستان هر نويسنده‌اي مثل موم ورز داده‌ نشود؟ آيا لغتي در اين دنيا وجود دارد كه مبتذل نشده‌باشد؟ اي پروانه! اي دوست گرامي! هرگز نخواهي كلمه‌اي اين چنين يافت. هرگز به چنين كلمه‌اي نمي‌رسي. من با تمام وجود به اين رسيده‌ام. اين را درك كرده‌ام كه همه واژه‌ها ناپاكند. به هيچ كدامشان نمي‌توان اعتماد كرد. به هيچ كدامشان نمي‌توان. مثلا همين هيچ؛ آنقدر دغل و خودفروش است كه به محض افتادن به چنگ يك نويسنده ديگر، يك آدم هوسران ديگر، يك كسي كه با كلمه‌ها خوب بازي مي‌كند؛ هزارتا معني ديگر پيدا خواهد كرد. هزاران هزار معني مي‌توان براي آن تصور كرد. هزاران هزار. و نا پاكترين در اين ميان عشق است. و دغل‌باز ترين عشق است و بي‌شرم‌ترين لغت در اين دنياي فاني عشق است.

خواننده محترم! من شرم دارم بگويم به تو عشق مي‌ورزم. شرم دارم كه به تو ابراز علاقه نمايم زيرا اين لغت هرجايي در شأن و مقام تو نيست. اين لغت ناپاك را نمي‌توان در خصوص تو به كار برد. مي‌خواستم به جاي نقطه علامت تعجب بگذارم باز شرم كردم. علامت تعجب هم از آن ناپاكهاست. از آن نامردهاست. از آن علامت‌هايي است كه هزار تا برداشت‌ با خودش به ذهن تو مخاطب عزيز مي‌آورد. اي دوست گرامي! من نمي‌توانم براي ارتباط با تو به اين لغات هرجايي باج بدهم. نمي‌توانم به خاطر اينكه ميزان علاقه‌ام را بهت ابراز نمايم خودم را آلوده ناپاكي اين كثافات بكنم. شأن من اجل‌تر از اين حرف‌هاست. ترجيح مي‌دهم سكوت كنم. ترجيح مي‌دهم قوه ناطقه‌ام را، قوه نگارشم را و توانايي‌انديشه‌ام را از بين ببرم ولي به اين كلمه‌هاي كثيف باج ندهم. اگر روزي يك لغت باكره يافتم. اگر روزي سعادت داشتم كه باكره‌ايي يك لغت را از بين ببرم. تو را نيز در لذت آن شريك خواهم ساخت و با آن لغت به تو ابراز علاقه‌ خواهم كرد!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:58 توسط حميدرضا جعفري |

 

یهو یک تکه فلز داغ مي گذارند كف دستت!

بيا چشمهايمان را ببنديم و با هم چند حالت را تصور كنيم، ببينيم حاضريم توي چنين موقعيتهايي باشيم؟ يا اگر بوديم چكار مي كرديم؟

- تصوير اول: يك تپه خاك تصور كنيد. شن نه ها! خاك. از آن نرم هاشهادت! و چسبنده هاش .حالا خودتان را بيندازيد روي خاكها. بعد هم يك چيزي يكهو كلي گرد و خاك بلند مي كند.

- تصوير دوم: شما الان خسته و هلاكيد. رمق به دست و پايتان نمانده. از صبح يا مي دويديد يا بالا و پايين مي رفتيد يا ... خلاصه خسته ايد ديگر. حالا دو تا پتو بهتان مي دهند و مي گويند برو بخواب. توي تخت، نه ها! روي زمين. روي سراميك و موزاييك نه ها! روي سنگ و خاك.

- تصوير سوم: گرسنه ي گرسنه ايد. از آن وقتهايي كه به مامانتان ميگوييد يك فيل را هم ميتوانيد بخوريد، بعد يك نفر مي آيد و يك قوطي كنسرو لوبيا مي دهد دستتان كه با بغل دستي تان  با هم بخوريد.

- تصوير چهارم: دو روزي هست كه چايي، شربت، يا  آب يخ كه هيچي، يك قلوپ آب گرم هم گيرتان نيامده .

- تصوير پنجم : يك تكه فلز داغ را مي گذارند كف دستتان و دوست داريد داد بزنيد ولي....

