
می گفت شب نخوابیده وبسیار خسته به نظر می رسید. خستگی را از سنگینی کلماتی که از لبهای قیطونی اش روی ریش هایش می ریخت می شد تشخیص داد. اما کار بود و نمی شد بهش رحم کنم و برگردانمش خانه اش و بگذارمش به حال خودش که بخوابد و به قول خودش به زندگی معمولی برگردد.
از روزهایی برایش گفتم که شبها کار می کردم. راسته خیابان تهران. نزدیک فلکه آب. من را همه بساطی های آن حوالی می شناختند. تنها جانماز فروش آن راسته بودم که جانمازهایم کار دست خودم بود. مدل خاصی هم داشت. هم الان هم بعد از ده سال اگر جایی جانمازهایم را ببینم می شناسم.
روزها همین جور از کنار ما می گذرند و ما نمیدانیم چطور داریم این سرمایه عظیم را از دست می دهیم.