اين عكس به آدم يادآوري ميكند كه در بدترين و سختترين شرايط هم ميتوان شاد بود!
اين عكس به آدم يادآوري ميكند كه در بدترين و سختترين شرايط هم ميتوان شاد بود!
دوست دارم فرياد بزنم، فرياد!
فرياد زدن كار هركسي هست. درواقع هر آدمي ميتواند در هر شرايطي فرياد بزند، فرياد بزند، فرياد بزند. هوار بكشد و صدايش را بگذارد روي سرش. به هر حال اين توانايي است كه خداوند به انسان دادهاست. خداوند يك حنجره به انسان عطا نموده كه بتواند حرف بزند و فرياد. حرف بزند و فرياد.
وقتي از ته دل خوشحال ميشوم يا وقتي از ته دل عصباني هستم دوست دارم فرياد بزنم. دوست دارم صدايم را بيندازم توي سرم و هوار بكشم. الآن هم زيادي شاد هستم. زيادي به شادي ميزنم. درواقع مكار ديگري نميتوانم انجام بدهم. دارم با خودم ميخندم. دارم به خودم ميخندم. در شرايطي قرار دارم كه نميتوانم تصويرش كنم. شرايط بدي است. شرايط خاصياست. شرايطي است كه آدم را شاد ميكند. آدم را تا مرز جنون ميبرد. و آدم شاد ميشود. آدم خلقيات عجيبي دارد. آدم موجود عجيبي است. دوست دارم فرياد بزنم. دوست دارم از ته دل فرياد بكشم. دوست دارم آنقدر بنوشم كه مست مست شوم و ديگر هيچ چيز حاليم نباشد. يا آنقدر بكشم كه خمار خمار باشم و تلو تلو خوران توي جوي آبي بيفتم و نوجواني نگاههاي سراسر ترحمش را نثارم كند. بله آنقدر سرخوشم كه دوست دارم تمام بيست هزارتومان موجودي ام را صرف يك شب نشئهاي سراسر مستي بكنم.
اينقدر شادم كه دوست دارم بروم سر چهارراه شهدا و فرياد بزنم. تا بيايند و به جرم ديوانگي و جنون مرا به اتاق 105 بيمارستان ابن سينا ببرند و دستانم را و پاهايم را ببندند و فكر كنند ميخواهم خودم را بكشم اما من توي دلم و حتي گاهي كه كسي داخل اتاق نباشد زير لب به همه ديوانگي و به همه سادگيشان خواهم خنديد.
بله من از شادي دوست دارم فرياد بزنم. چقدر امشب سرمستم.
جلسه بدي داشتم. با تراكتور از روم رد شدند بيانصافها. حالم اصلا خوب نيست. حالم در واقع خيلي بد است!
هميشه از زنده بودن خودم خجالت ميكشيدهام. هميشه كه ميگو
يم واقعا هميشه بودهاست. وقتي آدم واژه هميشه را بكار ميبرد باز از خودش شرمنده ميشود. بعضي وقتها من در حد يك بيمار اسكيزوفرني از خودم شرمنده ميشوم. نميدانم ريشهاش برميگردد به گذشتهام يا در آينده. زنده بودن انسان يك مفهومي عميق و معنوي است. يك مفهوم دقيق فلسفي و يك مفهوم كلي ذاتي است. واقعا اين همه لغت را براي زنده بودن انسان بكار بردم. من ميتوانم درباره زنده بودن و تمام مفاهيمش يك مقاله كاربردي بنويسم. اما آيا اين مقاله به درد كسي خواهد خورد؟ حتما به درد هيچكس نميخورد. الآن كه پشت مانيتور نشستهام و دارم اين خزعبلات را تحويل تو ميدهم يك غم عميق انساني تمام وجودم را فرا گرفته است. يك غم عميق انساني. امشب چقدر فيلسوفانه حرف ميزنم. توي جلسهاي كه چند دقيقه پيش داشتم هم همينطور عميق حرف زدم. بندههاي خدا بالاخره با خميازه حاليم كردند كه بابا چرت و پرت نگو ديگه. به هر حال اولين باري كه احساس ناخوشايندي نسبت به زنده بودن بهم دست، وقتي بود كه ميخواستم درباره موجودات فضايي كه به ايران حمله كردهاند داستان بنويسم. 12 ساله بودم يا شايد هم 13 ساله. كلاس اول راهنمايي بودم. اول راهنمايي. فكرش را بكنيد من يك زماني كلاس اول راهنمايي بودهام در مدرسه ابوسعيد ابوالخير نيشابور.