حالا جوابهايتان را نسبت به آدمها و شرايطي كه توصيف مي كنم مقايسه كنيد و ببينيد چند مرده حلاجيد، يا اينكه ببينيد شما كجاي كاريد. خيلي عقب؟ همين حدودها؟ يا جلوتر؟

   دانشجوي برگزيده دانشگاه تورنتوي كانادا در مهندسي سازه و كارشناسي ارشد پل سازي بود، موقعيت اجتماعي و شغلي عالي، توپه توپ، ولي همه اش  را ول كرد. يك "هَل مِن ناصِر" شنيد و همين برايش كافي بود تا خود را به " قافله سال 61 " هجري برساند چرا كه كربلا زمان و مكان ندارد: كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا. يا آن يكي، يك كاسب معمولي با زندگي اي ساده، ولي نو و تازه، و يك فرزند دو ماهه. از آنهايي كه باباها دلشان ضعف مي رود براي خنده هايشان. يا آن ... يا همه ي همه ي آنهايي كه شناسنامه هايشان را دستكاري كردند، مزرعه هايشان را ول كردند و مادر تنهايشان را به خدا سپردند. تا ديروز براي مادرش، براي همسرش كلي ناز داشت و امروز حاضر بود همان نصف كنسرو لوبيا را هم به اسير روبرويش بدهد تا جوان ايراني تا هزار نسل بعد هم طعم اسارت و وابستگي را نچشد. او كه تا ديروز وقتي از بيرون به خانه مي آمد تا وقتي نصف يك هندوانه را نمي خورد عطشش فروكش نمي كرد، حالا زير آفتاب داغ خوزستان، با آن كلاه آهني و پوتين ها، همان چند قطره آب ته قمقمه اش را هم به لبان تشنه يك مجروح مي بخشيد.

    من و تو كجاي اين قصه ايم؟ اصلن حاضريم به اين ماجراها فكر كنيم؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:30 توسط حميدرضا جعفري |

ارث پدري

1.در اين لحظه تو وارد داستان مي‌شوي و قرار است من در همين لحظه بميرم. اين يك چيز غير طبيعي نيست، جزئي از طبيعت است. مرگ، اين راز آلودترين مسكن انسان‌ها فقط مي‌تواند اين درد عميق را التيام دهد. بله تو الآن داستاني را رقم خواهي زد كه ترس‌آلود و وحشتناك است. تو در تمام جزئيات اين تراژدي با من شريك هستي چه بسا كه نقش تو پررنگ‌تر از من اارث پدري!!ست، آخر اين روزها مد شده‌است كه نويسنده‌ها بميرند تا توي خواننده وارد معركه شوي، تا تو هم در اين بدبختي هولناك سهيم باشي. پس يادت باشد كه من از همين الآن مرده محسوب مي‌شوم و هيچ كدام از اتفاق‌هاي تلخ داستان ربطي به من ندارد.

بله اين بزدلي‌ام هم به داستان ربطي عميق دارد. از الآن من كار شخصيت پردازي را شروع كرده‌ام. از همين الان مي‌خواهم تو را درگير داستان كنم تا داستان تاثير خودش را بر تمام ذرات وجودت بگذارد و تو اگر حواست جمع نباشد از من رودست خواهي خورد.

2. معلوم نيست كي ديگر مي‌خواهم دست از سر اين قلم و كاغذ بردارم. با اينكه مي‌دانم اين چيزها برايم از سم هم بدتر است، بازهم نمي‌توانم ازشان جدا شوم. اين رنگ آبي كه روي خط كاغذ جريان پيدا مي‌كند، مي‌رود توي مغزم و همان كاري را مي‌كند كه يك پك سيگار وينستون. ولي اين خرجش برايم كمتر است. حال و حوصله حساب كردنش را ندارم ولي مي‌دانم كمتر از يك پك سيگار وينستون مي‌شود. چون يك نخ سيگار پنجاه تومان است و پنج پك درست و حسابي بيشتر نمي‌شود بهش زد، ولي اين ورق پاره‌ها برايم مجاني درآمده، اعظم برايم مي‌آورد.

باز شروع كردم به چرت نوشتن، آخر چيز ديگري ندارم كه بنويسم. من غير از يك ماجراي مضحك عوضي هيچ چيز ديگري ندارم كه تعريف كنم. نمي‌دانم تا به حال شايد ده بار شده كه آنرا نوشته‌ام. روي همين كاغذها. اعظم تنها كسي است كه از مخفي گاه من اطلاع دارد. او برايم كاغذ و سيگار مي‌آورد. انگار مسئول آرامش من شده‌است. آرامش، بايد بنويسم.

