X
تبلیغات
ورودآزاد
توي كتابخونه
توي كتابخانه دانشگاه نشسته ام. جايي كه سالها آرزوي حضور در آن را داشتم. اما اصلا حس و حال درس خواندن ندارم. ميخام فيلم بسازم. فكرش از سرم بيرون نميره. يه فيلم كوتاه!

دارم بهش فكر ميكنم. اگه سوزه خوبي داشتين خبرم كنين. دنياي نشريه ديگه براي ارضاي من خيلي كوچيكه!

ديشب اصلا نخوابيدم. فكري بودم. الان خوابم مياد. كاش درس ارتباطات بين الملل رو با استاد ديگه اي بر ميداشتم. خيلي سخت گيري ميكنه اين استاد.

خب سهميه امروزم رو هم نوشتم. سعي ميكنم بازم بيام!

: حميدرضا : سی ام بهمن 1390 :
عصر جمعه
روزهای جمعه من و علی داستان های جالبی داشتیم. علی شاداب زاده و من توی کوچه معروف بودیم به زوج فوتبالیست. عصرهای جمعه دقیقا بعد از کارتون فوتبالیستها می زدیم بیرون و همه انرزی مان را خالی میکردیم. طول کوچه را با پاس کاری به هم طی می کردیم و برمیگشتیم. من عضو تیم فوتبال نوجوانان شهر بودم اما علی نمیتوانست باید کار میکرد. البته من هم بعد از عزیمت به مشهد مجبور شدم فوتبال رو کنار بگذارم اما همیشه دلم می سوخت که چرا او نمیتواند با من بیاید.

علی یک یا دوسال از من بزرگتر بود. دلم واسش تنگ شده. با اینکه الآن تو نیشابوره و میدونم کجا کار میکنه اما ازش فاصله گرفتم. یه جورایی یاد بچگی هام میفتم. با علی خیلی صمیمی بودم و همه رازهام رو بهش میگفتم. آدم بزرگی بود. و بهم بزرگ شدن رو یاد داد. اما من خنگ تر از این حرفام!

راستی دلم برای میثم علیشاهی هم تنگ شده. خیلی باهوش بود. شنیدم دکترای ریاضی شو از شریف گرفته. عمدا اسمش رو نوشتم که اگه اسم خودش رو سرچ کرد( این کخ رو ما ایرانی ها داریم) به من یه سری بزنه! او هم یکسالی از من بزرگتر بود و همیشه به خاطر باهوش تر بودنش از من حرصم رو درمیاورد. رسیدن به معدل اون توی هر مدرسه که میرفتم اولین هدفم بود. آخه اون همیشه یه سالی جلوتر بود. وقتی وارد مدرسه ای میشدم اون الگو همه سال جدیدا بود. به هر حال من همیشه یه رقیب قلدر داشتم.

عصر جمعه خوبی برای همه دوستان آرزو میکنم!


: حميدرضا : بیست و هشتم بهمن 1390 :
امروز من!

این روزها روزهای شلوغیه! روزهای شلوغ من همیشه بهترم! این بهتر بودن رو شما توی عکس هم ملاحظه میکنید.البته این عکس محل کارم رو هم نشون میده. جایی که روزها رو شب میکنم!

برای همه دوستان خوبم آرزوی موفقیت و سربلندی دارم!

: حميدرضا : بیست و هفتم بهمن 1390 :
مردم نگاری
دوباره کلاسهای دانشگاه شروع شد. مدتی بود داشتم مردم نگاری میکردم. دوستانم رو بیشتر شناختم. مرم نگاری رشته مورد علاقه منه. ترم پیش با دکتر گیویان درباره اش حرف زدیم. اون استاد مردم نگاریه. من تمام عمرم بدون اینکه بدونم داشتم مردم نگاری می کردم. اما این چند ماه بصورت ویژه این کار رو انجام دادم. یادداشت های خوبی هم تهیه کردم که شاید بعدها به دردم بخوره.

راستی اگه یکی از دوستان خوبت که روزهای خوبی رو با هم داشتین بفهمه اعصابت از دور نرمالش خارج شده و توی یه تیمارستان بستری شدی، رفتارش باهات چطور می شه؟ تا با حال بهش فکر کردی؟

یا یکی از آشناهات بفهمه خیلی بی پولی و دربدر دنبال پولی چطور رفتار میکنه؟

یا خیلی چیزهای دیگه!

رفتار ما آدمها بسته به طرز فکرمونه. و اغلبمون درباره هم قضاوت می کنیم. البته بیشتر وقتها قضاوتها درست از آب درمیاد. یعنی وقتی یکی در میزنه و توی اف اف چیزی نمیگه گداست پشت در. اما همیشه اینطوری نیست.

به هر حال روزهای خوبی بود. آدمها چیزهای جذابی هستند برای مطالعه. دوست دارم روی شناخت انسان بیشتر وقت بذارم. و بیشتر از همه روی خودم.


: حميدرضا : بیست و هفتم بهمن 1390 :
عریضه نویس!
سلام. سلامی به گرمی شقایق. سلامی به گرمی گل یخ. سلامی به وسعت دشت آرزوهای... اولین انشاهای من با این سلام ها شروع میشد. من معلم انشا رو خیلی دوست داشتم. همیشه به من بیست میداد. زنگ انشا رو هم دوست داشتم چون هر هفته بقیه مجبور بودند کلی بهم باج بدهند برای نوشتن انشاشان.

من پسر ارشد یک عریضه نویس بودم. پدرم نویسنده دردهای مردم شهری بود که روزگاری دردهایشان را آدمهایی مثل خیام قلمی میکردند. پدرم جلوی دادگستری شهرمان شهرتی به هم زده بود. الآن هم همه اولین حدسان در مورد پدرم همان عریضه نویس قهار جلوی دادگستری است.

مطمئن بودم من هم عریضه نویس میشوم و شده ام. آنروز ها انشای بچه هایی را مینوشتم که نمی توانستند حتی حرف بزنند و دردشان را به پدر و مادر و معلمشان بگویند. الان انشای سازمانهایی را می نویسم که هر کدام در عرض و طول به شماره نمی آیند. خدا رو شکر میکنم که به آرزویم رسیدم و امیدوارم همه به آرزویشان برسند.

واقعا چرت و پرت گوی خوبی هستم!

غرض اعلام وجود بود و بس!


برچسب‌ها: عریض نویس, نویسنده, خیام, نیشابور

: حميدرضا : یازدهم بهمن 1390 :
خزعبلات قبلی