ميخواستم بنويسم موجودات فضايي به ايران حمله كردند و رزمندگان اسلام در برابر اين هجوم تا پاي جان ايستادند. من آنجا براي شروع يك رزمنده را انتخاب كرده بودم كه دارد به زنش نامه مينويسد. اما نتوانستم بيشتر از يك صفحه بنويسم. هم حوصله ام سر رفت از جنگ و جنگ بازي و هم نميتوانستم زنده نبودن را تصور كنم. نميتوانستم احساس يك آدمي كه ميداند تا چند لحظه ديگر خواهد مرد را درك كنم. من نميتوانستم بفهمم او به زنش چي مينويسد يا چي بايد بنويسد. در آن لحظه بود كه دوست داشتم بميرم يا مرده بودم يكبار يا چند بار.
به هر حال من آن داستان را ننوشتم و براي نمره انشاء، داستان پسري را نوشتم كه به سبك شنل قرمزي توي جنگل گم ميشود و همه ماجراي شنل قرمزي را به مسخره گرفتم. نمره انشام بيست شد هرچند كه من زياد راضي نبودم از داستاني كه نوشتم. به هر حال زنده بودن مسأله بغرنجي است كه به همين راحتي نميتوان دربارهاش مطلب نوشت. زندهبودن درست مثل مرده بودن است. زنده بودن خيلي سخت تر از مرده بودن است! بله زنده بودن يك مفهوم عميق و معنوي است.
آرام مثل گنجشك!
اين روزها روزها خاصي در زندگي ام است. يعني دوست دارم كه روزهاي خاصي باشد. در واقع الآن كه دارم به 20 سال آينده فكر ميكنم دوست دارم اين روزها را به شيريني ياد كنم. بگويم عجب روزهايي بود در فلان جا كار ميكردم. اين كار را كردم آن كار را كردم. ماندگار شده و هنوز دارند كار مرا ادامه ميدهند.
وقتي به آينده فكر ميكنم ناخداگاه به ياد گذشته ميافتم. دوران كودكي. دوران زيباي كودكي. در يكي از همين روزها بود كه براي شكار گنجشك به كال معروف مرتضيآباد نيشابور رفتم. تجربهاي به ياد ماندني. به عنوان سوسول ترين و بيغترين عضو گروه شكار با همه دوستانم همراه شدم. سلاحم تير و كماني(پلخمون) بود كه روز قبلاش مهدي_ دوست صميميام_ برايم ساخته بود. مهدي حداقل 5 سال از من بزرگتر بود ولي به دلايلي با من همكلاس شده بود. من توي درس و مسائل ديگر خيلي بهش كمك ميكردم و او هم توي لات بازي به من كمك ميكرد. درواقع كمكهايش خلاصه ميشد به برگزاري يك دوره كامل لات بودن. و من دانشآموز خوبي بودم در همه موارد به جز شكار گنجشك. گنجشكها آرام و مطمئن از خوابي كه نميدانم كجا اتفاق افتاده بود، بيدار شدهبودند و نشستهبودند و منتظر روزي خداوند بودند كه ما آرام خودمان را زير درختها ميرسانديم. هركدام يكي از گنجشكها را انتخاب ميكرديم و نشانه ميرفتيم. اكثر دوستانم گنجشكان بدبخت را درست نشانهميرفتند و تيرشان كه قلوه سنگي زاويه دار بود به هدف ميخورد. اما من همان نقش سوسولترين را تا آخر شكار حفظ ميكردم. در پارهاي موارد همه را عصباني كردم. در مواردي باعث شدم ناخداگاه دوستانم فحشهايي به من بدهند و در نهايت باعث شدم كه هيچكدامشان از جمله مهدي ديگر هيچ تمايلي براي بردن من به شكار گنجشك نداشته باشند. آن روز يكي از بچهها گفت: اي خودش چقوكه! و اين شده بود يكي از القاب من در دوران دبستان!
حالا از خدا ميخواهم در اين روزها بشوم يكي از آن گنجشكها و آرام بنشينم به اميد روزي خداوند كه شايد پسركي بازيگوش مرا با يك تفنگ بادي گرانقيمت شكار كند. و بعد مرا ببرد و به سيخ بكشد و براي يك دهم ثانيه احساس قدرت و شايستگي بكند. در اين صورت ميتوانم از خودم راضي باشم چون براي لحظاتي قلب كوچكي را سرشار از زندگي كردهام و در همين لحظات اندك سراسر زندگي يك پسربچه سوسول را عوض كردهام.