پريشب بود، كه اعظم باز برايم كاغذ آورد و لب‌هاي سرخ شده‌اش را گذاشت روي دستم و گفت؛.... اَه، اصلا مهم نيست كه چي گفت و با من چه كاركرد و من با او چه كاركردم. يعني اعظم مي‌گويد كه مهم نيست. وقتي رفت ضعف كرده‌بودم. سيگاري آتش زدم و روي پشت بام رفتم. هواي سرد پائيزي تنم را مي‌لرزاند. شهر پر بود از چراغ‌هاي رنگ و وارنگ. زرد، سفيد، قرمز چشمك زن، آبي، آبي. آبي رنگ مورد علاقه من است. اعظم هم مي‌داند. براي همين است كه مدام برايم پيراهن آبي، خودكار آبي، اودكلون آبي مي‌آورد. شب نفسم آزادتر مي‌شود. دوست دارم پرواز كنم. فكر مي‌كنم اين مخصوص من نيست هركس كه نصف شب روي پشت بام زانوهايش را بغل بزند و دود آبي رنگ سيگارش را دنبال كند به فكر پرواز مي‌افتد. اعظم فكر مي‌كند كه دارم اين كاغذها را هدر مي‌كنم به همين خاطر هر بار كاغذ كمتري مي‌آورد و من مجبور مي‌شوم هر بار داستانم را خلاصه‌تركنم. اين ماجرا آنقدر پيچيده و گنگ است كه در هر بار نوشتن‌اش چيز جديدي كشف مي‌كنم. هر چند اعظم مي‌گويد كه من خيلي به خودم سخت مي‌گيرم ولي من در اين چند ماه كه توي اين اتاق نشسته‌ام و به كل ماجرا فكر مي‌كنم به اين نتيجه رسيده‌ام كه برخي جزئيات مهم‌تر از اصل مطلب هستند.

وقتي تمام جزئيات آن شب را احساس مي‌كنم، تمام بدنم سوزن سوزن مي‌شود. انگار خود من بوده‌ام كه ديگر از زندگي روي اين كره لعنتي توي آن دانشگاه كثافت متنفر شده بودم.

***

نوشته بالا ورودي يك داستان بلند است كه چند سال پيش قصد نوشتن‌اش را داشتم، الآن دوباره بهش برخوردم. شايد يك روزي ادامه‌اش دادم!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:54 توسط حميدرضا جعفري |

به آبي آسمان بينديش!

آسمان آبي!از خواب بيدار مي‌شوم. خميازه مي‌كشم. لباس مي‌پوشم. دكمه‌هاي پيراهنم را مي‌بندم. يك خميازه عميق ديگر مي‌كشم. با خودم مي‌گويم عجب دنياي كشداري. كفشها را مي‌پوشم و پله‌ها را دو تا يكي طي مي‌كنم. زندگي من به همين سرعت هر روز شروع مي‌شود. سر ايستگاه اتوبوس مي‌رسم و كيف پاپكوي آبي‌ام را توي دستم عقب و جلو مي‌دهم. ياد دوران كودكي‌ام مي‌افتم، زماني كه باباي خوب و خوشگل و سروحالم مرا با تاب عقب و جلو مي‌كرد. اين روزهاي خوب مربوط مي‌شود به قبل از اخراجش از اداره، قبل از درگيري‌هايش با مدير جديد و قبل از همه بدبختي‌هايي كه داشتيم. تا رسيدن اتوبوس بيست دقيقه‌اي فرصت دارم تا اين خاطرات را مرور كنم و از گذشته آرام و بي‌دغدغه‌ام لذت ببرم. آسمان آبي است.

***

رئيس همچنان داد مي زند، اين چه  كاري است كه شما انجام داده‌ايد. قلبم درد مي‌گيرد. اشكهايم را توي وجودم مي‌ريزم. وجودم پر از درد است. درد زندگي. از پنجره بيرون را نگاه مي‌كنم، همچنان آسمان آبي است.

 

***

عصر است. اينجا اداره كل روابط عمومي است. جواناني پر نشاط و پر جنب و جوش. هركدام دنبال كاري. همه مطابق يك اصول واحد كار مي‌كنند. همان چيزهايي كه صبح ها براي دفاع از آن توبيخ مي‌شوم. اينجا جايي است براي نفس كشيدن، جايي است براي زندگي. نمي‌دانم چرا مي‌گويند شغل روزنامه‌نگاري شغل پر استرسي است. نمي‌دانم چرا شغل ما را جزو مشاغل سخت به شمار آورده‌اند. من كه در اين شغل، سختي احساس نمي‌كنم! شايد ديگراني باشند كه اين كارها را دوست ندارند. من كه آنها را نديده‌ام. سرم را از پنجره بيرون مي‌آورم، هنوز آسمان آبي است.

***

شب شده است. خسته و درمانده در ايستگاه اتوبوس ايستاده‌ام. آرزوي بزرگم آمدن اتوبوس است. كيف پاپكوي سبكم برايم سنگين شده‌است. به خودم مي‌گويم يك ثانيه ديگر هم نمي‌توانم صبر كنم. اما كيف پول خالي‌ام، مرا مجاب مي‌كند كه ايستگاه را ترك نكنم. يا اينكه دستم را براي تاكسي بلند نكنم. خط‌هاي شبانه اتوبوس هم خيلي دير به دير مي‌آيد، با خود مي‌گويم به بچه‌هاي روزنامه بگويم كه دراين‌باره يك مطلب تهيه كنند. از دور چراغ‌هاي يك اتوبوس ديده مي‌شود. خواننده گرامي!  تو هم برايم دعا كن شايد اين اتوبوس من باشد، باور كن اگر مجبور نبودم و به دعايت محتاج نبودم تو را درگير اين يادداشت نمي‌كردم. دوست عزيز خواننده، گاهي اوقات به آسمان آبي ما هم بينديش!

***

صبح شده است. به سرعت لباسهايم را مي‌پوشم... .

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:7 توسط حميدرضا جعفري |

دو نكته كاملا بي‌ربط!

1. انسان آدم پيچيده‌اي است. خيلي پيچيده و خيلي عجيب و غريب. يكروز با تو مي‌گويد و مي‌خندد يكروز به مرگت راضي است. يكروز آنقدر بالا مي‌بردت كه هيچ كس و هيچ چيز را مثل تو نمي‌بيند و يكروز هم با مخ به زمينت مي‌كوبد. نمي‌توان اين موجود دو پا را درست توصيف كرد. نمي‌توان به درستي او را شناخت. پيشنهادم در برخورد با اين مخلوق صبر و توكل به خالق‌اش است. به هر حال خالق اوست كه مي‌داند او چرا و براي چه اينگونه رفتار مي‌كند. ياد اين جمله امام محمد باقر(ع) افتادم: «از دشمنت دوري كن و از دوستت برحذر باش، مگر آن دوستي كه امين و خداترس باشد.» نه دوست و نه دشمن رفتارشان قابل پيش بيني نيست، مگر آنكه از خدا، از خالق خودش بترسد و براي رضاي او كاري نكند كه بنده او در سختي بيفتد.

2. دارم كم كم به يك فلسفه جديد مي‌رسم. فلسفه‌اي كه از اتوبوس نشأت مي‌گيرد. مي‌توانم بگويم به نوعي اين فلسفه يك فلسفه اتوبوسي است. يعني توي اتوبوس شكل گرفته و به درد آدم‌هايي مي‌خورد كه از اتوبوس استفاده مي‌كنند. البته خودتان مي‌د‌انيد كه شرح و بسط يك فلسفه تازه متولد شده در يك ستون نمي‌گنجد اما همين قدر بدانيد كافي است: مطابق اين فلسفه اتوبوس يك موجود زنده و مقدس است. يك موجودي كه نبايد بهش بي‌حرمتي كرد. چيزي كه حس دارد و مي‌تواند با ما ارتباط برقرار كند. موجودي كه هر روز با او سر و كار داريم و خدمات ارزنده‌اي به ما ارائه مي‌دهد. بله اتوبوس موجود ارزشمندي است، به او احترام بگذاريد! به نظرم حتي اتوبوس مي‌تواند مركزي براي الهام باشد، مركزي براي نوشتن، مركزي براي انديشيدن و به همين شكل است كه مي‌گويم اتوبوس خودش يك فلسفه عميق دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:48 توسط حميدرضا جعفري |

ماجراي غبارروبي!

دو روز است كه مي‌خواهم يك يادداشت بنويسم درباره ديروز كه رفته‌بودم غبار روبي. احساس خاصي داشتم. چيزي شبيه مرگ. چيزي شبيه نيستي. تا به حال يادداشتهاي زيادي از اين مراسم خوانده بودم. نويسنده‌هاي نه چندان قدري كه يادداشت‌هاي قدري از اين ماجرا نوشته‌بودند. يكي از دلايلغبارروبي!ي كه نتوانستم تا الآن چيزي بنويسم همين احساس ضعيف بودن در نويسندگي است. تا به حال براي نوشتن يك اتفاق اينقدر احساس ضعف نكرده بودم. تا به حال فكر مي‌كردم درباره هر موضوعي مي‌توانم ساعتها بنويسم. ساعتها حرف بزنم. اما حالا همه چيز برايم سخت و دشوار شده‌است.

اجازه بديد خيلي ساده و آرام يكي يكي همه ماجراهايي كه آن روز و شب قبلش اتفاق افتاد را برايتان تعريف كنم. البته قبلش بگويم: من هيچ منظور خاصي از نوشتن اين چيزها ندارم. شايد دوستانم و همكارانم كه به اينجا گاهي سر مي‌زنن سؤالاتي توي ذهنشان ايجاد شود كه اگر بپرسند جوابشان را خواهم داد.

شب قبل از غبار روبي يكي از همكاران با يك نيش‌خند معني‌دار بهم گفت: مگه تو سردبير پايگاه اطلاع رساني نيستي؟ گفتم: چراكه هستم! گفت: رؤساي ادارات و سرپرست‌هاي تمام حوزه‌هاي آستان قدس براي غبارروبي دعوت شدند، حتي سردبير نشريه هم دعوت شده ولي كسي خبري به تو نداده! گفتم: خب كه چي؟ گفت: فكر مي‌كني تو چه مشكلي داشتي كه دعوتت نكردن؟...

گفتم:.... حقيقتا چيزي نتونستم بگم. سرم رو به كارم بند كردم و بعد از اينكه او شايعاتي كه پشت سرم هست را رديف كرد، راهش را كشيد و رفت. من زياد از شنيدن اين شايعات ناراحت نشدم. هر جا كه كار مي‌كنم هميشه اين شايعات مشترك پشت سرم هست و فكر كنم تا ابد هم ولم نكنن. ولي يك چيز داشت داغونم مي‌كرد. يك چيز از درون داشت مي‌خوردم. و من هيچ تواني براي مقابله با اون نداشتم. مي‌دونستم كه لياقت همچين لطف بزرگي رو ندارم. بنابراين رفتن و اعتراض كردن راه مناسبي نبود. از طرفي من مسؤول يك حوزه بودم و طبق عرف بايد دعوت مي‌شدم. به هر حال من هيچ عكس‌العملي از خودم بروز ندادم، غير از اشكهايي كه توي تاكسي نظر خانم كناردستي‌ام را به خود جلب كرد. طفلي دلش بدجوري به حالم سوخته بود. لابد فكر مي‌كرد؛ من يه ديوانه روانپريش هستم. به هر حال اونقدر توان و انرژي و اعتماد به نفس نداشتم كه براش توضيح بدم كه چه مرگم است. وسط راه پياده شدم و بقيه راه را پياده رفتم. هيچ‌كس نپرسيد چرا دير اومدي يا من يادم نيست، جواب داده باشم اگر هم كسي پرسيده باشد. شام نخورده خوابيدم و تقريبا بالشم خيس خيس شد تا صبح.

براي نماز بلند شدم. بعد از نماز يه دوش خوب گرفتم، موهام رو روغن زدم. عطر مورد علاقه‌ام رو زدم و كيفم رو برداشتم و رفتم سر خيابون واستادم. مي‌دونستم صبح وقت رفتن بچه‌ها همه‌چي توي اداره شلوغ پلوغ ميشه. مي‌خواستم اداره نرم، برم دنبال كارهاي گواهينامه‌ام ولي هرچي منتظر مونداهداي غبار!م تاكسي براي احمد‌آباد نگه نداشت. تا گفتم شهدا يه پرايد سفيد جلوي پام ترمز زد و هنوز در رو نبسته بودم كلاج رو آزاد كرد و رفت روي دنده دو و سه و چهار و ده دقيقه نشده منو رسوند به محل كارم.

همكارام داشتند صبحونه مي‌خوردن. مي‌خواستم مزاحمشون نشم. رفتم يه گوشه، كنار يكي از دوستام كه مي‌دونستم توي اين شرايط هيچ متلكي بهم نمي‌گه نشستم. خيلي ناراحت بودم. من آدمي نيستم كه بزارم به همين راحتي بهم متلك بگن. ولي چاره‌اي نداشتم؛ همه حرفهاشون درست بود. من لياقت رفتن به غبارروبي رو نداشتم كه دعوتم نكردن. اين چيزي نبود كه بشه با دعوا و جرو بحث درستش كرد. حتي اگر مديران مي‌خواستند منو دعوت كنند ولي يادشون رفته بود، باز هم هيچ چيز عوض نمي‌شد. من اعتقاد داشتم اگه آقا خودش مي‌خواست من برم پيشش، هيچ كس يادش نمي‌رفت. هيچ نامه‌ رسوني نمي‌تونه دستور آقا رو نرسونه.

آه كه چه لحظات بدي داشتم. آه كه خدا براي هيچ بني بشري اين روزها و ساعتها رو نياره.

مديركل محترم روابط عمومي به شكل كاملا اتفاقي از اونجا رد مي‌شد كه منو ديد غم‌باد گرفتم. گفت: جعفري! چرا نشستي؟ گفتم: يه چندتا كار به آقاي ريسمانباف دادم بايد انجام بده. گفت: بده يكي ديگه، مگه غبارروبي نمي‌آي؟ گفتم:..... البته نذاشت چيزي بگم. زد پشتم و كاري سفارش داد كه در طول غبارروبي انجام بدم. تقريبا از خوشحالي داشتم بال در‌ مي‌آوردم. دفترم رو برداشتم و باهاشون همراه شدم.

اين ياددشت خيلي طولاني شد. اتفاقاتي كه اونجا برام افتاد همه‌اش تحت تأثير اين ماجرا بود و من تقريبا هيچ كاري نتونستم بكنم و فقط گريه كردم. درواقع همه گريه مي‌كردند. همه. همه. همه. خداي من، نويسندگاني كه توانسته‌اند اين لحظات را بنويسند چقدر توانمند بوده‌اند. چقدر دلشان قرص بوده‌است كه گريه‌شان نگرفته و توانسته‌اند چيزي ببينند و بعد آنرا بنويسند.

آقاي رضا دانشمندي كه از عكاسهاي خوب مشهدي است در مراسم آنروز حضور داشت و عكسهاي منحصر به فردي گرفت كه روي پايگاه اطلاع رساني آستان قدس رضوي گذاشته‌ام.

اين هم از ماجراي غبارروبي. حالا حداقل خيالم راحت است كه چيزي در اين مورد نوشته‌ام.

التماس دعا!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:15 توسط حميدرضا جعفري |

ما ميميريم

تا شاعران بيمار شعر بگويند

ما ميميريم

بازي قشنگي است

وقتي مادر پوتين افسر جوان را مي ليسد

و روزنامه ها هِي عكس پدر را مي نويسند

كنار آدمهاي مهم.

هر  شب هزار بار عروس مي شود

و خواهرم هزار بار جيغ مي زند

هزار بار بازي قشنگي است

كارگران ساعت يازده احساساتي مي شوند

فردا همه به خيابان مي

ريز

ريزمي كنند، پارچه هاي رنگي را

آواز مي خوانند

مي رقصند

و البته شعار مي دهند

ما مي ميريم

تا عكاس« تايمز» جايزه بگيرد.

سيد الياس علوي

شاعر افغاني
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:50 توسط حميدرضا جعفري |

تقديم به دوست خوبم!تشكر از يه دوست واقعا خوب!

بعضي وقتها بعضي آدمها، آدم رو عوض مي‌كنن. آدم به خودش ميگه چقدر يه آدم مي‌تونه خوب باشه. امروز يكي از همكلاسي‌هاي دانشگاهم كه اتفاقي بعد از چند سال با هم همكار شديم و انسان بسيار بسيار مهرباني است و از ته دل دوستش دارم، اين نامه را برام نوشته است. البته با كمي ترديد مي‌خواهم اين نامه را توي وبلاگم بزارم. مي ترسم ناراحت بشه ولي فكر نكنم ناراحتي داشته باشه، به هر حال اينجوري مي‌خوام بهش بگم كه چقدر خوبه و چقدر مهربونه و چقدر تأثير گذاره. حاضرم هركاري كه لازم باشه انجام بدم تا ناراحتي‌هاش رفع بشه!

اين نامه رو بخونيد تا شما هم به خوبي اين آدم پي ببريد:

به‌نام مهربون هميشگي

سلام. من هميشه نامه نوشتن رو دوست داشتم، اصلا يه زماني كارم نامه نوشتن براي دوستام و دريافت نامه از اونا .....

***

حقيقتا جملات بالا رو ديشب نوشتم، حالا كه آمدم تكميلش كنم، مي‌بينم شايد درست نباشه من نامه‌اي رو كه يه نفر خصوصي بهم داده اينجوري در معرض ديد همه قرارش بدم. به هر حال اگه اين هم كلاسي قديمم به اينجا سري بزنه حتما مي‌فهمه كه چقدر تأثير گذار بوده روي من.

مي‌خواهم بهش بگم تا به حال آدمي به مهربوني و خوبي او نديده بودم. مي‌خوام بهش بگم مواظب خودش باشه و انرژي‌هاي منفي رو از خودش دور كنه. مي‌خوام ازش تشكر كنم كه منو قابل دونست تا باهام دردل كنه. بهترينها رو براش آرزو مي‌كنم!

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:37 توسط حميدرضا جعفري |

زندگيچقدر همه چيز پيچيده است!

چرا آدم‌ها اينجور هستند؟ چرا آنها تو را براي خودشان مي‌خواهند؟ منم همينطوري‌ام؟ يعني من هم آدم‌هاي اطرافم را براي خودم مي‌خواهم؟ يعني اگر كسي نتواند به من كمك كند باهاش دوست نمي‌شوم؟ يعني من هم اينقدر مادي شده‌ام؟

نمي‌دانم چي شد كه اين سؤال به ذهنم خطور كرد. نمي‌دانم توي اين بحبوحه كاري چرا به اين چيزها فكر مي‌كنم؟ نمي‌‌دانم چرا بايد به جاي نوشتن گزارش كارهاي انجام شده در دو ماهه اول سال، بايد اين خزعبلات را بنويسم. من چه‌ام شده؟ پس آن پسرك با انرژي خوشحال هر روز صبح كجا رفته؟ پس من كي‌ام؟

يك موجود دو پا كه هر روز براي بودن در اين دنياي لعنتي دست و پا مي‌زند. موجودي كثيف كه ارزش بودن را ندارد. موجودي كه ارزش نفس كشيدن را ندارد. من كي‌ام؟ من به چي تبديل شده‌ام؟ چرا؟ چگونه؟

ديشب خواب خوبي ديدم. خواب ديدم يك پسر بچه شده‌ام و دارم مي‌روم تا با تيم علي‌شان مسابقه بدهم. خواب ديدم كه تيم قوي چيده‌ام و مهدي را گذاشته‌ام دروازه‌بان و مهدي اين بار در تيم من بازي مي‌كند نه در تيم علي. علي هميشه مهدي را راضي مي‌كرد كه با او بازي كند، نمي‌دانستم علي چه چيزي بيشتر از من دارد كه مهدي هميشه حاضر بود دروازه‌بان تيم او باشد. اين سؤال عجيبي بود كه من هميشه از خودم مي‌پرسيدم. علي از من قوي‌تر و مردتر بود. او سه سال بزرگتر بود و هميشه پيش پدرش توي تعميرگاه ماشين كار مي‌كرد. من هم علي را دوست داشتم. اما هيچ كس قبول نمي كرد كه ما توي يك تيم باشيم. مي‌گفتند شما خيلي قوي مي‌شويد. من هميشه مجبور بودم توي تيم ضعيف‌تر بازي كنم. ديشب خواب خوبي بود كه ديدم.

يعني من مهدي را براي خودم دوست داشتم؟ اگر اين طور است پس علي را براي چي دوست داشتم و بهش احترام مي‌گذاشتم؟ چقدر همه چيز پيچيده است!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:53 توسط حميدرضا جعفري |